جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 660
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶۶۰ - دروغ لیلیث و سوگند شوانگوان بینگ شو!
در طول حمله به ساختمان سوم، عملاً هیچ تلفاتی در مقایسه با دو حمله دیگر وجود نداشت، زیرا اگرچه تعداد دشمنان در سومین حمله بدون شک بیشتر بود، اما قدرت اسلحهی الکترومغناطیسی، ارزش خود را در دستان سربازانی که سالها آموزش نظامی دیده بودند و به حدی با سلاح گرم تیراندازی کرده بودند که برایشان مانند نفس کشیدن عادی بود به اثبات رساند.
با حمایت نزدیک به دویست نفر از نخبگان انسانی که توانایی آنها در هدف گرفتن سر در فاصله ۲۰۰ متری بیش از ۷۰ درصد بود، تکامل دهندگان روح، وزن زیادی را از دست دادند که قبلاً مانند یک سنگ غیرقابل حرکت بر روی شانههای آنها حمل میشد.
بای زهمین با گفتن چند کلمه، به همراه گروه کوچکی وارد ساختمان سوم شد.
بای زهمین و کسانی که با او در طول رفت و برگشت بین هر برج، چهار بار تلپورت را تجربه کرده بودند، پس از جابجایی بدنهایشان در فضا احساس ناراحتی نکردند تا اینکه به اتاقی مخفی رسیدند که کسی چه میدانست چند متر پایینتر از زمینی که میدان سنگی دایرهای شکل بزرگ ساخته شده بود، قرار دارد.
این بار، اتاقی که به آن تله پورت شده بودند، در واقع یک کتابخانه بزرگ بود که اندازه آن حداقل دو یا سه برابر کتابخانه بین المللی بود!
بوی غبار و کتابهای قدیمی فضا را پر کرده بود و وقتی گروه با قدمهای محتاطانه راه میرفتند، متوجه شدند که چوبهای قهوهای رنگی که پس از مدتها نگهداری نشدن در لایهای ضخیم از گرد و غبار پوشیده شدهاند، طوری صدا میدهند که انگار هر لحظه ممکن است از هم جدا شوند.
بای زهمین جلوی اولین قفسهای که احتمالاً حداقل صد کتاب به ضخامت یک دایرهالمعارف کوچک ۵۰۰ صفحهای در آن قرار داشت ایستاد. او بهطور اتفاقی کتابی را برداشت که به وضوح با بیشتر کتابهایی که در جهان امروز وجود دارند متفاوت بود.
جلد کتاب در واقع چرم یک حیوان جهشیافته بود که حتی اکنون بای زهمین میتوانست نور محافظ مانای اطراف آن را که در کف دستهایش جریان داشت احساس کند. احتمالاً بهخاطر آن لایه نازک محافظ مانا، کتاب حتی ذرهای گرد و غبار روی خود نداشت و وقتی بای زهمین آن را باز کرد، کاغذهای ضخیم زرد رنگی به استقبالش آمدند.
روی برگه اول چند کلمهای نوشته شده بود و خوشبختانه به زبان چینی ماندارین بود، بنابراین بای زهمین در خواندن مستقیم آن با صدای بلند مشکلی نداشت: «صد راه برای بهبود کیفیت زمین... نمونه منحصربفرد؟»
بای زهمین به کلماتی که احتمالاً خلاصهای از مطالب کل کتاب بود، اندکی اخم کرد و از روی کنجکاوی محض به صفحه دوم برگشت.
«در دویست و هفتاد و سومین سال تقویم حکیم بود که زمین ما از زمین معمولی به زمین جهشیافته تغییر کرد. زمانی که نسل بشر بالاخره موفق شد نیم متر در زمین سالم دوام بیاورد و حکیمان ما شروع به مطالعه روی زمین کردند، متوجه شدند که اکنون میتوانند همان گیاهان گذشته را بکارند اما آنچه که در عوض بهدست میآورند، مقادیر بیشتر و در کیفیتهایی خواهد بود که تا به حال دیده نشده است... در طول سالها، راههای متعددی برای بهبود کیفیت خاک پیدا شد تا بیشترین بهره را از جهانی که در آن زندگی میکنیم ببریم که یکی از آنها...»
بای زهمین هر چه بیشتر میخواند، شگفتزدهتر میشد تا جایی که در میان کتاب سنگینی که در دستانش بود، خود را گم کرد و فراموش کرد که پشت سرش، مردمی منتظر دستورهای بعدی او هستند.
سال ۲۷۳ از تقویم حکیم؟ اما آن تقویم چه بود؟
بای زهمین هرگز در تمام عمرش چنین چیزی نشنیده بود، بنابراین در ابتدا حتی فکر کرد کتابی که در دستش است، سطل آشغالی است که توسط فرد کسلکنندهای نوشته شده است، اگرچه در اعماق قلبش میدانست که چنین چیزی پس از مشاهده دو خرابه باستانی قبلی ممکن نیست.
با این حال، هر چه بیشتر مطالعه میکرد، بیشتر متوجه میشد که کلمات نوشته شده در کتاب چقدر منطقی هستند و بیشتر از مزایای شگفت انگیزی که اجساد هر موجود جهش یافتهای میتواند به جهان ارائه دهد و در ازای آن، جهان با دادن منابعی به آنها که خیلیها فقط میتوانستند رویای آن را داشته باشند پاسخ میداد شگفتزده شد.
علاوه بر این، بای زهمین متوجه شد که در حالی که راههای متعددی برای بهرهمندی از زمینی که روزانه روی آن قدم میزدند، وجود دارد، در حقیقت، این راهها باید به ترتیب اعمال میشدند و الگوهای خاصی را رعایت میکردند. اگر یک مرحله قبل یا بعد تکمیل شده باشد یا به سادگی نادیده گرفته شود، آنگاه فرآیند با شکست مواجه خواهد شد.
بهطور خلاصه، کتابی که در دست او بود، بدون شک در دراز مدت گنجینهای فوق العاده ارزشمند برای بشر بود!
بای زهمین بلافاصله دستور داد که همه کتابها را در انبار بگذارند. او اهمیتی نمیداد که این کتابها درباره چه چیزی هستند و تنها چیزی که میدانست این بود که اگر یکی از کتابهایی که بهطور تصادفی انتخا...
کتابهای تصادفی

