جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 678
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶۷۸: بیداری ملکه
پنج دقیقه دیگر گذشت که ناگهان گروه چهار نفره انسان و یک موجود جهش یافته به رهبری بای زهمین فضایی کاملا باز در مقابلشان پیدا کردند. با اینحال، هیچ یک ازآنها وقت توقف برای اینکه بدانند این مکان چه نوع مکانی است را نداشتند و تنها چیزی که واقعاً زمان کافی برای آن داشتند این بود که قبلاً در میان تعداد زیادی دشمن بودند و همچنین مکان رطوبت داشت.
مورچه بافنده خاصی توجه بای زهمین را به خود جلب کرد، این مورچه به وضوح با مورچههای سرباز بافنده مرتبه اول و کارگران طبقه بندی شده تفاوت داشت. بدن آن که در نوعی پوست قرمز تیره پوشانده شده بود، حدود پنج فوت قد داشت، درخشش چشمان سیاهآن به وضوح هوش موجود را نشان میداد و دو داسی که از دو طرف دهانش بیرون زده بودند، به خصوص تیره و تار بودند و با حرکتی پیوسته باز و بسته میشدند.
وقتی مورچه قرمز بای زهمین و گروهش را دید، به جای اینکه مانند سایر مورچههای بافنده رفتار کند و سعی کند با استفاده از پیوند گروهی که همه با ملکه به اشتراک گذاشته بودند، به کل کلونی هشدار دهد، کاری که کرد این بود که به جلو هجوم آورد.
بای زهمین با دیدن سایه قرمزی که با سرعت حداقل ۳۰۰ امتیاز چابکی به سمت او حرکت میکند، خرخر کرد:«مرتبه دوم؟ همفف!»
در نظر بای زهمین که همراه با گنجینههایی که در بدنش داشت بیش از ۱۰۰۰ امتیاز چابکی داشت، مورچه بافنده مرتبه دوم به کندی حلزون حرکت میکرد. او حتی وقت داشت دستکاری خون را فعال کند و و مانع از هشدار به سایر مورچههای بافنده کلونی شود و در همان زمان یک دستور ساده و مختصر فریاد زد:«همه این مورچههای لعنتی رو بکش!»
اما دستور بای زهمین لازم نبود. او تنها کسی نبود که پس از یافتن استخوانهای کوچک متعلق به زندگی نوزادان، از مورچههای بافنده عصبانی بود.
اولین نفری که حرکت کرد فنگ تیانوو بود که بعد از بای زهمین بالاترین سطح را داشت که در حال حاضر در سطح ۴۹ تکامل دهنده روح و در آستانه سطح ۵۰ بود و به موفقیتهای چشمگیری دست یافته بود.
او محکم روی زمینی که رویآن ایستاده بود کوبید و با چشمان کهربایی خود روی گروهی متشکل از ۱۰ مورچه بافنده مرتبه اول متمرکز شد و با صدایی مطمئن و قدرتمند فریاد زد:«زنجیره آگنی!»
انفجار! انفجار! انفجار! انفجار! انفجار! انفجار! انفجار! انفجار! انفجار! انفجار!....
در پاسخ به ندای فنگ تیانوو، صد زنجیر مانند هیولاهای مترو از زمین جدا شد. زنجیرها به رنگ قرمز روشن بودند و دمای آنها به قدری بالا بود که به محض ظاهر شدن تمام رطوبت محل از بین رفت.
سخت نبود که متوجه شد که با ظهور ناگهانی شعلههای آتش، همه مورچههای بافنده مضطرب شدند، زیرا حتی مورچه قرمزی که به سمت بای زهمین حرکت میکرد، لحظهای متوقف شدن و پس از شناسایی او به عنوان خطرناکترین فرد در میان گروه انسانی، به پیشروی خود ادامه داد..
بای زهمین بلافاصله با شمشیر خود ضربهای نزد و در عوض مشت چپ خود را گره کرد. در همان زمان با برداشتن یک گام کوچک به جلو و مشت زدن با استفاده از ۷۰ درصد از کل قدرت خود، دستکشهایی شبیه به پنجههای اژدها را تصور کرد و درست زمانی که برق طلایی روی دستانش میدرخشید، حمله او با حمله مورچه بافنده قرمز مواجه شد.
بووووم!!!
مشت بای زهمین با دستکش طلایی با شکوهی که پوشیده بود به راحتی جلوی هجوم مورچه بافنده مرتبه دوم را گرفت و پس از یک انفجار قوی، بدن این موجود به سمت عقب پرواز کرد.
رونق!!
مورچه بافنده قرمز پس از اینکه با مشت بای زهمین به پرواز درآمد چندین شی توپ مانند به ارتفاع نیم متر و قطر حداقل یک متر را که پس از برخورد شدید با دیوار سنگی پنهان شده در پشت تار عنکبوت سفید بزرگ بودند را نابود کرد.
بای زهمین به لاروهایی که هنوز به طور کامل رشد نکرده بودند و بعد از از دست دادن گرمای تخمها درجا مردند نگاه کرد و نفرینی کرد:«لعنتی، همه اینها تخم هستن؟»
این اتاق حداقل ۵۰۰ متر طول و حدود ۱۰۰۰ متر ارتفاع داشت، اما تقریباً به طور کامل پر ازآن توپها و تارهای عنکبوت بود.آن وقت بود که بای زهمین به یاد آورد که چرا مورچه بافنده را مورچه بافنده مینامند.
بای زهمین از ته دل خندید و در حالی که به سقف اشاره میکرد، با عصبانیت در صدایش گفت:«هاهاهاها! بسیارخوب! ازاونجایی که شما بچههای نسل بشر منو سلاخی میکنید، پس حدس میزنم که اگه من هم همین کار رو بکنم، کسی نمیتونه شکایت کنه، درسته؟!»
در کمال تعجب، مورچه بافنده قرمز پس از حمله بای زهمین نمرده بود و به جز یک ترک در داس سمت راست دهانش، خوب به نظر میرسید. وقتی مورچه قرمز توانست از دیواری که بدنش درآن دفن شده بود بیرون خزیده و شعله آبی را دید که روی دستکش پنجه مانند اژدهای طلایی بای زهمین میرقصد، چشمان سیاهش لرزید و انگار چیزی را میدید که سعی میکرد دهانش را باز کند و شاخکهایش را حرکت دهد تا با بقیه کلونی ارتباط برقرار کند، اما در کمال وحشت...
کتابهای تصادفی
