فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس

قسمت: 672

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۶۷۲: سه روز

بای زه‌مین می‌خواست برگردد و برود که ناگهان متوجه گروهی شد که به سمتش نزدیک می‌شدند. نیازی به تأمل در قدرت روح طرف مقابل نبود، زیرا در میان آن‌ها موجودی بود که در مقایسه با دیگران چنان می‌درخشید که مقایسه آن مانند تلاش برای مقایسه درخشندگی ماه با ستارگان بود.

بای زه‌مین که از روی شانه‌اش به عقب نگاه کرد، با چشمان نگران شانگوان برخورد کرد.

پشت سرش، سان‌لينگ و بقيه به جز عده‌ای اندك كه در حال محافظت از تکامل‌دهندگان روح مانده بودند و سربازانی كه پس از غش ناک‌اوت شده بودند، با نگرانی و چشمانی پر از ترديد به او نگاه می‌كردند.

بای زه‌مین چیزی نگفت، فقط سری تکان داد.

با این‌حال، اگرچه این فقط یک حرکت کوچک بود که به راحتی می‌توانست مورد توجه قرار نگیرد مگر این‌که کسی کاملاً حواسش به او بود، همه احساس می‌کردند که صخره غول‌پیکری که روی قلب‌های‌شان قرار داشت و می‌توانست هر لحظه سقوط کند و آن‌ها را له کند، ناگهان برداشته شد.

«خدایا شکرت...»

ژونگ‌ ده، نفس راحتی کشید و ناخودآگاه قدمی به عقب برداشت.

تازه بعد از این همه سختی به مادرش رسیده بود و ژونگ ده تنها چیزی بود که او در این دنیا داشت. اگرچه ژونگ ده حاضر بود برای بای زه‌مین بمیرد زیرا همه چیز را به او مدیون بود، از زندگی کنونی‌اش گرفته تا قدرت و دارایی‌اش، او طبیعتاً نمی‌خواست قبل از تأمین آینده‌ای خوب برای عزیزش بمیرد.

نان‌گونگ‌لینگ‌شین با صدایی شفاف و آرام تصحیح کرد:«به لطف خدا نیست.»

با چشمانی درخشان به بای زه‌مین نگاه کرد و با تحسینی پنهان گفت:«به لطف بای زه‌مینه. خدایان ربطی به این ندارن.»

با شنیدن سخنان نانگونگ‌لینگ‌شین، همه ساکت شدند و لحظه‌ای به تماشای اطراف پرداختند و سعی کردند بر اساس نقشه‌ای که اطراف‌شان را احاطه کرده بود و انفجارهای مهیبِ قبل، در ذهن خود تصور کنند که نبرد قبلی چقدر سخت بوده است.

میدان سنگی که حتی با حملات گولم‌های طلایی هم آسیبی به آن وارد نمی‌شد، چنان ضربه خورده بود که مثل یک معجزه بود که حلقه‌ی جادویی همچنان به درستی کار می‌کرد. شکاف‌هایی روی زمین کشیده شده بود و برخی از آن‌ها حتی به اندازه بازوی یک مرد بالغ بود. پنج ساختمانی که تخریب‌ناپذیر به نظر می‌رسیدند و حتی با حملات بای زه‌مین هم تحت تأثیر قرار نگرفته بودند، در این زمان با شکاف‌ پوشانده شده بودند و به نظر می‌رسید که یک خرناس می‌تواند همه‌شان را با هم پایین بیاورد.

در دوردست، هر کجا هم که نگاه می‌کردند درختانی که بیش از ۶۰۰ متر ارتفاع داشتند دیده نمی‌شدند و کوه‌هایی که درست در پشت میدان سنگی برخاسته بودند، نیمه ویران شده بودند... حتی صدای غرش یک موجود جهش‌یافته را هم نمی‌شنیدند و بوی خون فراگیر هنوز در آن حوالی مانده بود.

«این... واقعاً نتیجه‌ مبارزه دوتا انسانه؟»

هیچ کس نمی‌دانست چه کسی این کلمات را گفت اما همه می‌دانستند که آن‌ها کلماتی بودند که هیچ کس جرات نداشت با صدای بلند بیان کند.

وقتی الان به بای زه‌مین نگاه می‌کردند، انگار به شخص کاملاً متفاوتی در مقایسه با چند دقیقه پیش نگاه می‌کردند.

پیش از این، بای زه‌مین تجسم خدایی بود که برای نجات نژاد خود از نابودی احتمالی به جهان بشری نازل شده بود. با این حال، او در حال حاضر از نظر این مردم اساساً یک خدای واقعی بود.

حتی سان‌لینگ هم نمی‌توانست با دیدی تازه به او نگاه نکند و احتمالاً چند روز طول می‌کشد تا بتواند دوباره به طور طبیعی با او صحبت کند.

روبیدن همه چیز در ده‌ها کیلومتر دورتر، ویران کردن کوه‌ها، محو کردن هر نشانی از زندگی برای چندین کیلومتر در اطراف.... این نوع قدرت ویرانگر در حال حاضر در دستان فرد مقابل بود. قدرتی که تنها قوی‌ترین و مخرب‌ترین سلاح در تاریخ بشریت می‌توانست به آن برسد، توسط یک مرد ۲۰ ساله به میل ...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی