جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 661
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶۶۱ - درب مهر و موم شده و مردی که حتی به خواهر کوچکش هم رحم نمی کند
البته بای زهمین نمیدانست که لیلیث تصمیم گرفته بود با نیت نامعلومی در مقابل شوانگوان بینگ شو ظاهر شود و او را عصبانی کند و نه میدانست که شوانگوان بینگ شو آنقدر شجاع و با اعتماد به نفس است که بتواند موجود قدرتمند مرتبه ششم را تهدید کند.
اگر از آن خبر داشت، احتمالاً از لیلیث میخواست که برای رفتار عجیبش توضیحی به او بدهد و البته احساس گرمی هم میکرد، زیرا آنچه شوانگوان بینگ شو انجام داده بود، بیش از حد کافی نشان میداد که او و دوستیاش برای او اهمیت دارند.
بای زهمین، غافل از همه اتفاقات اخیر، به راهنمایی یکی از سربازان تفنگدار که همراه با نیمی از گروه وارد خرابه باستانی شده بود، به سمت عمیقترین قسمت طبقه بالای کتابخانه میرفت.
خیلی زود، بای زهمین را به انتهای راهرو، درست مقابل یک قفسه کتاب چوبی که بهنظر چیز غیرعادی روی آن نبود، هدایت کرد. او با کنجکاوی به سربازی که در کنارش ایستاده بود نگاه کرد و مرد قبل از اینکه جلو بیاید و کتاب خاصی را جابجا کند، در پاسخی بیصدا سر تکان داد.
ترک!
با کمال تعجب، درست مانند فیلمها و درامهای تلویزیونی، قفسهی چوبی با صدای بلند، کمی از دیوار فاصله گرفت و شکافی را نشان داد که از طریق آن میشد به راحتی قفسه کتاب را باز کرد و به آن دسترسی پیدا کرد.
سربازی که بای زهمین را صدا کرده و او را به اینجا رسانده بود با صدای جدی توضیح داد: «وقتی داشتیم کتابها رو همونطور که خانم وو ییجین دستور داده بود جابهجا میکردیم، تصادفاً اینو پیدا کردم.»
سپس صدایش از جدیت به ترس و احترام تبدیل شد و با صدایی پر تملق گفت: «من فکر میکنم خانم وو ییجین شک داشت که ممکنه در پنهانی وجود داشته باشه و به همین دلیل به ما اون دستور سخت رو داد. اما حالا که این اتفاق افتاده باید بگم که آیندهنگری اون واقعاً یه چیز دیگست...»
بای زهمین سخنان سرباز را شنید و آهی در دل کشید.
واضح بود که وو ییجین هنوز آنچه را که در دومین ویرانه باستانی رخ داده بود بهخاطر میآورد. از ترس از دست دادن هر چیزی که بتواند به نحوی به پیشرفت جناحی که آنها اساساً از لحظهای که در دانشگاه به هم پیوسته بودند تا با خطرات زمین جدید روبرو شوند، کمک کند، به همه دستور داده بود که قبل از برداشتن کتابها از قفسهها، آنها را با الگوهای مختلف جابهجا کنند، که به این معنی بود که او یا دیگران مشکوک بودند که ممکن است مکانیزمی پنهان در اینجا وجود داشته باشد.
برخلاف بای زهمین و احتمالاً ۹۹ درصد از کسانی که وارد این خرابه باستانی شده بودند، وو ییجین مکانیزمهای پنهان را فراموش نکرده بود. با تمام دایرههای جادویی و طلسمهایی که این گروه در تمام این مدت دیده بودند، هر یک ناخودآگاه وجود روشهای به مراتب سادهتر و بسیار «سنتیتر» برای پنهان کردن چیزهای مهم را فراموش کرده بودند.
در واقع، همین حالا بود که بای زهمین متوجه شد که در تمام این گشت و گذار در داخل کتابخانه باستانی، در واقع حتی یک دایره جادویی ندیده است و تنها طلسمهای جداگانهای وجود دارند که به گفته منگچی برای حفاظت در نظر گرفته شدهاند.
-بعداً از اون تشکر میکنم و میپرسم که چیزی به عنوان پاداش میخواد یا نه- بای زهمین با خود فکر کرد و امیدوار بود که وو ییجین چیزی نخواهد که او را مجبور به نه گفتن کند.
مردی که او را به اینجا رساند ناگهان گفت: «رهبر تیم مواظب باش. وقتی برای اولین بار این مکان رو دیدم، ج...
کتابهای تصادفی


