جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 591
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 591 - خاطرات شکسته: شهر یانگ فانگ، زادگاه
-چند ساعت قبل، در حالی که تیمهای مختلف بازماندگان در مناطق مختلفی که به طور ویژه انتخاب و تقسیم شده بودند تا از هر ثانیه نهایت استفاده را ببرند کار میکردند...
از آنجایی که خورشید هنوز طلوع نکرده بود و به سختی میتوانست شکل نارنجی رنگ آن را که به آرامی بزرگتر میشد و آسمانی را که تاریکی شب در ساعات قبل اشغال کرده بود را روشن میکرد. دمای هوا به طور قابل توجهی کم بود و بادهایی که از جنگلها میوزیدند، اکنون بیش از سه برابر وسیعتر و گستردهتر از گذشته بودند.
یک زامبی سطح دوازده در حال خوردن جسد یک راسو جهش یافته نوپا بود. صورت بیعاطفهاش آغشته به لکههایی از خون در رنگهای مختلف قرمز بود که نشانی از آن بود که همه آنها متعلق به یک شکار نبودند. ناخنهایش به اندازه پنجه بلند بود و تمام بدنش به حدی متورم بود که بیشتر شبیه خرس بود تا زامبی.
ناگهان، به نظر رسید که زامبی متوجه چیزی شد، بنابراین به طور خودکار غذا خوردن خود را متوقف کرد و در عوض سر خود را بلند کرد تا به سمت راست خود نگاه کند.
بنگ!
زامبی سطح دوازده حتی وقت نداشت چیزی که بهش نزدیک میشد را ببیند، زیرا سرش ضربهای به سرش وارد شد که تمام استخوانهای جمجمهاش را خرد و مغزش را پودر کرد سپس کل سرش به تودهای از خمیر خونی منفجر شد که در همه جا به پرواز درآمد.
جسد زامبی بیجان با صدای تق به پهلو افتاد و خون تیره به آرامی از گردنش بیرون زد تا اینکه حوضچهای از مایع غلیظ تشکیل داد و به جسد نوزاد راسوی تازه متولد شده پیوست.
دو سایه که با سرعتهای هیولاوار میدویدند ابرهایی از غبار را به را به هوا برافراشتند که به زودی توسط فشار قوی ایجاد شدهای که سرعت این دو سایه هنگام حرکت به وجود آورده بود، از بین رفتند. بدن آنها در نصفه شب مانند سایه بود و فرقی نمیکرد که جانور جهش یافته باشد یا زامبی که از مسیر آنها عبور کرده بود، زیرا نه تنها نتوانستند جلوی حمله این دو سایه را بگیرند، بلکه چنان راحت سلاخی شدند که این برخورد آنها با این دو سایه را حتی نمیشد یک نبرد نام گذاری کرد.
در ادامه مسیر جادهای که اکنون در اثر انبساط جهان از هم پاشیده شده بود، این دو سایه غول پیکر که در آسمان در پرواز بودند گویی میخواهند ابرها را لمس کنند به پایین آمدند و نور خورشید که تیرهتر میشد ظاهر آنها را اشکار کرد.
یکی از آنها مردی بود که آنقدر خوش تیپ بود که میتوانست صورت هر زنی را به سرخی درآورد.
از طرفی، شخص دیگر زنی چنان زیبا بود که میتوانست با یک نگاه نفس هر مردی را بند بیاورد.
البته این دو بای زهمین و شانگوان بینگشو بودند که شهر یانگ فانگ را هدف گرفته بودند. جایی که بای زهمین در کنار عزیزانش به دنیا آمده و بزرگ شده بود.
برای رسیدن به شهر یانگ فانگ از شهر کویکون، بسته به عوامل بسیاری، حدود دو تا سه ساعت با ماشین راه بود. با این حال، این فقط در گذشته بود، زمانی که زمین هنوز از نظر اندازه گسترش نیافته بود. بنابراین، احمقانه نیست که فرض کنیم اگر کسی بخواهد در این لحظه از طریق وسیله نقلیه از شهر کویکون به شهر یانگ فانگ برسد، احتمالاً نیم روز طول میکشد!!
خوشبختانه، هم بای زهمین و هم شانگوان بینگشو تکاملدهنده روح بودند که آمارشان را نمیتوان با سطحشان نشان داد. علاوه بر این، در حالی که قدرت روح بای زهمین خالصتر از شانگوان بینگشو بود، شانگوان از روز اول آخر الزمان حداقل نیمی از امتیازات آماری خود را در چابکی گذاشته بود. برخلاف بای زهمین که از امتیازات خود را بر اساس هر آنچه که در مواقع بحران نیاز داشت مصرف میکرد.
با سرعتی بین پانصد تا ششصد کی...
کتابهای تصادفی

