جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 634
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶۳۴- آشکارسازی حقیقت و آزمون نهایی
سخنان بای زهمین شوک بزرگی برای سکوت حاکم درون سالن بود، زیرا بلافاصله در حالی که مردم نگاههای متعجبی به یکدیگر میانداختند، زمزمه و همهمهها شروع شد. اما، شوکه شدهترینها، افرادی بودند که بای زهمین را میشناختند اما از هویت واقعی او خبر نداشتند.
بای دلان و یه لینگر با چشمانی که به اندازهی نورافکن گشاد شده بود، به مرد جوان خوش تیپی که چند متر از آنها فاصله داشت و تنها با چند دوست تمام دنیا را به چالش میکشید، خیره نگاه میکردند. آنها پسر خود را بهتر از هر کس دیگری میشناختند، میدانستند که بای زهمین قطعاً در همچین موقعیتی چنین چیز دیوانه کنندهای را از خود در نمیآورد زیرا هر کسی که به اندازهی او باهوش بود، مطمئناً میدانست دروغهایی به این بزرگی فقط وضعیت را پیچیدهتر از آن چیزی که بود میکرد.
با این حال، با نگاهی به منگ چی که ساکت و بیتفاوت ایستاده بود، دو والدین متوجه شدند که این دو خواهر و برادر درست مانند سالهای اولیه نوجوانی خود، همچنان چیزهایی را از آنها پنهان میکردند و رازهایی را به یکدیگر میگفتند.
از طرفی سان لینگ و وو کچيان با حیرت به بای زهمین نگاه میکردند. اما سان لینگ ناگهان دو دو تا چهار تا کرد و با صدای بلند گفت: «تشکیلات انسانی که یهو توی شمال ظاهر شد!»
بای زهمین به پهلوی او نگاه کرد و با صدای سردی گفت: «درسته. من رهبر تمام مردمی که در شمال قرار دارن هستم.» او به وو کچيان متعجب نگاه کرد و با صدایی تحقیر آمیز گفت: «موضوع مهم اینه که بر خلاف اینجا، قدرت حزب متعالیان من به خوبی توی دستم قرار داره. صندلی رهبریم تخت مقوایی نیست و تاج روی سرم کاغذی نیست!»
وو کچيان سخنان بای زهمین را نادیده گرفت و ناگهان به دخترش وو ییجون نگاه کرد. او، با وجود اینکه در معرض تهدید خنجر قرار داشت، از ترس زندگیاش اصلاً مضطرب به نظر نمیرسید... بلکه، به نظر میرسید که وو ییجون در مقابل این شرایط در آستانه اشک ریختن بود.
«تو... نکنه...» وو کچيان در حالی که در کمال ناباوری به دخترش خیره شده بود، بیشتر خطاب به خودش زمزمه میکرد تا برای هر کس دیگری.
او نمیتوانست باور کند دختری که سالها بزرگش کرد، لوسش کرد، او را در آغو*ش گرفت و به او محبت کرد، نه تنها به او بلکه به کل خانواده وو خیانت کرده بود!
«عمو وو، به جای سرزنش ییجون باید ازش سپاسگزار باشی.»
صدایی که حاوی مقداری پشیمانی بود در میان سردی وسط سالن به گوش رسید و چشمان همه به طور خودکار به سمت زیبای سیاه پوش با موهای سفید مایل به نقرهای، حرکت کرد.
وو کچيان بیاختیار با تمسخر لبخند زد و با تحقیر گفت: «ازم میخوای دخترم رو به خاطر خیانت به خانوادهاش سرزنش نکنم؟ میخوای ازش سپاسگزار باشم که یه شیر رو به حیاط خونهی ما آورده و پنهان کرده؟»
معلوم بود که لرزش بدنش نه تنها از درد بلکه از عصبانیت هم بود. چطور ممکن بود احساس نکند که به او خیانت شده؟ همخون خودش از پشت به او خنجر زد!
سان لینگ به دخترش خیره شده بود، اما بر خلاف وو کچيان، آنچه او احساس میکرد تا حدی ترحم بود و کمی او را درک میکرد. سپس، پس از یک لحظه سکوت، با صدایی که اگرچه ضعیف بود، در لابهلای سکوت به خوبی به گوش میرسید، پرسید:
«ییجون، مطمئناً دلایل خودت رو برای انجام این کار داری، درسته؟»
وو ییجون سعی کرد دهانش را باز کند و چیزی بگوید اما آن حرکت کوچک، بغضی که به سختی نگه داشته بود را درهم شکست و باعث شد قطرات اشک شروع به باریدن روی صورت زیبایش کنند. او هر دو دستش را به سوی قفسهی سینهاش برد و نفسهای عمیق کشید، انگار که در نفس کشیدن مشکل داشت، گویی سنگ بزرگی درون سینهاش سنگینی میکرد.
«دلیلی که اون داره این کارا رو انجام میده برای خیر همه کساییه که اینجان.» سای جينگیی با صدای شیطنت آمیزی گفت: «اگه وو ییجون نبود، هرکسی که توی این پایگاهه فقط دو گزینه داشت. گزینه اول، تسلیم شدن بدون قید و شرط... و درمورد گزینه دوم، فکر کنم همه میتونن تصورش کنن.»
نان گونگ لينگشين به وو کچيان نگاه کرد، آهی کشید و به آرامی گفت: «آقای وو، حتی اگه بای زهمین رو کنار بذاریم، شانگوان به تنهایی توانایی این رو داره که در طی چند ساعت، کل حزب رو درهم بشکونه.»
گویی برای اثبات درست بودن آنچه نان گونگ لينگشين گفت، بدن ظریف شانگوان به زیبایی تکان خورد و در یک چشم برهم زدن، بدون آنکه چیزی بر جا بگذارد، از موقعیت قبلی خود ناپدید شد. لحظهای بعد و بدون توجه کسی، او پشت سر وو کچيان ایستاده بود و شمشیر یخیاش را مستقیماً به پشت او نشانه میگرفت.
وو کچيان سر جایش میخکو...
کتابهای تصادفی
