جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 629
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶۲۹- عشق قدیمی: فنگ تیان وو
موهای سیاهی که به خاطر داشت رفته بود و جای خود را به موهای بلندِ صاف به رنگ سرخ آتشینی داده بود که همچون آبشار، آزادانه پشت دختری ریخته شده بود که زمانی مهمترین مکان را در قلب بای زهمین داشت، کسی که در آن روزها بیشتر از همه به او فکر میکرد. از سوی دیگر، آن چشمان نرم، عزم و اراده بسیار بیشتری به دست آورده بودند و حتی میتوانست جرقهای از قهرمانی و شجاعت را ببیند که مانند شعلهای درخشان سوسو میزد که باعث میشد افراد ضعیف جرأت نکنند برای مدت طولانی در چشمان او خیره بمانند.
بدنش به اندازهی وو ییجون جذاب نبود و فرم اندامش به شانگوان نزدیکتر بود اما در ناحیه سینه کمی کوچکتر. لباس قرمز زرشکی رنگش با موهای بلندش مطابقت داشت و به طرز وسوسه انگیزی به اندام عملاً عالی او چسبیده بود، اما هیچ تأثیری بر حرکت او نداشت.
او بدون شک همان زنی بود که بدون توجه به اینکه کجا میرفت، همیشه در مرکز توجه قرار میگرفت. حتی درون این تالار فقط منگ چي و ساي جيانگیی میتوانستند از نظر اعتماد به نفس و ظاهر به پای او برسند و فقط نان گونگ لينگ شين از بدن فریبنده او یک درجه پیشی میگرفت.
او زنی بود که سالها پیش در ذهن بای زهمین حکومت کرد و بر قلب او مسلط بود. ظاهرش تغییر کرده بود، نه تنها بدنش بالغتر شده بود، بلکه حتی هاله اطرافش با نرمی و لطافتی که بای زهمین به یاد داشت کاملاً متفاوت بود.
اگر به خاطر چهرهاش نبود، شاید بای زهمین اصلا او را نمیشناخت. در پایان روز، صرف نظر از تجربیات بد یا خوب، فراموش کردن عشق اول سخت بود.
اما حالا که بای زهمین اکنون به این عشق گذشته نگاه میکرد، متوجه چیز مهمی شد.
قلبش اصلاً تکان نخورد. هیچ احساسی زنده نشد. هیچ خشم، شرم، ناراحتی، فشار، یا میل به انتقامی وجود نداشت... هیچ چیز آنجا نبود. همانطور که بای زهمین اکنون به فنگ تیان وو نگاه میکرد، متوجه شد که به جای متنفر بودن از او واقعاً سپاسگزار بود... زیرا بای زهمین امروز به لطف او همچین کسی بود.
پس از یک نگاه معمولی، چشمان بای زهمین از او دور شد و با وجود اینکه کمی از قدرت روح او شگفت زده شده بود، دوباره به او نگاه نکرد.
بای زهمین و فنگ تیان وو در جهانهای متفاوتی زندگی میکردند، حتی با وجود اینکه هر دو تکامل دهنده روح بودند، نه تنها مسیرهایشان از یکدیگر متفاوت بود، بلکه او قطعاً آدم بی سروپایی که احمقانه فکر میکرد دوست داشته میشد را به یاد نمیآورد.
سطح بی تفاوتی بای زهمین آنقدر بالا بود که نه تنها خانوادهاش متوجه چیز عجیبی نشدند، بلکه حتی ليليث که در حالت نامرئی به او چسبیده بود کوچکترین تغییری در ضربان قلب او احساس نکرد.
بای زهمین از ملاقات با فنگ تیان وو در اینجا شگفت زده شد. همچنین از اینکه قدرت او را احساس کرد تعجب کرد، فقط همین. بای زهمین قصد نداشت به هیچ وجه در زندگی او دخالت کند و در مقابل او نیز در زندگی بای زهمین دخالت نمیکرد. این دو نفر کاملاً غریبه خواهند بود، نیازی به انجام هیچ کار متفاوتی وجود نداشت.
«ببین، خانواده فنگ اومدن.»
«همونطور که از یکی از سه خانواده قوی توی تاسیسات ما انتظار میره، اعتماد به نفسی که توی رفتارشونه متفاوته.»
«فنگ تیان وو هم مثل همیشه زیباست...»
«جرات داری بری سراغش؟»
«... فراموشش کن... چشماش خیلی ترسناکه.»
«...»
دوباره، زمزمهها و همهمهها برای مدتی شنیده شد تا اینکه همه آرام شدند.
پدر فنگ تیان وو، ...
کتابهای تصادفی


