جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 589
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 589 - آغاز یک برنامه عظیم
اگرچه انبساط زمین به پایان رسیده بود، لیلیث به بای زهمین گفته بود که این احتمال وجود داشت که وقتی پدیده دوم رخ دهد که در طی آن آسمان در نتیجه میزان زیاد مانایی که به زمین تزریق خواهد شد تاریک میشد، جهان بیشتر گسترش خواهد یافت.
علاوه بر این، محیط اطراف در حال حاضر اصلاً امن نبود و به همین دلیل بای زهمین دستور داد تا بازماندگان به هیچ وجه از خودروهایی که در آن هستند خارج نشوند. او همچنین دستور داد تا هرگونه تلاش برای ایجاد اغتشاش را کاملاً متوقف کنند، اما با افرادی که رفتار مناسبی داشتند، با احترام و ادب رفتار کنند.
اگرچه بسیاری از بازماندگان از این اتفاق وحشت زده بودند، اما خوشبختانه هیچ اتفاق ناگواری رخ نداد و از آنجایی که عملاً ارتباط آنها با دنیای بیرون قطع شد، از وضعیت بقیه اطلاع دقیقی نداشتند. به علاوهی این واقعیت که صدها سرباز دائماً در منطقهای که وسایل نقلیه پارک شده بودند، گشت میزدند، تا از تبدیل شدن ترس به دلیلی برای ایجاد هرج و مرج جلوگیری شود.
از طرفی، عامل دیگری بود که کمک زیادی به حفظ آرامش کرده بود و آن این بود که این بار بازماندگان توانستند طعم لذیذی را بچشند که بیشتر از دو ماه بود که نچشیده بودند. ماهی!
ماهی قبلاً یک غذای رایج بود، زیرا با عبور از دریای شرق از بخش شمالی کشور، در مناطق بیرونی پکن، میشد از ماهیگیری لذت بردند. با این وجود، ماهی غذایی بود که برخلاف گوشت قرمز، حتی اگر منجمد میشد، خیلی زود فاسد میشد، بنابراین از نوع غذایی نبود که بتوان آن را برای چند روز بدون خوردن رها کرد. بنابراین، با جهش جهان و موجوداتی که در آن زندگی میکردند، خوردن ماهی تبدیل به تغذیهی تجملی شد که حتی بای زهمین تا کنون به سختی از آن لذت برده بود.
خوشبختانه، در طول شکار قبلی، او موفق شده بود حدود ۲۰۰ جسد ماهی نسبتا سالم را پیدا کند. بای زهمین برای کمک به آرام کردن آبهای آشفتهای که بر قلب بازماندگان ضربه میزد، چند ماهی جهش یافته سطح پایین را بیرون آورد و آنها را به گروههای آشپزی سپرد تا با آنها سوپ تهیه کنند.
به این ترتیب با وجود اینکه هیچ لبخندی بر لب نداشتند، اما بازماندگان توانستند بدون اخم و با شکمی پر و گرم در نیمههای شب سرد به خواب بروند.
* * *
روز بعد، خورشید هنوز طلوع نکرده بود، اما شهر کویکون که اکنون ویران شده بود، بسیار پر جنب و جوش بود.
لو شیایائو که لباسهای راحت اما گرم و همچنین کلاه ایمنی زرد روی سرش پوشیده بود، به گروهی از مردم که تلاش میکردند تا یک بلوک سیمانی بزرگ را جابجا کنند اشاره کرد و فریاد زد: «هی، اونو بیار این سمت!»
گروهی که سخت کار میکردند تا بلوک سیمانی را که به راحتی به اندازه یک دیوار کامل بود جابجا کنند، تکامل دهنده روح نبودند. به لطف تغذیه با مواد غذایی سرشار از نیروی روح، آمار بیش از ده نفری که با هم کار میکردند، به طور قابل توجهی افزایش یافته بود، به همین دلیل انجام چنین شاهکاری ممکن بود.
انفجار!
گروه موفق شدند به جایی که لو شیایائو اشاره کرده بود برسند و بدون هیچ توجهی به دنیا، یکپارچه غریدند و بلوک بتنی بزرگ را که به اندازه یک دیوار بود، به سوی محلی پرتاب کردند که توده عظیمی از بتن در آن وجود داشت.
به غیر از آن گروه، بسیاری از افراد دیگر بودند که مدام میآمدند و بلوکهای سیمانی ساختمانهایی که در اثر زمین لرزهای فروریختند که در طول رشد زمین تمام جهان را تکان داد، هر جا که لو شیایائو نشان میداد، پرتاب میکردند.
بعد از اینکه خیلیها جمع شدند، او دست راس...
کتابهای تصادفی
