فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس

قسمت: 649

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۶۴۹- خرابه‌های باستانی (قسمت ۲/۲)

بر اساس نظریه‌ ای که بای‌زه‌مینبای زه‌مین و منگ چی پس از دیدن کلمه نوشته شده در زیر چانه شیر برنزی به آن رسیدند، هزار سنگ روح طبقه بندی نشده را از حلقه ذخیره فضایی خود بیرون آوردند و شروع به پرتاب آن‌ها به داخل دهان شیر کردند.

سنگ‌ های روح بسیار کوچک بودند، حتی تنها سنگ روح مرحله سوم در دسترس بای‌زه‌مینبای زه‌مین به اندازه مشت یک نوزاد هم نبود و به ‌سختی می‌شد آن را به اندازه یک دانه نیلوفر آبی در نظر گرفت، بنابراین سنگ‌های طبقه بندی نشده، که به سختی به اندازه یک ناخن انگشت کوچک بودند، مشکلی برای عبور از سوراخ کوچک فک مجسمه نداشتند.

دو یا سه دقیقه بعد و زیر چشمان مضطرب همه، بای‌زه‌مینبای زه‌مین سرانجام پرتاب هزارمین سنگ‌ های روح را در مجسمه شیر برنزی به پایان رساند.

با این حال، چند ثانیه بعد، تنها چیزی که به آن‌ها سلام کرد صدای زوزه باد در نیمه شب بود.

«این... هیچ اتفاقی نیفتاد؟» سان لینگ گیج و تا حدودی نگران بود.

دیگران نیز با ناراحتی به یکدیگر نگاه کردند و بای‌زه‌مینبای زه‌مین سعی کرد بفهمد چه چیزی اشتباه است. و دقیقا در همان لحظه اضطراب بود که نوری ناگهان شروع به روشن کردن منطقه کرد و توجه همه آن‌ها را به خود جلب کرد.

فلاش!

در سمت چپ میدان سنگی بزرگ، بخشی از خطوطی که دایره بزرگ جادو را تشکیل می‌دادند، کم کم روشن شدند. نور آبی کم رنگ که از خطوط ساطتع می‌شد به هیچ وجه چشم را آزار نمی‌داد و حتی در میان تاریکی، بسیار احساس گرمی داشت .

با این حال، هنگامی که نور آبی در سراسر خطوط ضخیم و کوچکی که بر زمین نقش بسته بودند در جهت آن‌ها نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد، هیچ یک از آن‌ها جرأت بی‌ احتیاطی نداشتند زیرا نمی‌دانستند که چه اتفاقی در راه است.

«برای مبارزه آماده شید!» بای‌زه‌مینبای زه‌مین از روی احتیاط دستور داد و یک گام به جلو برداشت و ناخودآگاه به منظور مراقبت جلوی منگ چی ایستاد.

اتفاقی که در حال رخ دادن بود برخی از کسانی را که در حال استراحت بودند بیدار کرد و دیدند که بخشی از میدان سنگی در حال روشن شدن است، آن‌ها نیز با عجله شروع به خروج از چادرها کردند. برخی از آن‌ها حتی با سینه بر*هنه فرار کردند و در حالی که سلاح‌های خود را محکم در دست داشتند برای پوشیدن زره خود تقلا می‌کردند.

تقریباً پنج دقیقه بعد، یک دهم خطوطی که مربع سنگی دایره‌ای را می‌پوشاند، با آن نور کم‌رنگ آبی روشن شدند. با این حال، به‌جز شیر برنزی که کمی با همان نور می‌درخشید، هیچ اتفاق دیگری رخ نداد.

هیچ دشمنی ظاهر نشد، دروازه بتکده سمت چپ میدان اصلاً باز نشد... هیچ چیزی که بای‌زه‌مینبای زه‌مین یا دیگران انتظار داشتند اتفاق نیفتاد.

با این حال، حتی با وجود اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده بود، همه آن‌ها در قلبشان خود می‌دانستند که اوضاع از چه قرار است. فقط این بود که هیچ یک از آن‌ها واقعاً نمی‌خواستند به آن را اعتراف کنند.

سرانجام، پس از چند ثانیه سکوت، وو یی‌ جون به اجبار لبخند زد و در حالی که به شیر برنزی واقع در آن سوی در دوگانه نگاه می‌کرد، آرام گفت: «با توجه به اینکه یک دهم مربع به تازگی روشن شده و این که پنج بتکده و ده مجسمه شیر در اینجا وجود دارن.... فکر می‌کنم ما باید در مورد همه‌شون همین کار رو انجام بدیم.»

بای‌زه‌مینبای زه‌مین قبل از اینکه تلخ لبخند بزند و با صدای آهسته سخن بگوید، با شانگوان بینگ‌شو نگاهی رد و بدل کرد. «اینطور که معلومه یه تشکر به مورچه‌های بافنده بدهکاریم.»

پس از شنیدن کلمات بای‌زه‌مینبای زه‌مین، همه آن‌ها احساس کردند که سه لیتر خون از دست داده و در حال مردن هستند. با این حال، در قلب خود، آن‌ها می‌دانستند که او درست می‌گوید، زیرا در حالی که درست بود که زندگی آن‌ها در خطر بود و تنها یک چنگ زدن توسط آن حشرات قوی کافی بود تا آن‌ها به دوتکه تقسیم شوند، با این حال این به لطف مورچه‌های بافنده، که به آن‌ها حمله کرده بودند، بود که گروه موفق به دستیابی به تعداد زیادی از سنگ‌ های روح شده بود.

«حداقل با این حساب دست خالی بر نمی‌گردیم.» نان‌گونگ لینگ‌شین سرش را تکان داد، بدون اینکه بداند بخ...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی