فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس

قسمت: 613

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۶۱۳_ وقت خانوادگی و برف کوچولو (بخش ۲/۲)

بای دلان به سوال بای زه‌مین جواب نداد و در عوض دستش را طوری تکان داد که گویی که حضور او را مرخص کند. و این حرکت کمی زبان بای زه‌مین را بند آورد.

یه لینگر با دیدن کنجکاوی و درماندگی در صورت پسرش، لبخند مهربانی زد و با صدایی مرموز گفت: «پرنسس، برادر بزرگت رو پشت خونه ببر و اون چیز کوچولو رو بهش نشون بده. مطمئنم که شگفت زده می‌شه.»

«مادر، حتی تو هم داری اینطوری رفتار می‌کنی؟» بای زه‌مین واقعاً احساس گریه کردن داشت اما اشکی برای ریختن وجود نداشت.

منگ چی جلوی دهانش را گرفت و قبل از اینکه بلند شود دست بای زه‌مین را گرفت، قهقهه‌ای خفیف زد: «برادر بزرگ، بیا. من اون چیز کوچولو رو بهت نشون میدم.»

«محض رضای خدا.» بای زه‌مین چشمانش را گرد کرد و اجازه داد توسط منگ چی دور شود.

هنگامی که آن دو در آن سوی راهروی که راهروی کناری را به اتاق نشیمن وصل می‌کرد ناپدید شدند، حالت چهره بای دلان وقتی او به مکانی که بای زه‌مین به تازگی ناپدید شده بود نگاه کرد جدی شد.

یه لینگر با دیدن شوهرش که اینطور به نظر می‌رسد بلافاصله عصبی شد تا جایی که صورتش یک بار دیگر به طرز بدی سفید شد.

«دلان...؟ چیزی شده؟» او با صدایی مردد پرسید.

او و خانواده‌اش بعد از این همه سختی بالاخره با هم ملاقات کردند. چیزی که یه لینگر اکنون بیش از همه آرزو داشت این بود که همه چیز برای همیشه به همین منوال ادامه یابد، حتی اگر در اعماق قلبش می‌دانست که چنین چیزی امکان پذیر نیست. حداقل امیدوار بود که چند روزی را با عزیزانش در آرامش سپری کند و حالت چهره شوهرش از شادی پدری که پس از پیوستن به پسرش که عملاً فکر می‌کرد مرده است، نشانی نداشت.

بای دلان بلافاصله پاسخی نداد و در عوض آنچه را که چند ساعت پیش اتفاق افتاد به یاد آورد.

«اون موقع، اون بچه خیلی سریع حرکت کرد... خیلی سریع.» بای دلان کلماتی را زمزمه کرد که همسرش اصلاً نمی‌توانست آن‌ها را بفهمد. «حتی منم متوجه نشدم که اون چه زمانی از کنارم رفت تا به داخل خونه بره و بدن لینگر رو بگیرد.»

بای دلان یک تکامل دهنده قدرتمند روح بود. حتی اگر نقطه قوت او در چابکی نبود، مگر اینکه شخص مقابل بتواند به طور کامل بر او غلبه کند یا تا زمانی که آن فرد دارای مهارت فعالی باشد که بتواند چابکی را به شدت افزایش دهد، برای بای دلان که یک تکامل‌دهنده روح در سطح 43 بود کاملا غیر ممکن بود که حتی قادر به دیدن سایه یا درک هر حرکتی از طرف مقابل نباشد.

در واقع، زمانی که بای زه‌مین در آن لحظه حرکت کرد، از نظر بای دلان او اساساً به سمت یه لینگر تلپورت کرده بود.

«لینگر، من باید برم با رهبر وو در مورد برخی مسائل صحبت کنم.» بای دلان در حالی که آرام بلند شد گفت.

یه لینگر هم برخاست و با صدایی قاطع گفت: «پس منم با تو میام!»

لینگر همین الان نگران رفتار شوهرش بود و می‌ترسید اتفاق بدی با بای زه‌مین بیفتد. با این حال، بای دلان قبلاً به چیزی فکر کرده بود، بنابراین پس از لبخندی آرام، آهسته گفت:

«عزیزم، چرا نگرانی؟» صورت همسرش را نوا*زش کرد و با غرور گفت: «امروز پسر کوچولوی ما در آزمون پذیرش صنفی "لاک پشت سیاه" قدرت زیادی از خودش نشون داد. اون بچه انقدر قوی شده که حتی رهبر انجمن، هوانگ، موافقت کرد تا اون رو رهبر رسمی تیم پونزدهم کنه.»

«آه؟!» یه لینگر فریاد زد و با شوک دهانش را پوشاند.

بای دلان نیشخندی زد و همانطور که به سمت در خروجی می‌رفت با صدای بلند گفت: «من میرم از رهبر وو تشکر می‌کنم و تغییراتی رو که در رهبری نیرو...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی