جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 612
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 612- زمان خانوادگی و برف کوچولو (قسمت 1)
بای دلان آهی کشید و سرش را تکان داد: «بعد از حدود یک ماه و نیم که تو جنگهای مداوم بودم، بالاخره تونستم به سطح 30 برسم و خوشبختانه تونستم به مادر و خواهرت امنیت بدم. اما رسیدن از شهر یانگ فانگ به این مکان واقعا جهنم بود، زهمین. فقط در عرض چهار روز، از سطح 30 به سطح 37 رفتم، سعی کن شرایط رو تصور کنی.»
بالا رفتن از یک سطح در روز پس از رسیدن به سطح 25 میتواند یک شاهکار بسیار چالش برانگیز در نظر گرفته شود، بنابراین برای بای دلان که توانسته بود هفت سطح را در یک بازه زمانی چهار روزه صعود کند در حالی که این مرد قبلا از سطح 30 فراتر رفته بود به این معنی بود که باید حداقل با دشمنان قدرتمندتر از خودش مبارزه کرده و با شکست دادن آنها به نحوی مقادیر عظیمی از نیروی روح را جذب کرده باشد.
بای دلان به طور خلاصه تجربیاتی را که او، یه لینگر و منگ چی پشت سر گذاشتند تا به اینجا برسند را توضیح داد: «با جانوران جهش یافته و زامبیها که دائماً کاروان رو تعقیب میکردن، این یه سفر واقعا دشوار بود. اما ما در نهایت تونستیم به اینجا برسیم.»
«وقتی همه ما دیوار بزرگی رو اینجا دیدیم واقعاً شگفتزده شدیم. فقط چند روز بعد بود که فهمیدیم رهبر وو، یعنی شهردار منطقه چانگپینگ، از تمام قدرتش برای به دست آوردن کنترل بر سه منطقه فرعی بزرگ در کل منطقه استفاده کرده و تو این فرآیند حتی محل امنی ساخت که هیچ زامبی یا جانور معمولی حتی نمیتونست رویای عبور از اون رو داشته باشه. وقتی وارد دیوارها شدم، همه چیز ساده و راحت شد. حتی مدت زیادی طول نکشید تا از ردههای قدرت بالا برم تا به چیزی که امروز هستم تبدیل بشم.»
ناگهان انگار متوجه چیزی شده بود، برقی از احساس گناه در چشمان بای دلان جرقه زد و با نگاه کردن به پسرش، نتوانست سرش را خم نکند و با جدیت گفت: «متأسفم، زهمین... برای اینکه قدرت اینو نداشتم که بیام و پیدات کنم چه برسه به کمکت... من مطمئنم که برای رسیدن به اینجا سختیهای زیادی تحمل کردی.»
صورت بای دلان پر از نفرت از خود شد و دندانهایش را چنان به هم فشرد که لثههایش خونریزی کرد. در حالی که او به راحتی پشت دیوارهای بلند محافظت شده توسط نگهبانان بیشماری استراحت میکرد یا در حال شکار با مهمانیهای بزرگ بود، پسرش که باید از او محافظت میکرد، با زامبیها و جانوران مبارزه میکرد تا هزاران مایل را به خاطر دوباره بودن با خانوادهاش طی کند.
بای زهمین با دیدن این رفتار پدرش لبخند تلخی زد و با صدای آهستهای گفت: «پدر، در مورد چی حرف میزنی؟ دلیل اینکه دنبال من نیومدی این نبود که نمیخواستی، به این دلیل بود که نمیتونستی این کار رو انجام بدی.»
«ولی-»
بای زهمین حرف پدرش را قطع کرد و با صدایی عمیق گفت: «اگه تو به سمت شمال حمله میکردی، کی از مادر و منگ چی محافظت میکرد؟ نمیگم که رسیدن به اینجا آسون بود، چون این یه دروغ واضحه. با این حال، مطمئنم که برای همه شما آسون نبوده. هیچکس انتظار نداشت که دنیا به جهنمی تبدیل بشه که ما رو با خودش پایین بکشونه.»
بای دلان سرش را بلند کرد و قبل از اینکه آهی بکشد مدتی طولانی به پسرش نگاه کرد. چشمانش را با درد بست و زمزمه کرد: «زهمین، بچه... تو واقعاً تغییر کردی.»
بای دلان همیشه به نحوه تربیت فرزندانش افتخار میکرد و معتقد بود که آنها را بهتر از هر کس دیگری میشناسد. با این حال، با نگاهی به بای زهمین کنونی، تمام چیزی که بای دلان احساس میکرد پایههای گذشته...
برای خواندن نسخهی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید.
درحال حاضر میتوانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را بهصورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید.
بعد از یکماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال میشود.
کتابهای تصادفی


