جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 686
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶۸۶: نبرد بین افراد عجیب و غریب
تقریباً دو ساعت بعد، بای زهمین آخرین شکلات را در دهانش انداخت و در حالی که با چشمان بی بیحوصله اطراف را مشاهده میکرد، جعبه دوم را با شعله آبی زیبای خود به تلی از خاکستر تبدیل کرد.
درست است، دو ساعتی بود که شیایا مهارت گلهی گرگ را فعال کرده بود و در طول این دو ساعت، این مهارت به طرز شگفتانگیزی تمام مدت فعال بود و همه را به شدت شگفتزده کرد. بای زهمین در فرآیند بلعیدن محتوای دومین جعبه شکلاتهایش، به این فکر کرد که آیا مهارت گلهی گرگ برای همیشه فعال خواهد ماند یا نه.
بای زهمین در تلاش برای از بین بردن خوردههای شکلات، دستهایش را به هم زد و زیر لب گفت: «به نظر میاد این واقعاً محدودیت همهست.»
لیلیث با چشمان عجیبی به او نگاه کرد و بدون آنکه بتواند جلوی خود را بگیرد گفت: «میدونی... من توی زندگیم با همه جور آدمهایی آشنا شدم اما این اولین باریه که میبینم کسی موقع جنگیدن زیردستاش در مقابل دشمنی که انگار تمومی نداره، شکلات میخوره.»
«هاهاها! شر*ط میبندم توی این زمینه، من عجیبترین کسی باشم که دیدی.»
لیلیث در کمال تعجب سرش را تکان داد و با صدای جدی گفت: «نه، نه واقعاً.»
«نه؟» بای زهمین طوری به او نگاه کرد که انگار واقعاً از اینکه شخص دیگری جایگاه او را به عنوانبهعنوان عجیبترین فرد گرفته بود، جا خورده بود.
با تماشای بای زهمین که مثل یک آدم فضول رفتار میکرد، گوشه دهان لیلیث چند بار تکان خورد و بعد از یک لحظه سکوت به آرامی توضیح داد: «من کسی رو میشناسم که دوست داره با لباس خواب به میدانهای جنگ بره و حتی وقتی چند هزار مرتبهی ششم انواع حملات رو برای پایان دادن به زندگیش شروع کردن، اون خوابیده بود.»
«چ-چی؟» با شنیدن سخنان لیلیث آب دهان بای زهمین در گلویش پرید. با چشمان گشاد شده به او نگاه کرد و با ناباوری گفت: «حتما شوخی میکنی.»
اما موقعی لیلیث سرش را تکان داد، به نظر نمیرسید شوخی کرده باشد و بای زهمین را مات و مبهوتتر از قبل کرد.
شخصی با لباس خواب خود را به وسط میدان جنگ انداخته بود و حتی در حالی که چند هزار موجود برتر دست به حملات می زدند، او جرأت خوابیدن داشت؟ بای زهمین بی بیاختیار احساس کرد که کسی او را به چالش میکشید.
«همف!» بای زهمین بدون اینکه زیاد متقاعد شود پوزخند زد. او به قصد خروج از مرکز و حفاظت شده ترین نقطهی آرایش دایرهای، شروع به راه افتادن به سمت جبهه کرد. در آن حال با اطمینان گفت: «روزی میرسه که این بابا با حوله حموم و موهای خیس به میدون نبرد میره و... با مسواک توی دستم! من از یه مسواک برای کشتن چندین هزار موجود مرتبه ششم استفاده میکنم و در اون وضعیت از چندین هزار حمله طفره میرم!»
لیلیث با شنیدن سخنان بای زهمین به سرفه افتاد و از تنگی نفس صورتش سرخ شد. با ناباوری پشت او را تماشا کرد و برای چند ثانیه بی بیاختیار به این فکر کرد که شاید بهتر بود اصلاً چیزی نمیگفت.
لیلیث میدانست که بای زهمین ذاتاً آدم رقابت طلبی بود... اما آیا این یک مقدار زیاده روی نبود؟
* * *
جهان کرام، قلعه ارباب شیاطین و رهبر ارتش شیاطین.
در یکی از اتاقهای بالاترین طبقه قلعهی باشکوه، تاریکی چنان غلیظ بود که یک فرد عادی حتی اگر دست خود را جلوی چشمانش تکان میداد، نمیتوانست آن را ببیند.
در واقع، اتاق واقعاً جادار بود، به طوری که به راحتی میتوانست یک خانه حساب شود. با این حال، بسیار ساده بود، و حتی احساس سرد و متروکه بودن را به بیننده القا میکرد، زیرا به جزبهجز تخت بزرگ در مرکز، چیز دیگری برای ارزیابی وجود نداشت.
اگر کسی میتوانست فراتر از تاریکی را ببیند، میتوانست ببیند که روی تخت بزرگ، جسمی وجود داشت که در مقایسه با تختی که بیش از ۷ متر طول و بیش از ۷ متر عرض داشت، بسیار کوچک به نظر میرسید.
<...کتابهای تصادفی
