جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 631
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶۳۱- فلس معکوس اژدها
چطور ممکنه! این سوالی بود که سان جی، موقع نگاه کردن به آن چشمان سیاه به رنگ شب، در دلش از خود پرسید.
خاطرات او به چندین سال پیش باز میگشت، زمانی که هنوز دانش آموز دبیرستانی بود.
نام بهترین دوستی که سان جی در آن زمان داشت، با نام فردی که در حال حاضر مقابلش بود یکی بود. اما در حقیقت، تنها دلیلی که شخصی مانند او که از خانوادهای معتبر آمده و آیندهاش تضمین شده بود، با دانش آموز جوانی دوست شده بود که والدینش چیزی بیش از یک دسته سوسک کثیف نبودند که برای حفظ کوچکی خود باید در غبار غوطه ور میشدند، صرفاً به خاطر این بود که نمرات بای زهمین از همه بالاتر بود.
هرچند سان جی نگران چیزی مانند نمرات نبود، زیرا فارغ از اینکه فارغ التحصیل شده باشد یا نه، خانوادهاش مطمئناً در یکی از شرکتهایی که تحت کنترل آنها بود به او موقعیت خوبی میدادند، غرور و تکبرش به او اجازه نمیداد که مقابل دیگران خودش را شبیه یه فرد احمق جلوه دهد. بنابراین، سان جی با دوستی با فردی با بهترین نمرات، معتقد بود که حداقل شبیه یک احمق به تمام معنا به نظر نمیرسید.
در واقع سان جی اشتباه نمیکرد. پس از کمک مالی برای پرداخت قبوض بیمارستان پدر آن مرد جوان به نام بای زهمین، که در محل کار خود در نتیجه بار نادرست دچار شکستگی پا شده بود، سان جی به راحتی موفق شد دوست او شود. از این نقطه به بعد، همه چیز برای سان جی آسان بود.
بای زهمینی که سان جی میشناخت دارای نوعی ظرفیت عجیب و غریب یا غریزه حیوانی بود، زیرا سان جی هنوز میتوانست به خاطر بیاورد که چگونه قبل از هر امتحان همیشه تقریباً با دقت کامل به موضوعاتی که معلمان در آزمونها میگذاشتند اشاره میکرد. یکبار، سان جی از او پرسید که چگونه چیزی ممکن بود، او پاسخ داد که صرفاً غریزی بود و او بر اساس تعداد دفعاتی که هر یک از معلمان به موضوعی اشاره میکردند یا در کلاس به آن موضوع اهمیت داده میشد و همچنین شخصیت هر یک از معلمها حدس میزد.
به این شکل، نمرات سان جی چنان آسان شروع به بالا رفتن کرد که حتی خودش هم نمیتوانست آن را باور کند. عملاً مثل این بود که قبل از امتحان سوالات را میدانست!
با این حال، در سال آخر دبیرستان و پس از دو سال دوستی آنها، بای زهمین اعتراف کرد که بیش از دو سال عاشق دختری از کلاسی مختلف بود. در کمال تعجبِ سان جی، معلوم شد دختری که بای زهمین عاشق او بود، کسی نبود جز فنگ تیان وو، شخصی که والدینشان آنها را نامزد کرده بودند، زیرا دو خانواده در طی نسلها به هم نزدیک بودند.
سان جی پس از چند روز فکر کردن به این موضوع، طرحی را ارائه کرد. از آنجایی که دبیرستان داشت به هر حال تمام میشد و نمرات او از قبل خیلی بالا بود، پس چرا با «بهترین دوست» خود یک «شوخی کوچک» بازی نکند؟ سان جی به سرعت بای زهمین را متقاعد کرد که به عشق خود اعتراف کند هرچند دوستش به وضوح هیچ تجربهای با زنان نداشت.
زمان گذشت و درست زمانی که چند ماه تا پایان سال باقی مانده بود، سرانجام بعد از چند قرار مداوم، در روزی که بای زهمین دوباره به احساسات خود اعتراف کرد و از دختر مورد علاقهاش خواست که دو*ست دخترش شود، فنگ تیان وو و سان جی حقیقت را آشکار کردند.
حتی تا به امروز، مواقعی وجود داشت که سان جی با یادآوری نگاه ناامیدانه آن مرد جوان بیگناه با خودش میخندید. اگرچه نداشتن او در ماههای باقیمانده دبیرستان کمی سخت بود، اما لذتش واقعاً ارزشش را داشت.
با این حال، چند روز قبل از آزمون نهایی، کابوسی که سالها سان جی را دنبال میکرد، رخ داد.
در یکی از شبهایی که پس از به دست آوردن قلب یکی از زیباترین دانشآموزان دبیرستان و خوشگذرانی، خسته به خوابگاه بازگشته بود، شخصی بیصدا وارد خوابگاه شد و قبل از اینکه سان جی حتی بتواند از ترس جیغ بزند، با احساس کردن تکه تکه شدن استخوانهای پایش نالهای پر سر و صدا از دهانش بیرون زد.
سان جی هنوز میتوانست آن شب را، زمانی که با چشمان لرزان به او نگاه کرد و صدای تمسخر آمیز بای زهمین را به یاد بیاورد که زمزمه میکرد: «دوستی ما وقتی شکل گرفت که پای پدرم شکست، پس من هر دو پای تو رو میشکنم. از کجا معلوم، شاید الان دوست بهتری پیدا کنید.»
کتابهای تصادفی

