جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 615
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶۱۵ - گفتن حقیقت به او: اشک منگ چی
با تسلط بر مهارت یادگیری زبان منگ چی، قدرت کل جناح متعالی به حد بالای وحشتناکی می رسد!
به لطف این مهارت، اکنون بای زهمین فقط باید به برخی از زیردستان مورد اعتماد خود دستور می داد تا نسخه هایی به زبان چینی ماندارین برای شروع تولید انبوه سلاح "نیزه سری " داشته باشند! بای زهمین با چنین سلاحی مطمئن بود که به لطف امکان انجام حملات جادویی که می توانست دشمنان را در مواقع ضروری دفع کند یا به شدت زخمی کند، قدرت هر یک از افرادش سر به فلک می کشد و میزان تلفات به شدت کاهش می یابد!
علاوه بر این، بای زهمین امیدوار بود که روزی کتابی از نقشهای جادویی را به دست بیاورد. وقتی به چنین کتابی دست میافت، منگ چی میتوانست مطالب آن را یاد بگیرد و شروع به نوشتن نقشهای جادویی روی قطعات مختلف تجهیزات، سازهها، مناطق و غیره کند. این نه تنها دفاع یا حمله به ساختمان های خاص را افزایش می دهد، بلکه می تواند مهارت ها را به تجهیزات موجود متصل کند!
اگرچه هنوز فاصله زیادی تا وقتی که منگ چی بتواند نقوش جادوبی را بنویسد وجود داشت، زیرا بای زهمین حتی یک کتاب نقوش جادویی نیز در اختیار نداشت، با این حال این یک گام بزرگ برای پیشرفت بود. علاوه بر این، بای زهمین کتب مقدس و حکاکی های زیادی در اختیار داشت که در جریان حمله به جهان نژاد آشورا به دست آورده بود. او معتقد بود که حداقل چیزهای خوبی از آن یادداشت ها می گیرد!
«برادر، میتونی منو زمین بذاری؟»
«آه؟»
بای زهمین به بالا نگاه کرد و منگ چی را دید که با لپهای پف کرده نازی به او نگاه می کند.
«تو تمام این مدت منو تو هوا داشتی میچرخوندی انگار که من بچه کوچولو هستم... داره حالت تهوع بهم دست میده.»
«اوه ببخشید!»
...
وقتی بای زهمین توانست آرامش خود را به مراتب باز یابد که بتواند علیرغم هیجانی که در قلبش احساس می کرد، خود را کنترل کند، او و منگ چی پشت یکی از میزهای سنگی که در حیاط خلوت بود نشستند.
برف کوچولو راحت روی زمین دراز کشیده و چانه اش را روی دو پنجه جلویش گذاشته بود. سگ بزرگ سفید برفف رنگ از دو چشم آبی درشت خود استفاده کرد تا مشتاقانه به صاحبانش نگاه کند و گهگاه دهانش را باز می کرد تا گوشت حیوان تکامل یافته ای را که صاحب مذکرش به سمت او پرتاب می کرد ببلعد.
پیامهایی که برف کوچولو متوجه نمیشد همچنان در شبکیه چشمش میتابید، اما او همه آنها را نادیده گرفت. تنها چیزی که برای او مهم بود این بود که هر لقمه گوشت نه تنها طعمی متفاوت از لقمه قبلی داشت، بلکه بدنش را آنقدر سریع تقویت می کرد که می توانست آن را به وضوح احساس کند.
«من واقعا نمیفهمم چطور کار می.کنه. » منگ چی تماشا میکرد که بای زهمین مدام تکههای گوشت خام را بیرون میآورد، گویی که هوای اطراف را به غذا تبدیل میکرد، اما حتی پس از چند دقیقه تماشا، او متوجه نشد که چگونه کار میکند.
«منگ چی، اگر اون موقع که بهت گفته بودم رمان میخوندی، به راحتی می تونستی حدس بزنید که این کار چطور این کار انجام می.شه. » بای زهمین سرش را تکان داد و آهی کشید: «به همین دلیل خواهرای کوچک باید مطیع حرف های برادر بزرگترا باشن.»
گوشه دهان منگ چی قبل از اینکه به خودش بیاید را به دست آورد برای یک ثانیه تکان خورد. در عوض، او با چشمانی ناز و توله سگ مانند در حالی که یکی از بازوهای بای زهمین را در آغو*ش گرفته بود، با صدایی لطیف صدا زد: «برادر بزرگ...»
بای زهمین با یک چشم بسته به پایین نگاه کرد و وقتی با آن دو چشم زیبای سیاه در نصفه شب روبرو شد، نمیتوانست جلوی خود را بگیرد و حقیقت را گفت: « این به خاطر یک حلقهاس. هیچ راهی وجود ندارده که کسی در سطح من بتوانه د جادوی فضایی روا کنترل کنه، چه برسهد به اینکه غذا رو از هیچی خلق کنه.»
با گفتن این حرف، دست راستش را بالا آورد و با انگشت شستش به آرامی حلقه ذخیره فضایی اش را نوا*زش کرد. زیر نگاه متعجب منگ چی، چندین چیز که بای زهمین به راحتی تشخیص میداد یکی، پس از دیگری روی میز افتادند.
حیوانات عروسکی پر شده، لباس، عکس، دفترچه یادداشت، حتی یک دفترچه شخصی صورتی کم رنگ.
«این... » مردمکهای منگ چی لرزید و از نوک انگشتانش برای نوازش خرس عروسکی قهوهای بامزهای استفاده کرد که متأسفانه پاره شده بود و مقداری از داخلش بیرون زده بود.
«ام. اینا مال ما هستن... خوب، اگرچه همشون کمی کثیف شدن و برخی بعضیاشونم چیزها پسبعد از له شدن توسط آوار آسیب دیده اند... اما این تنها چیزیهایی هستن ...
کتابهای تصادفی


