جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 597
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 597 - دستیابی به طور موقت غیرممکن است
البته بای زهمین نمیدانست که خدمتکار مهربانش چه افکار شیطنت آمیزی در سر داشت. اما صرف نظر از این که کین مینگ به چه چیزی فکر میکرد، بای زهمین دلایل بسیار مهمی برای سر زدن به وو ییجون در نیمه شب داشت تا افکار شهو*انی یا هر چیز مشابه آن.
او در خیابانهایی قدم زد که در آینده به یکی از شهرهایی تبدیل خواهد شد که برای بقای بشر در آخرالزمان آماده شده و به وضوح فهمید که همه چیز در مقایسه با صبح آن روز بسیار تمیزتر و مرتبتر بود. بای زهمین از کاری که زیردستانش انجام میدادند، راضی بود.
چندین گروه گشتزنی دائماً در منطقه در حال حرکت بودند. اگرچه بسیاری از چادرها در مناطق جداگانه بر اساس سطح اشراف و موقعیت اجتماعی در حزب برپا شده بود، اما به وجود آمدن مشکلات زیاد اجتناب ناپذیر بود.
خوشبختانه از آنجایی که بای زهمین و وو ییجون در منطقه مرکزی زندگی میکردند، فقط ۳-۴ دقیقه طول کشید تا به چادر او برسد.
«رهبر!»
«رهبر!»
دو سرباز با مسلسل سبک با دیدن سایه بای زهمین که به سمت آنها میرفت بلافاصله سلام نظامی دادند.
همه سربازان چهره بای زهمین را ندیده بودند، اما این دو به خوبی او را میشناختند، زیرا آنها مسئول "حفاظت" از منطقهای که وو ییجون در آن اسکان داشت بودند. در حالی که او به اندازه کافی قدرتمند بود که بتواند از خود محافظت کند و احتمالاً فقط یک دیوانه سعی میکرد مخفیانه وارد منطقه مرکزی حزبی شود که قویترینها در آن استراحت میکردند، وو ییجون و همچنین بقیه، زمانی برای هدر دادن با مسائل جزئی نداشتند.
«ام.» بای زهمین سلام این دو مرد را برگرداند و به راحتی از منطقه ممنوعه عبور کرد.
حدود ۵۰ متر جلوتر رفت و سرانجام به جلوی چادر وو ییجون رسید، به آرامی در را کوبید، قدمی عقب رفت و صبورانه منتظر ماند.
دو مرد نگاهی به همدیگر انداختند و وقتی بای زهمین را دیدند که در چوبی را که وو ییجون در چادرش گذاشته بود میزد، هر دو لبخند شیطنت آمیزی زدند. چرا در دنیا یک مرد جوان در نیمه شب از یک زن مجرد زیبا دیدن میکرد؟ این دو سرباز طبیعتاً نتیجه خود را در مورد این موضوع گرفتند.
بای زهمین نیز راهی برای دانستن افکار آن دو سرباز نداشت وگرنه ممکن بود دو لیتر خون بیرون بیاورد و با این فکر بمیرد که همه آنها منحر*ف هستند.
چند ثانیه بعد صدای کمی بداخلاق از داخل چادر به گوش رسید:
«کیه؟»
بای زهمین با تعجب پلک زد. به هر حال، این اولین باری بود که صدای وو ییجون اینقدر عنق به گوشهایش میرسید. با این حال، پس از یک لحظه فکر کردن، بالاخره متوجه موضوع شد؛ بعد از چند دقیقه، ساعت به ۱ بامداد میرسید و احتمالاً هیچکس خوشحال نخواهد شد که در آن ساعت در خانهاش زده شود.
سرفهای ناخوشایند کرد و با صدای بلند گفت: «وو ییجون، من هستم، بای زهمین. اگه استراحت میکنی، فراموشش کن، بعداً میتونیم صحبت کنیم.»
* * *
داخل چادر، وو ییجون لباس خواب خرگوشی سفید رنگی پوشیده بود. لباس خوابش حتی دو گوش بلند داشت که آنقدر نرم و کرکی بودند که انگار از مردم میخواستند آنها را لمس کنند. او به دلیل اینکه نتوانست در تمام روز عشقش را ببیند کمی روحیه بدی داشت و در حال حاضر مشغول خوردن یک شکلات شیرین بود تا قلب تلخش را شیرین کند.
با شنیدن صدای اینکه کسی در چادرش را میزند، حتی قصد نداشت جواب بدهد. با این حال، پس از چند ثانیه فکر کردن، وو ییجون متوجه شد که برا...
کتابهای تصادفی


