جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 683
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶۸۳: یک رهبر کاملا متعادل
حرفهای لیلیث طبیعتاً به گوش طرف مقابلش نرسید، زیرا شیایا به او گوش نمیداد... در واقع اینطور نبود که شیایا به او گوش نمیداد بلکه به سادگی نمیتوانست به هیچ یک از سخنان لیلیث گوش دهد چه برسد به اینکه او را ببیند یا از وجودش خبردار شود، زیرا خود لیلیث به کسی غیر از بای زهمین و گاهی شانگوان اجازه نمیداد او را ببینند.
اما لیلیث اصلاً نمیخواست شیایا حرفهای او را بشنود؛ فقط از روی حسادت کوچکی، آن حرف را زد، همین.
با این حال، سخنان لیلیث کمک کرد تا بای زهمین را از گیجی بیرون آورد.
او با تعجب در چشمانش به شیایا نگاه کرد و سعی کرد تظاهر کند که آرام بود: «شیایا؟ این چیه؟»
شیایا لبخند زیبایی زد و با صدای آهستهای گفت: «رهبر، بعداً در این مورد صحبت کنیم؟ منظورم اینه که خصوصی.»
«این دخترهی پر افاده...» لیلیث میتوانست گوشهی دهانش را حس کند که در برابر عشوه آمدن واضح شیایا بهشدت تکان میخورد، اما در نهایت سرش را به چپ و راست تکان داد و نمیدانست بخندد یا گریه کند.
حتی شیایا که تا الان مثل یک عروسک بیاحساس بود، داشت با مردش معاشقه میکرد، لیلیث چه کار دیگری از دستش بر میآمد؟ فقط میتوانست تلاش کند که افسار را تا حد ممکن محکم نگه دارد بدون اینکه آسیبی ببیند.
اما سخنان شیایا در گوش بای زهمین متفاوت بود.
با نگاهی به اطراف، چند نفر را در گروه دید که یا بر اثر جراحات وارده به بدنشان گریه میکردند یا از مرگ افرادی که در تمام این مدت در کنارشان میجنگیدند و احتمالاً چند بار جانشان را نجات داده بودند، ناله میکردند.
اینجا محیطی برای صحبت معمولی نبود و بای زهمین این را به خوبی درک میکرد. علاوه بر این، مسائل کلاسی و مهارتهای فردی، مسائل بسیار خصوصی بودند. ممکن نبود شیایا اسراری را که میتوانست در آینده به قیمت جانش تمام شود را در مقابل دیدگان بسیاری از مردم فاش کند.
«باشه بعداً در موردش صحبت میکنیم.» بای زهمین سر تکان داد و بیشتر از آن درمورد آن موضوع چیزی نگفت.
در نهایت، این درست بود که دو رشتهای که احساس کرد دو قسمت متفاوت روحش را لمس کرده بود، به او آسیب نمیرساند و در واقع به نظر نمیرسید که ماندگار باشند، چون هر ثانیهای که میگذشت بای زهمین ضعیف شدن آنها را احساس میکرد؛ که چیز خوبی بود، چون اینکه شخص یا چیز خارجی دیگری روحش را لمس کند، احساس خوشایندی نبود.
«میتونی این افراد رو درمان کنی؟»
«...متاسفانه سخته.» شیایا سرش را تکان داد و آهی کشید و به آرامی توضیح داد: «مهارت من، شفای نفرین شده، بدون شک یه مهارت شفابخش قدرتمنده. اما، بر خلاف مهارتهای درمانی معمولی، مهارت من بیشتر روی یه هدف متمرکزه... یعنی وقتی چندین مجروح جلوم ظاهر میشن، فقط میتونم یکی رو انتخاب کنم و فقط یه ساعت بعد میتونم یکی دیگه رو درمان کنم.»
بای زهمین پس از اندکی فکر کردن، با ردی از تاسف در چهرهاش سری تکان داد.
طبیعی بود که مهارتی مانند مهارت شیایا، محدودیتهای خود را داشته باشد وگرنه برای یک موجود مرتبه دوم دیوانه کننده بود که چنین مهارت درمانی جنون آمیزی مانند این مهارت داشته باشد که جدای از آمار خودش به درصد سلامتی هدف بستگی داشت.
- فقط اگه درمانگرهای بیشتری توی تیمم داشتم...
بای زهمین در دل نالید.
درمانگرها هنوز کمیاب بودند. برای اثبات این موضوع در کل حزب بای زهمین، تنها پنج نفر و در میان آنها، کانگ لان رهبر انکار ناپذیری بود. در مورد اینکه وقتی بای زهمین کنترل مقاومت چین را به دست میآورد، چند درمانگر دیگر به او ملحق خواهند شد... این باید در آینده به دقت مورد بررسی قرار میگرفت.
«بای زهمین، چیکار کنیم؟» وو ییجون با حالتی نگران و رنگ پریده روی صورت زیبایش به او نزدیک شد. او به مردمی که از شدت درد روی زمین ناله میکردند یا غرغر میکردند، نگاه میکرد و بیاختیار تاسف خورد: «اگه کانگ لان اینجا بود... شاید میتونست با مهارتش کاری انجام بده.»
بای زهمین چیزی نگفت و پنهانی سرش را بالا انداخت.
اگرچه ک...
کتابهای تصادفی

