جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 632
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶۳۲- متکبر و مسلط
شانگوان در تمام این مدت، حتی وقتی داشت با مادر وو ییجون صحبت میکرد، مشغول تماشای بای زهمین بود. او بدون شک در میان تمام حاضران زیباترین زن بود، در حالی که سان لینگ اغو*ا کنندهترین بود، بنابراین تعداد چشمهایی که در جهت آنها دوخته شده بودند کم نبودند.
با این حال، شانگوان و سان لینگ هر دو از جذابیت خود آگاه بودند و دریافت نگاههای خاطرخواهانه و عاشقانه از مردان و همچنین نگاههای پر از حسادت یا نفرت زنان عادت داشتند. بنابراین، همانطور که وو ییجون روی صحنه ایستاده بود و سخنرانی خود را به پایان میرساند، سان لینگ زمزمه کرد که شاهزاده خانمش چقدر دوست داشتنی به نظر میرسید و شانگوان در پاسخ سرش را تکان داد.
اما هرچند حواسش به وو ییجون و سان لینگ بود، توجه شانگوان بیشتر روی بای زهمین متمرکز بود.
در ابتدا متوجه نشد که او کجا میرفت، اما وقتی چهرهی او را دید، نگاه شانگوان کمی تغییر کرد. او سعی کرد با چشمانش خط نگاه او را دنبال کند و وقتی سان جی را که از ترس منجمد شده بود دید، رنگ از صورت شانگوان پرید.
او چند ساعت پیش متوجه شده بود که سان جی در واقع همان شخصی بود که منگ چی را مورد آزار و اذیت قرار داده بود و همچنین اخیراً متوجه شد که دلیل ملاقات پدر بای زهمین از خانهی وو ییجون بوده، که در آن زمان به طور جدی از خانواده وو خواست که آن مرد را تا حد امکان از منگ چي دور نگه دارند.
خودِ شانگوان مجبور بود تمام این مدت ریخت سان جی را تحمل کند و جدا از اینکه او پسر عموی وو ییجون بود، نمیخواست نقشههای بای زهمین را خراب کند. با این حال، به نظر میرسید که در این چند دقیقه چیز بدی رخ داده بود که او از آن بیخبر بود.
سان لینگ که در کنارش ایستاده بود متوجه تغییر رنگ صورت او شد و با گیجی پرسید: «بينگشو؟ مشکلی هست؟»
شانگوان آهی کشید و بدون آنکه فرد خاصی را مورد خطاب قرار دهد گفت: «حالا فقط میتونیم امیدوار باشیم که بدترین اتفاق نیفته.»
سان لینگ متوجه نشد که شانگوان در مورد چه چیزی صحبت میکرد اما طولی نکشید که فهمید.
...
وقتی سان جی بای زهمین را که قد بلندتر بود و در حالت بدنی عالی قرار داشت و با چشمان سرد به سویش حرکت میکرد را دید، احساس وحشت کرد.
در واقع، پس از یادآوری گذشته، قبل از آنکه به یاد بیاورد در چه مکانی حضور داشت، سان جی ناخودآگاه نیم قدمی به عقب برداشت. حتی اگر بای زهمین نیز او را میشناخت، سان جی باور نمیکرد که جرات داشت در این مکان دیوانه بازی در بیاورد.
هرچند سان جی با این فکر که شاید حتی پدرش هم پیروز نشود، باور داشت که بای زهمین را دست کم نمیگرفت و تا زمانی که از قدرت واقعیاش مطمئن شود، نمیخواست آشکارا او را تحر*یک کند، به این نیز باور نداشت که بای زهمین که یک تکاملدهنده روح مرتبه اول بود، بخواهد در حضور دو فرد مرتبه دوم و بسیار قدرتمند، متکبرانه رفتار کند.
او پرسید: «چ- چیکار میکنی؟»
اگرچه در واقعیت خیلی آرام شده بود، اما نتوانست جلوی لرزش کم صدایش را بگیرد.
قدم گذاشتن بای زهمین طبیعتا نادیده گرفته نشد و تنها کسی که متوجه آن شد شانگوان نبود. با توجه به اینکه او یکی از سه مردی بود که به غیر از چن هه و خود سان جی بیشترین توجه را از زنان میدزدیدند، تعداد چشمانی که روی بدنش متمرکز شده بود کم نبود.
حتی فنگ تیان وو نیز با گیجی به آن سو نگاه میکرد.
با این حال، بای زهمین به آن چشمها اهمیتی نمیداد. بعد از رسیدن به جلوی سان جی، لحظهای مکث کرد و سپس با صدایی آهسته اما واضح که هر کس نزدیکشان بود، بشنوند گفت:
«سان جی، میبینم حتی بعد از اینکه سالها پیش پاهات رو شکستم، یاد نگرفتی با من درگیر نشی.»
چهرهی سان جی منجمد شد و افرادی که بخشی ا...
کتابهای تصادفی
