جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 627
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶۲۷- چهره به چهره با گذشته پس از سالها: دوستت دارم در مقابل. دوستت داشتم (قسمت سوم)
قلبهای بایزهمینبای زهمین و ليليث به شدت میتپیدند. اکنون که هر دوی آنها احساسات خود را نسبت به یکدیگر به نحوی واضح نشان داده بودند، به طور طبیعی خجالت و شادی همه وجودشان را فرا گرفته بود.
هیچ کدام عشق اول دیگری نبود، اما میشد بدون تعصب گفت که ليليث اولین زنی بود که بایزهمینبای زهمین میتوانست دوست* دخترش صدا بزند و در همان زمان بایزهمینبای زهمین اولین مردی بود که لیلیث میتوانست دوست* پسر خطابش کند. از آنجایی که برای اولین بار در این نوع رابطه حضور داشتند، این دو تقریباً شبیه بومهای خالی بودند، حتی با وجود اینکه هردو بالغ و فهمیده بودند.
بدون ناخالصی، درست مثل نوزادی که هنوز به شرارت دنیا پی نبرده ، عشقی که هر دو احساس میکردند گلگون بود و مثل رنگین کمان روشن. در مورد اینکه آیا آن عشق همینطور باقی میماند یا نه، بستگی به این داشت که آیا دو نفر درگیر میتوانستند ویژگی هایی را که به آن عشق رنگی زیبا و روشنایی میبخشد را حفظ کنند یا نه.
بعد از چند دقیقه سکوت که طی آن این دو به سادگی یکدیگر را در آغو*ش گرفته بودند، بایزهمینبای زهمین سرانجام سکوت دلپذیری را که شکل گرفته بود شکست.
««ليليث، میخوام بدونی که برای من تو تنها زنی هستی که عاشقشم. من خیلی وقته که عاشق نشدم و اگه به خاطر این حقیقت که ما باهم دردسرهای زیادی رو پشت سر گذاشتیم و اینکه میدونیم سرنوشتمون بهم گره خورده نبود، احتمالا این عشق هیچوقت تو وجود من شکل نمیگرفت.» بای زهمین کمی بعد از این کلمات مکث کرد قبل از اینکه آرام ادامه دهد، «من اعتراف میکنم که بينگ شو از هر نظر یه زن همه چی تمومه. ظاهر، بدن، هاله، دانش، جذابیت... شاید بشه گفت که اگه تو رو در نظر نگیریم، زنی که به نام شانگوان بینگ شو شناخته میشه، بدون شک کاملترین زنیه که تو زندگیام دیدم.»
ليليث هیچی نگفت و صورتش اصلاً تغییر نکرد حتی با وجود اینکه بایزهمینبای زهمین داشت از زن دیگری تعریف میکرد. ليليث یک زن بالغ بود، نه یک کودک. او کاملاً خوب میدانست که شانگوان بینگ شو یک زن باورنکردنی است، این حقیقت بود، و هیچ اشتباهی در اعتراف آن وجود نداشت.
با دیدن اینکه او به سخنانش واکنش بدی نشان نمیدهد، بایزهمینبای زهمین با رضایت از سلیقه خود برای زنان بالغ لبخند زد و به آرامی ادامه داد، «اما صرف نظر از اینکه اون چقدر کامله، صرف نظر از اینکه اون بهترین یاور منه، بينگ شو یه دوست خوب و عزیزه که برای من خیلی مهمه. نه چیزی بیشتر و نه چیزی کمتر از یه دوست خوب و عزیز. اون، درست همونطور که من تا همین اواخر بودم، کاملاً روی تکامل با بیشترین سرعت ممکن بدون سرگردانی تو مسیرش و تلاش برای یافتن مادرش متمرکز شده ، پس من شک دارم که اون وقت فکر کردن به چیزهای عاشقانه رو داشته باشه وگرنه تا الان اوضاع رو با چن هه سرهم میکرد.»
ليليث قبل از اینکه صورتش را بلند کند تا به او نگاه کند، برای چند ثانیه چیزی نگفت . او چشمانش را با شیطنت تنگ کرد و لب هایش را به لبخندی تحقیرآمیز جمع کرد همانطور که آرام میگفت: «ای منحر*ف کوچولو، یعنی هنوز متوجه نشدی که اون دوستت داره؟»
بایزهمینبای زهمین ابرویی بالا انداخت و طبیعتاً اصلاً حرفهای ليليث را باور نکرد. . در عوض، او دستهایش را که در اطراف کمر باریک ليليث بود، به آرامی پایین آورد تا اینکه کف دستهایش به راحتی روی باسن برجسته و وسوسهانگیز او قرار گرفت. (یادداشت مترجم: ساعت ۲ صبحه و من درحالی که دارم عشق بازی دوتا شخصیت داستانی رو ترجمه میکنم نشستم غصه میخورم که سینگلم.)
«... چیکار میکنی؟»
«نه، خب... از اونجایی که الان منو "منحر*ف کوچولو" صدا زدی، فکر کردم بهترین کار اینه که به لقبم پایمند بمونم.» بایزهمینبای زهمین به آرامی به لپ راست لیلیث سیلی زد (یادداشت مترجم: دوباره بخونش این راجب لپ راست صورت نیست) و ارتعاش آن را ا...
کتابهای تصادفی


