فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس

قسمت: 611

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل 611 - منگ چی: اعتماد فراتر از هر حس و درک ماورایی

مادر و پسر فرصتی برای تبادل نظر نداشتند. علی‌رغم همه چیز، هر دوی آن‌ها مجبور بودند به یکدیگر بگویند، حتی وقتی که کارهای زیادی برای انجام دادن وجود داشت تا حداقل بخش کوچکی از زمانی که از آن‌ها ربوده شده بود را به دست آورند، یه لینگر و بای زه‌مین به قدری تحت تاثیر احساسات قرار گرفته بودند که نمی‌توانستند آن‌ها را با صدای بلند بیان کنند.

ماه‌ها از غم و اندوه رنج می‌بردند و خودشان را مجبور می‌کردند که به خاطر دیگران به پیشروی ادامه دهند، حتی اگر قلب‌شان از احتمال بسیار زیاد از دست دادن یکی از افرادی که بیش از همه در دنیا دوستش داشتند، شکسته شده بود. این زوج مادر و پسر هیچ راهی برای بیان احساس خود پس از ملاقات مجدد نداشتند.

تسکین این دیدار باعث شد که غم و اندوه با تمام قوا منفجر شود و موجی از احساسات غول آسا را ایجاد کند. وقتی احساسات به چنین اوج و فرودهایی می‌رسیدند، هیچ راهی وجود نداشت که صرفاً کلمات بتوانند آن‌ها را توضیح دهند یا بیان کنند.

بالاخره یه لینگر در آغو*ش بای زه‌مین غش کرد. اما حتی در آن زمان، هنگامی که سرش را پایین انداخت تا به چهره رنگ پریده او نگاه کند، متوجه شد که چگونه اشک از چشمان بسته او سرازیر می‌شود و روی صورتش که به وضوح جوان‌تر از آن چیزی بود که به یاد می‌آورد، می‌لغزد.

بای زه‌مین نفس عمیقی کشید و آهسته مادرش را در آغو*ش گرفت. یک دستش را به آرامی پشت گردن و دست دیگرش را زیر زانوهایش گذاشت تا او را با بیشترین دقت در دنیا بلند کند. انگار از شکستن یک گلدان چینی کوچک و ظریف که در جهان هستی با ‌ارزش و بی‌نظیر بود می‌ترسید.

با این حال، غافلگیری خوشایند دیگری که حرکات او را منجمد کرد، زمانی که او برگشت تا پدرش را ببیند در انتظار او بود؛ کسی که از جایی برگشته و کنار در ایستاده بود.

درست در کنار در چوبی، زن جوان بسیار جذابی با چشمانی مهربان و لطیف به او نگاه می‌کرد. آن چشم‌های تیره‌رنگ به نظر می‌رسید که خودشان حرف می‌زنند و مثل سدهایی به نظر می‌رسیدند که با تلاش فراوان جلوی سیل اشک‌ها را گرفته بودند.

لب‌های قرمزش کوچک اما به شدت لطیف بود و زیر نور ضعیف گیاهان جهش‌یافته می‌درخشید، موهایش مانند نرم‌ترین ابریشم دنیا تا وسط پشتش ریخته و یک ربان نازک روی سمت چپش ‌افتاده بود و صورت زیبای بیضی شکلش از هر طرف که به آن نگاه می‌کردید، نرمی و محبت را تداعی می‌کرد.

هیکل او معمولی بود، هیچ چیز عجیب یا اغراق آمیزی نبود، اما قطعا آنقدر زیبا بود که چشم مردان را به خود جلب کند. او یک لباس سبز زمردی پوشیده بود که ناحیه سینه‌اش را به آرامی در آغو*ش می‌گرفت و تا امتداد بدنش پایین می‌افتاد و به‌ویژه نشان می‌داد که کمر کوچکی که به نظر می‌رسید مثل مار در حال تاب خوردن است چقدر باریک است. علاوه بر یقه باریک او، لباس بهاری زیبا، بازوهای ظریف و بخشی از ساق پاهایش را نمایان می‌کرد و وسوسه خاصی را به آنچه در زیر آن پنهان شده بود اضافه می‌کرد.

وقتی دو جفت چشم سیاه به هم رسیدند، انگار زمان متوقف شده بود. دو خواهر و برادری که تجربیات زندگی بی‌شماری را با یکدیگر به اشتراک گذاشته بودند و با وجود نداشتن ژن‌های مشابه، حتی از بسیاری از خواهر و برادرها صمیمی‌تر بودند، طوری به یکدیگر نگاه می‌کردند که به نظر می‌رسید چشمانشان برای برقراری ارتباط بدون حتی یک کلمه حرف زدن کافی بود.

به این ترتیب بود که سطح درک دقیق این دو در این مرحله از داستان بالا رفت.

بالاخره بعد از حدود یک دقیقه سکوت، بای زه‌مین لبخند محبت آمیزی زد و با صدای زمزمه مانند گفت: «من برگشتم.»

...
برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی