فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس

قسمت: 594

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل 594 - غیر طبیعی

تقریباً سی کیلومتر دورتر از جایی که زمانی شهر یانگ فانگ قرار داشت، دو شبح باریک اما منحنی در کنار هم در بالای درختی به ارتفاع بیش از هشت صد متر ایستاده بودند.

یکی از آن‌ها زره چرمی پوشیده بود که محکم به هر انحنای بدن دوست داشتنی‌اش چسبیده بود و به آن زیبایی ماورایی، که مانند جذابیت یک شیطان بود، می‌بخشید. دیگری لباس سیاهی به نرمی ابریشم پوشیده بود که با بادهای شدیدی که به ویژه از سمت جنوب می‌وزیدند باعث می‌شد که پشت بدن او به گونه‌ای برجسته شود که ته برآمده و محکم او به وضوح مشخص شود.

یکی از آن‌ها موهای بلند زیبایی داشت که تا پایین کمرش می‌رسید و رنگش بین سفید و نقره‌ای در نوسان بود. دیگری کاملاً برعکس بود، موهایش مثل نیمه شب سیاه کامل و فاقد هرگونه ستاره بود، اما کمی بلندتر از موهای دختر دیگر بود.

البته این دو شانگوان بینگ‌شو و لیلیث بودند.

اگرچه این دو زن ساکت بودند، اما اگر شخص ثالثی حضور داشت، قطعاً متوجه تنش در فضای اطراف آن سکوت می‌شد.

پس از آنچه که به اندازه یک ابدیت تنش به نظر می‌رسید، شانگوان بینگ‌شو با صدایی سرد سکوت را شکست: «جلوشو نمی‌گیری؟»

لیلیث قبل از اینکه به جلو نگاه کند برای یک ثانیه به او نگاه کرد و با تنبلی گفت: «چرا سعی نمی‌کنی خودت جلوشو بگیری؟ اعتراف می‌کنی که اون به من گوش می‌ده اما به تو نه؟»

«همف!» شانگوان بینگ‌‌شو خرخر کرد و تصمیم گرفت در سکوت بماند زیرا که شعله‌های خشم در سینه‌اش شروع به مشتعل شدن کرد.

بووووووم!!!

ناگهان با صدای انفجار مهیبی که از دور می‌آمد توجه این دو زن جلب شد. موج شوک شدیدی در یک قوس در همه جهات پخش شد، زمین از هم جدا شد و ترک‌های بزرگی را آشکار کرد گویی زمین لرزه‌ای به وقوع پیوسته بود.

در دوردست، شانگوان بینگ‌شو و لیلیث ابر عظیمی از غبار را دیدند که به آسمان برخاست و بادهای جنگل به آرامی به این طرف و آن طرف پرتاب شدند.

چند ثانیه بعد یک شبح در افق ظاهر شد و در چند لحظه درست زیر درختی که دو زن ایستاده بودند ظاهر شد. آن‌ها گویی با هماهنگی قبلی برای ملاقات با تازه وارد پریدند.

بای زه‌مین با تعجب نگاه کرد و چشمانش با نشانه‌ای از تحسین برق زدند. در حالی که در مردمک‌های تیره‌اش تصاویر دو زن را منعکس می‌کردند، که به نظر می‌رسید در آسمان شناور هستند و مانند دو پروانه زیبا که در آسمان بال می‌زنند به زمینی سفت فرود می‌آیند.

«انجام شد؟» لیلیث با لبخند پرسید.

«آها.» بای زه‌مین در جواب با لبخندی آسوده سرش را تکان داد.

با دیدن بای زه‌مین که چنین لبخندی زد، حتی با وجود اینکه شانگوان بینگ‌شو می‌دانست چه پاسخی دریافت خواهد کرد، با گیجی از او پرسید: «پشیمون نیستی؟... تو الان هر اثری که ممکن بود از زادگاهت وجود داشته باشه رو کاملاً پاک کردی.»

بای زه‌مین چشمانش را بست و قبل از اینکه دوباره آن‌ها را باز کند سرش را تکان داد و با صدایی آرام گفت: «من پشیمون نیستم، بینگ‌شو. شهر یانگ فانگ از زمانی که ساکنانش و کسانی که به من نزدیک بودن زندگی در اون رو ترک کردن دیگه شهر یانگ فانگ نبوده.... تنها چیزی که از خونه من باقی مونده بود، تصویری ویران شده و بدبخت بود که ترجیح میدم دیگه اون رو نبینم.»

تصمیم به نابودی کامل آثار باقی مانده از شهر یانگ فانگ تصمیمی بود که بای زه‌مین راحت‌تر از آن چیزی که فکر می‌کرد گرفت. در حالی که او می‌دانست که عزیزانش احتمالاً زنده هستند، بسیاری از تنش‌ها و اعصاب فروخورده کاملاً رها شدند، و با آن، انجام بعضی اقدامات خاص که در گذشته ممکن بود او را پایین بکشند برای او بسیار ساده‌تر شد.

<...
برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی