فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس

قسمت: 602

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل 602: مدت‌هاست که ندیدمت، پدر... (قسمت ۱)

با وجود اینکه نگاهی نافذ فردی که تمام عمرش در دنیای سیا*ست بوده و تنها با حضورش می‌توانست دیگران را بترساند، به بای زه‌مین خیره شده بود، او اصلاً احساس ترس نمی‌کرد. بالاخره بای زه‌مین دیگر آن دانشجوی کالج نبود که بقیه وقتش را در تعمیرگاه کار می‌کرد. او رهبر پرافتخار بیش از ۳۰۰۰۰ بازمانده و یک ارتش مسلح و تکامل یافته متشکل از هزاران نفر بود!

«بله حتما.» سان لینگ در ابتدا کمی با تعجب سر تکان داد زیرا انتظار نداشت به این زودی چنین درخواستی دریافت کند. اما طولی نکشید که به خود آمد و با آرامش گفت: «بهم بگو به چی نیاز داری و تا وقتی که در توان ما باشه و زیاده روی نباشه، بهت کمک می‌کنیم تا بهش برسی.»

«حالا که اینطوره، پس من وقت شما رو تلف نمی‌کنم.» بای زه‌مین سرش را تکان داد و سعی کرد تا حد ممکن آرام بماند و به آرامی گفت: «راستش رو بخواید در طول سفرمون بسیاری از همراهان ما جون خودشونو برای ما فدا کردن یا به خاطر شرایط مختلف از ما جدا شدن. مرگ توی این دنیای پر هرج و مرج به اندازه نفس کشیدن عادیه و دقیقاً به همین دلیل کاملاً مطمئن بودیم که برای هر کدوم از ما زنده عبور کردن از یه منطقه کامل، غیرممکن بود.»

وو کچیان با شنیدن سخنان بای زه‌مین، به آرامی وو یی‌جون را از آغو*شش رها کرد و بی‌صدا سر تکان داد. سخنان مرد جوان روبروی او بسیار با معنا بود، زیرا وقتی صحبت از عبور از کل منطقه می‌شد، حتی او، یک موجود مرتبه دوم، اصلاً به خود مطمئن نبود. چه رسد به گروهی از جوانان که تجهیزات نسبتاً درب و داغونی پوشیده بودند که اوج رتبه اول تا رتبه دوم را نشکسته بودند.

«اما وقتی همه به تدریج دور هم جمع شدیم، قولی دادیم.» بای زه‌مین که چشمانش کمی سرخ شد با صدای جدی گفت: «اون قول این بود که اگه هر یک از ما تونست زنده بمونه، به منطقه چیانگ‌پینگ بره و به دنبال خانواده‌های بقیه بگرده. بازماندگان، ما هفت نفر، امید کسایی که خودشونو فدا کردن رو حمل می‌کنیم و به لطف اونا اینجاییم. پس از عمو وو و خاله سان خواهش می‌کنم، اگه خیلی سخت نیست، به ما کمک کنین چند نفر رو پیدا کنیم.»

چشمان ژونگ ده و چن هه در حالی که به بای زه‌مین نگاه می‌کردند، چنان گشاد شد که انگار به یک هیولا چشم دوخته بودند. از طرف دیگر، نان‌گونگ‌لینگ‌شین حالت جدی خود را حفظ کرد، اما آنقدر لبش را گاز گرفت خون آمد و بدنش حتی کمی می‌لرزید، گویی که میل به گریه کردن را مهار می‌کرد. اما در واقع مشغول سرکوب کردن میل به خندیدن بود!

در همین حال، سای جینگ‌یی واقعا شروع به گریه کرد! او حتی زیر لب چیزهایی زمزمه کرد مثل: «دوستان، هرگز شما رو فراموش نمی‌کنیم» یا «هر چی بشه به قولمون عمل می‌کنیم». انگار داستانی که بای زه‌مین گفته بود به جای دروغ‌های محض که ناخودآگاه به زبان آورده بود، حقیقت داشتند!

دهان کوچک شانگوان بینگ‌شو مانند یک ماهی کوچک در حال غرق شدن باز و بسته شد و با بهت به بای زه‌مین نگاه کرد.

خدای من! شخص مقابلشان که بود؟ چطور می‌توانست بدون پلک زدن دروغ بگوید!

لیلیث در حالی که مات و مبهوت به او خیره شده بود در سرش گفت: «تو... تو داری توی این کار ماهر می‌شی.»

البته سان لینگ و وو کچیان بی‌خبر بودند و از آنجایی که وو یی‌جون حرف‌های بای زه‌مین را به همراه چشمان سرخش که انگار قرار بود با اشک خیس شود را انکار نکرد، هر دو به درون بازی روباه کوچک بای، گیر افتادند.

سان لینگ آهی کشید و چشمانش با نور پیچیده‌ای درخشید و زمزمه کرد: «همه شما خیلی جوونید ...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی