جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 658
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶۵۸ - قدرت اسلحهی الکترومغناطیسی و گونهی گولم مکانیکی
هنگامی که اولین جفت چشم قرمز در میان تاریکی که درون ساختمان را در دنیایی از سایهها فرو برده بود با تشعشع اهریمنی درخشید، بای زهمین مثل دفعه قبل منتظر باز شدن درهای ساختمان نماند و در عوض با تکان دادن دستش رشته کوچکی مانا را به مروارید ذخیرهساز مایع خود فرستاد.
فش فش!
مروارید قرمز کوچکی که برای اولین بار در مقابل دید اکثر حاضران ظاهر شد طبیعتاً همهشان را غافلگیر کرد، اما آنچه بعد از آن اتفاق افتاد بدون شک آغاز چیزی بود که تا قبل از پایان روز، خاطرهای میشد که هرگز نمیمرد و برای همیشه در ذهن تمام حاضران جاودانه میماند.
«تیرهای خونی!»
صدای او خش خش هر دو در فلزی را خفه کرد و در پاسخ به کلماتش، مروارید قرمز کوچک بلافاصله درخشش قدرتمندی منتشر کرد و اطراف را با نور زرشکی خود رنگآمیزی کرد.
دو در غولپیکر بهسختی تا نیمه باز شده بودند که باد خش خش کرد و در یک لحظه بیش از صد تیر قرمز تیره درخشیدند، مسیرهای خود را مستقیماً به داخل ساختمان ردیابی کردند و بادی را که مانعشان میشد شکستند.
انفجار! انفجار! انفجار! انفجار! انفجار! انفجار! انفجار! انفجار! انفجار! انفجار!....
چشمهای اهریمنی که در میان آن تاریکی که حتی نور خورشید را هم فرا گرفته بود روشن شده بودند، وقتی در میان انفجارهای مداوم سرهایشان با تیرهای خون منفجر شد خاموش شدند. اجسادشان با سروصدا روی زمین افتاد و حتی قبل از اینکه بتوانند قدمی به بیرون از ساختمان بردارند بدون امکان بازگشت نابود شدند.
چشمان اهریمنی سرخ ناپدید شدند و جدا از صدای باز شدن درهای ساختمان، تنها صدایی که شنیده میشد پژواک باقی ماندهی اجساد در حال سقوط بود که احتمالاً گولمهای مکانیکی دیگر بودند.
«این...»
«چی شد...؟»
«رهبر...»
«او... اما، چرا...؟»
«...»
تغییر ناگهانی وضعیت طبیعتاً همه حاضران را مات و مبهوت کرد. حتی برخیشان تقریباً گذاشتند اسلحههایشان بلغزد و اضطرابشان بدون اینکه متوجه شوند شروع به عقب رفتن کرد.
همه انتظار روبرو شدن با دشمنانی وحشتناکتر از قبل را داشتند، اما قبل از اینکه حتی یکیشان قدمی به بیرون ساختمان بردارد، تمامشان به ضایعات فلزی تبدیل شدند.
افراد کمی بودند که بلافاصله افکار بای زهمین را فهمیدند.
شانگوان، چن هه، وو ییجون، سای جینگیی، ژونگ ده، و نانگونگ لینگشین؛ شش تای آنها در انتظار حرفهای بعدی مرد مقابلشان بودند، زیرا آن کلمات شروعی جدید برای همه آنها خواهد بود.
بای زهمین نفس عمیقی کشید و بعد از چند ثانیه صدایش در میدان پیچید:
«مرتبه اول!!!»
سخنان او مانند آمدن خورشید پس از باران و رعد و برقی که ابدی به نظر میآمد بود.
برای کسانی که علت حمله بای زهمین بلافاصله بدون اجازه خروج دشمنان و بدون توجه به از دست دادن موضوعات آموزشی هم برای خودش و هم برای نیروهای پشت سرش را میدانستند، این دو کلمه «مرتبه اول» مانند وزش قدرتمند باد گرمی بود که ابرهای تیرهای را که آسمان را تاریک کرده بودند کنار میزد.
شانگوان و آن پنج نفر دیگر نفس راحتی بیرون دادند و بعد چشمانشان با هیجان آتشین شعلهور شد.
تازه آن موقع بود که بقیه فهمیدند چه خبر است.
اولین ساختمان توسط گولمهای مکانیکی دستهبندی نشده محافظت میشد در حالی که همه گولمهای مکانیکی در ساختمان دوم گولم مرتبه اول بودند. بنابراین، اگرچه ممکن است برای بسیاری مسخره به نظر برسد، بای زهمین و چند نفر دیگر نگران بودند که ساختمان سوم توسط گولمهای مکانیکی مرتبه دوم محافظت شود.
حتی بای زهمین هم اگر با دهها هزار دشمن با قدرت موجودات مرتبه دوم روبرو میشد، باید مراقب بود، چه برسد به باقی حاضران. اگر حتی کوچکترین لغزشی اتفاق میافتاد احتمالاً کل حزب با نابودی مواجه میشد.
خوشبختانه به نظر نمیرسید که اینطور باشد.
فلاش! فلاش! فلاش! فلاش!......
کتابهای تصادفی



