جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 592
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 592 - احساسات در آستانه فروپاشی
خاطرات وجود داشتند اما مکانی که آن خاطرات در آن شکل گرفته بود، دیگر مثل قبل نبود. حتی اگر کسی بخواهد شهر یانگ فانگ را بازسازی کند و موفق شود آن را دقیقا مانند گذشته خود بسازد، دیگر هیچ چیز مثل قبل نخواهد شد.
گذر زمان و نابودی احتمالاً ترسناکترین قانونهایی بودند که هیچکس واقعاً نمیتوانست از آنها فرار کند.
زمان به آرامی ما را خورد میکند و باعث میشود که قدم به قدم رنج ببریم، گویی خارهای بیشماری با هر قدمی که برمیداریم پاهایمان را میخراشند. از سوی دیگر، ویرانی به سادگی همه چیز را بیرحمانه فرا میگیرد و به نحوهای همیشه ما را آزار میدهد، حتی اگر توانسته باشیم از آن فرار کنیم.
شانگوان بینگشو نمیدانست بای زهمین چه احساسی دارد زیرا اگرچه قدمهای او مثل همیشه ثابت و یکنواخت بود، اما پشت او در این لحظه کمی تنهاتر از همیشه به نظر میرسید. حتی آن شانههای پهنی که به نظر میرسید میتوانستند بهتنهایی آسمانها را نگه دارند کمی کوچک شده بودند، گویی از این همه ضربات بیامان خسته شدهاند.
اما حتی با وجود اینکه شانگوان نمیتوانست احساس بای زهمین را درک کند، چیزی که شانگوان بینگشو به طور قطع میدانست این بود که قطعاً احساس خوبی نیست که ببینی جایی که در آن به دنیا آمدهای، بزرگ شدهای، و بیشتر عمرت را در آن گذراندهای، تا جایی ویران شود که هیچ شکوهی از گذشتهاش باقی نماند.
با وجود اینکه اینجا محل تولد و بزرگ شدن بای زهمین بود، با وجود اینکه جایی بود که لبخندها و اشکهای بیشماری در آن ریخته شده بود، اما قهرمانان اصلی که داستان را بر روی صحنه شهر یانگ فانگ تشکیل داده بودند، رفته بودند و صحنه نابود شده بود.
حتی خود بای زهمین هم که با چشمان گمشده و کسل کننده به صحنه مقابلش خیره شده بود، نمیدانست چه احساسی دارد. البته که او میدانست که زادگاهش را ویران خواهد یافت. با این حال، تنها آگاهی از چیزی اغلب برای زمانی که با واقعیتی مواجه میشویم که میدانستیم باید با آن روبرو شویم، کافی نبود.
اگر بای زهمین باید احساسش را در حال حاضر توصیف میکرد، احتمالاً به این صورت بود: تنها، خسته، کتک خورده، و شاید، فقط شاید، کمی غمگین.
زمان گذشت و قبل از اینکه بای زهمین متوجه شود چندین ساعت از زمانی که او بیهدف راه میرفت گذشته بود.
شانگوان بینگشو که در سکوت اما به طور پیوسته او را چند قدم عقبتر دنبال میکرد، آهی کشید و سرانجام متوجه شد که چرا او به طور مداوم در تقاطعهای مختلف میچرخد.
چند قدم به جلو رفت و سرعت راه رفتنش را تند کرد و در عرض چند ثانیه به بای زهمین رسید. سپس، دست او را گرفت و او را مجبور به توقف کامل در جایش کرد.
«بینگشو؟» بای زهمین به دلیل اقدام ناگهانی او با تعجب به او نگاه کرد.
شانگوان بینگشو با چشمانی مهربان به او نگاه کرد و به آرامی دستش را فشرد و با صدایی آرام گفت: «میدونم که از رویارویی با واقعیت میترسی. منم ترست رو درک میکنم، چون من الان همون ترس رو احساس میکنم و مطمئناً این ترس چندیدن برابر خواهد شد وقتی به خونهم میرسیم. اما... باید جلو بریم. گیر افتادن در یک نقطه راه حلی برای هیچ چیزی نیست.»
حتی با وجود اینکه هردو دستکشهای رزمی پوشیده بودند، بای زهمین میتوانست احساسات شانگوان بینگشو را که به کف دستش منتقل میشد، احساس کند.
با شنیدن سخنان او ابتدا متعجب شد و سپس در حالی که سرش را تکان میداد لبخند تلخی زد.
«اونقدر واضحم؟» بای زهمین در حالی که با دست دیگرش موهایش را به هم میزد گفت.
با همان لبخند ملایم روی صورت زیبایش، لبخندی که میتواند حتی ارواح را هم جذاب کند و لبخندی که بای زهمین تا به حال روی صورتش ندیده بود، شانگوان بینگشو چشمان آبی خود را روی چشمان سیاهش خیره کرد و به آرامی گفت: «نه اینکه واضح باشی. بلکه افکار و احساسات فعلیت افکار...
کتابهای تصادفی

