جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 600
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 600: وو کچیان (قسمت ۲/۲)
وو ییجون جلو رفت و در حالی که به لینگ مینگ نگاه میکرد با صدای رسایی نامش را گفت: «خوبی؟ اسم من وو ییجونـه.»
لینگ مینگ با چشمان گشاد شده زمزمه کرد: «وو ییجون...» و تمام بدنش به طور غیرقابل کنترلی لرزید. او نیز یک قدم جلوتر رفت و با هیجان پرسید: «خانم وو ییجون، میتونم اسم پدرت رو بپرسم؟»
وو ییجون که طبیعتا متوجه شد چه خبر بود، کمی در قلبش لبخند زد. اما حالت ظاهریاش گیجی را نشان میداد، گویی دلیل این همه سوال عجیب و غریب او را نمیفهمید، چون نمیتوانست به دیگران بفهماند که از قبل میدانست پدرش رهبر این پایگاه انسانی بود، وگرنه ممکن بود شک و شبهه ایجاد کند.
وو ییجون لبخند تلخی در دلش زد. او هنوز حتی خانوادهاش را ملاقات نکرده بود، اما همین الان چیزهایی را پنهان میکرد، چه برسد به تمام چیزهایی که باید در آینده از والدینش پنهان میکرد.
لینگ مینگ با دیدن اخم خفیفی که روی صورت وو ییجون نشست، با عجله توضیح داد: «ببخشید بابت سوالات عجیبم. ظاهرتون نه تنها خیلی شبیه به کسیه که میشناسم، بلکه حتی اسمتون هم یکیه. اگه اشکال نداره، میشه اسم پدرت رو به من بگی؟ باور کن، همه اینها به نفع خودته.»
وو ییجون طوری رفتار کرد که انگار یک لحظه مردد بود، سپس به آرامی سرش را تکان داد. «خب، فکر کنم نیازی به پنهان کردن نباشه. اسم پدرم وو کچیان ، شهردار سابق منطقه چیانگپینگه. یکی از دلایل اینکه گروه ما به اینجا اومده اینه که دنبال خانوادههامون هستیم.»
وقتی وو ییجون نام پدرش را اعلام کرد، چهره تکاملدهندگان روحی که در کنار لینگ مینگ بودند به شدت تغییر کرد.
لینگ مینگ پس از شنیدن نام "وو کچیان " بقیه چیزهایی را که او میگفت نادیده گرفت و به طور خودکار به زن زیبایی که در کنارش بود نگاه کرد و با صدایی عمیق دستور داد: «فنگ ژلان، به مرکز فرماندهی پایگاه اطلاع بده که خانم وو ییجون، دختر رهبر وو، به تازگی وارد شده و در حال حاضر نزدیک دروازه شمالی پایگاهه.»
تکاملدهنده روح به نام فانگ ژلان سر تکان داد و یک رادیو نظامی را از کیف چرمی خود بیرون آورد. دکمهای را فشرد و چند قدم دور شد تا با صدای آهسته با فردی که در سمت دیگر خط بود صحبت کند.
«این...» وو ییجون مات و مبهوت به نظر میرسید، انگار واقعاً نمیدانست چه خبر بود.
او و بقیه حتی به همدیگر نگاه کردند تا تظاهر کنند که موقعیت کنونی برایشان باور نکردنی بود. از آنجایی که لیلیث با صدای بلند میخندید، برای بای زهمین سخت بود که حالت حیرت زدهی خود را حفظ کند، اما واقعاً چارهای جز پایبندی به نقشی که باید بازی میکرد نداشت.
در واقع، این فقط بای زهمین نبود که در حال حاضر زمان سختی را سپری میکرد. همه در تلاش برای جلوگیری از میل به خندیدن مشکل داشتند، زیرا دیدن اینکه بای زهمین و شانگوان بینگشو در چنین مدت کوتاهی اینقدر حالت چهرهی خود را تغییر میدادند واقعاً غیرعادی بود. آنها قطعاً دوست داشتند از این صحنه فیلم بگیرند، اما متأسفانه چنین چیزی امکان پذیر نبود وگرنه قطعاً این ویدیو در بین ارتش حزب متعالیان فروش بسیار خوبی میداشت.
لینگ مینگ با حالتی محترمانهتر به وو ییجون نگاه کرد و با صدایی عمیق گفت: «خانم وو، اگر مشکلی ندارین، میشه تا ساختمان پذیرش دنبالم بیاین؟ نگران نباشین، فقط چند دقیقه دورتر از دروازه شمالیه. اونجا میتونیم آرومتر صحبت کنیم و در راه وضعیت رو توضیح میدیم.»
«این...» وو ییجون نگاهی به شش نفر کنارش انداخت و رو به لینگ مینگ به آرامی گفت: «دوستام.»
«البته دوستان شما دوستان من هستن. همهتون میتونین با ما بیایید.» لینگ مینگ ک...
کتابهای تصادفی

