جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 677
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶۷۷: کلونی مورچه ها
بعد از حدود ده دقیقه راه رفتن بای زهمین چاره ای جز اخم کردن نداشت. آنها حداقل یک کیلومتر و نیم با سرعتی سرسام آور از نقطه نظر یک انسان تکامل نیافته راه رفته بودند و همیشه مراقب خود بودند، اما تا کنون حتی یک مورچه یا هیچ گونه دیگری از دشمن را ندیده بودند.
آیا همه مورچه ها مرده بودند؟ یا شاید کسی در خانه نبود؟
همانطور که چنین افکاری در سرش میگذشت و بای زهمین داشت در گوشه ای دور خود میپیچید، زیرا تمام چیزی که در مقابلش بود، دیواری از سنگ و خاک بود، قدمهایش در مسیر خود متوقف شدند و پاسخ را درست در مقابل چشمانش یافت.
یک مورچه بافنده سبز رنگ به آرامی به سمت گروه بای زهمین حرکت میکرد. ارتفاع بدنش حدود یک متر و طول شاخ هایش به اندازه بدن یک انسان بالغ بود، اما وحشتناک ترین چیز بی شک پاهای قدرتمندش بود که با هر قدمی که برمی داشتند شکاف های کوچکی در زمین به جا می گذاشتند و قدرت تخریب آن به اندازه ای بود که یک وسیله نقلیه نظامی را تکه تکه کند.
مورچه بافنده و بای زهمین همزمان یخ زدند و برای لحظهای همدیگر را با چشمانشان اندازه گرفتند، زیرا هیچکدام از آنها انتظار نداشتند طرف مقابل را در این مکان ببینند.
اما مورچه بافنده اولین کسی بود که وقتی دید که انسان های بیشتری در گوشه ای ظاهر می شوند، از حیرت بیرون آمد. موجودی که در واقع یک سرباز پیشاهنگ مرتبه اول بود، بلافاصله دهان خود را باز کرد و آماده شد تا فریاد خشمگینی را به قصد هشدار تهاجم دشمن به لانه را بیرون دهد.
بای زهمین به محض اینکه متوجه نیت مورچه بافنده شد کمی تغییر کرد و بدون حتی یک لحظه فکر کردن به جلو دوید. بدن او با بیش از ۱۰۰۰ امتیاز چابکی منفجر شد و مانند سایه ای که ظاهر و ناپدید شد تقریباً ۱۰۰ متر فاصله را در یک لحظه طی کرد.
مورچه بافنده قصد داشت به هدف خود برسد که ناگهان احساس کرد دو قلاب بزرگ و ترسناک قدرتمند دهانش را به زور بسته اند. زمانی که چشمانش روشن شد، همان انسان قبلی را دید که ناپدید شد و درست در مقابلش ظاهر شد و دهانش را به زور بست.
سرباز پیشاهنگ علیرغم اینکه یک موجود مرتبه اول بود و هوشش به طور کامل رشد نکرده بود، غرایزش در اوج بود. بنابراین، پس از اینکه متوجه شد قادر به جیغ زدن نیست، بلافاصله به قصد انتقال اطلاعات، شاخک های خود را برای برقراری ارتباط با رفقای خود به حرکت درآورد.
سووش! سووش!
درست در همان لحظه بود که دو تیر آتشین سوزان قرمز راهرو را روشن کردند و قبل از اینکه شاخک های مورچه بافنده بیش از یک اینچ حرکت کند، پس از اصابت هر دو تیر عنصری به خاکستر پراکنده تبدیل شدند.
بای زهمین آه کوچکی از آسودگی بیرون داد و بدون هیچ تردیدی آنقدر به سر مورچه بافنده کوبید که بدنش بیهوش روی زمین افتاد.
جسد مورچه بافنده روی زمین افتاد و زخم خونین کوچکی بالای سرش ظاهر شد، اما به وضوح زنده بود. بای زهمین به موقع برگشت تا فنگ تیانوو را ببیند که دست راستش را پایین میآورد و این نشان میدهد که او به تازگی یک مهارت جادویی را فعال کرده است.
سرش را به طرف او تکان داد: «کارت خوب بود. برای یه لحظه شاخک ها رو فراموش کردم.»
فنگ تیانوو هم سری تکان داد: «چیزی نیست.»
بای زهمین درنگ نکرد و بلافاصله به لیتل اسنو نگاه کرد که با چشمانی درخشان به مورچه بافنده نگاه میکرد. سگ سفید بزرگ بی قرار بود و در همان زمان که آب دهانش مانند آبشاری از دهانش می چکید، چشمانش بین مورچه جهش یافته و بای زهمین به این طرف و آن طرف می چرخید.
بای زهمین با دیدن سگ سفید جهشیافتهای که سالها پیش از خیابان برداشته بود و چنان به او نگاه میکرد که انگار طلب بخشش میکند، چاره ای جز خندیدن و سر تکان دادن نداشت.
لیتل اسنو بلافاصله تمام تردیدها را کنار گذاشت و به سایه ای سفید تبدیل شد و با سرعت تمام به جلو دوید طوری که انگار نمی توانست یک ثانیه بیشتر صبر کند.
در یک لحظه خون مورچه بافنده زمین را سبز کرد اما به سرعت توسط بای زهمین در مروارید ذخیره مایع ذخیره شد.
چشمان لیتل اسنو پس از گرفتن جان موجود مرتبه اول از هیجان برق می زد و سرش را به بای زهمین می مالید، گویی به تنها روشی که می دانست از او تشکر می کرد.
اگرچه لیتل اسنو یک موجود جهش یافته سطح ۲۵ بود و هنوز به مرتبه اول نرسیده بود، اما دفاع مورچه های بافنده در بین همه موجودات جهش یافته پایین ترین بود و به اندازه انسان عادی...
کتابهای تصادفی


