جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 635
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶۳۵- نگرانیهای فنگ تیان وو
بای زهمین واقعا نمیدانست بعد از شنیدن حرفهای وو کچيان چه احساسی داشته باشد. اگر قرار بود با خودش صادق باشد، بای زهمین میدانست که هنوز از مرد روبرویش عصبانی بود، زیرا خواهر کوچکش به دلیل بیکفایتی او مجبور بود آزار و اذیت یک آشغال کثافت را تحمل کند. با این حال، پس از اینکه شعلهی خشم به آرامی شروع به خاموش شدن کرد و او عمیقا در فکر فرو رفت، متوجه شد که واقعاً به این راحتی نبود.
همه مانند او نبودند.
وو کچيان پتانسیل خود را فدا و آینده خود را محدود کرده بود تا در زمان هرج و مرج، در حالی که بشریت برای سازگاری و آماده شدن برای تغییرات ناگهانی که باید با آنها روبرو میشدند و از این به بعد با آن روبرو بودند، مکانی که تا حد امکان امن باشد را بسازد. فقط با توجه به این حقیقت، بای زهمین میدانست که وو کچيان نه شخص بدی بود و نه رهبری بد.
در پایان روز، آیا رهبر خودخواه یا یک شخص بد دیگران را مقدم بر خود قرار میداد؟
خیر!
با این حال، بای زهمین به شنیده شدن سخنان رهبر عادت داشت. بنابراین، از نظر او، هر نوع مشکلی که پیش میآمد، تقصیر زیردستان یا مردم نبود، بلکه دلیل بر ناتوانی کسی بود که آنها را رهبری میکرد.
بنابراین، هرچند از دست وو کچيان عصبانی بود، او را درک میکرد. آن دو، دو مرد متفاوت بودند و بنابراین دیدگاهی که نسبت به رهبری داشتند نیز متفاوت بود.
علاوه بر این، درست بود که بر خلاف قدرت فراگیر بای زهمین، وو کچيان تمام قدرت حزب رنسانس چین را کاملا در دستان خود نداشت. بنابراین، طبیعی بود که او نمیتوانست همه چیز را آنطور که احتمالاً دلخواهش بود انجام دهد.
با شنیدن اینکه وو کچيان واقعاً مایل بود جایگاه رهبری خود را به مرد جوان مقابلش واگذار کند، همه با حیرت به یکدیگر نگاه کردند. با این حال، هیچکس چیزی نگفت. حتی سان یون که به وضوح از این معامله خشنود نبود نیز به نشانهی اعتراض دهانش را باز نکرد.
قدرتمندترین فرد در کل پایگاه، علیرغم حمله ناگهانیاش، حتی قادر به وارد کردن ضربهای به طرف مقابلش نبود، دیگران چه کار دیگری میتوانستند انجام دهند؟ تا پای مرگ مقابل بای زهمین بجنگند؟ آیا این راهی برای خودکشی نبود؟
«میخواین بهتون ثابت کنم که رهبری بهتر از شما هستم؟» بای زهمین اخم کرد و آرام پرسید: «چطور باید این کار رو انجام بدم؟ محض اطلاع قصد ندارم زمان غیر ضروری رو تلف کنم. باید در اسرع وقت قویتر شم.»
وو کچيان با صدایی پر از آرامش و اطمینان گفت: «نگران نباش اگه همه چیز خوب پیش بره، حداکثر ظرف چهار روز تمام پایگاه در دستان تو قرار میگیره.»
بای زهمین به آهستگی دست وو کچيان را رها کرد و به مرد اجازه داد آهی آسوده بیرون دهد و مچ دستش را بمالد. در حالی که با تلخی پنهان به او نگاه میکرد، با صدای آهستهای گفت:
«پسر، تو واقعاً ظالمی. حتی جرات داری با پدر شوهرت اینطور بدرفتاری کنی.»
بای زهمین بدون هیچ نیتی برای صحبتهای بیهوده سرش را به چپ و راست تکان داد. در عوض، مستقیماً سر اصل مطلب رفت. «باید چیکار کنم؟»
«کوهستان نقرهای چیانگپینگ.» وو کچيان آن سه کلمه را با صدای بلند گفت و در حالی که به بای زهمین نگاه میکرد، بیان کرد: «تو توی این عملیات نیروها رو رهبری میکنی. اگه واقعاً به اندازهای که خودت و همرزمات میگین قوی و توانا هستی، پس نباید مشکلی داشته باشی، یا شایدم داری؟»
بای زهمین با اطمینان سر تکان داد و بدون تردید موافقت کرد: «مشکلی نیست بسپارش به من.»
بای زهمین از قبل میدانست که یک عملیات نسبتاً بزرگ به زودی انجام خواهد شد. او هنوز مکان دقیق آن را نمیدانست. بنابراین پس از شنیدن درخواست وو کچيان تعجب نکرد و در واقع خیالش راحت شد، زیرا اگر فقط رهبری نیروها بود همه چیز آسانتر میشد.
بای زهمین واقعا نمیخواست با پدر وو ییجون دشمن شود. جدا از این حقیقت که وو کچيان، پدر وو ییجون بود، این مرد یک فرد قدرتمند مرتبه دوم بود، این یعنی او شجاع بود و میتوانست مقابل دشمنان بجنگد. علاوه بر این، کنترل رنسانس چین و همه چیز با حمایت بیقید و شرط رهبر فعلی، بسیار راحتتر خواهد بود.
«پس من اسناد رو برات آماده میکنم.»
«اسناد؟» بای زهمین کمی اخم کرد.
وو کچيان با صدایی عمیق و جدی گفت: «این عملیات اونقدرا هم که به نظر میرسه، ساده نیست. وقتی گزارشها رو بخونی طبیعتاً متوجه میشی.»
«بسیار خوب. کی ای...
کتابهای تصادفی

