جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 692
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶۹۲: نبرد در کشتی جنگی: گردباد آتش و رعد و برق
وقتی بای زهمین به بالای ناوشکن آسمان رسید، با تعجب دید که واقعاً چیزی بیش از یک سطح صاف با یک نرده فلزی در اطراف آن وجود ندارد که احتمالاً قصد دارد از سقوط کسی در نتیجه یک اشتباه یا سهل انگاری جلوگیری کند..
اما... آن وقت توپها کجا بودند؟
پس از آن بود که بای زهمین متوجه شد که از دور به نظر میرسید توپهای جادویی در بالا نصب شدهاند، اما احتمالاً جایی در داخل ناوشکن آسمان هستند. یک قسمت به اندازه کافی بلند که باعث شود به نظر برسد در بالا قرار دارند.
درست زمانی که همه با چشمانی کنجکاو و محتاط به اطراف نگاه میکردند، فلاش نور سفید از دور تابید و لحظاتی بعد چندین شبح در بالای ناوشکن آسمان ظاهر شد.
شانگوان با تمسخر گفت: «به نظر میرسه این میدان نبرد ما خواهد بود.» و بدون تردید پا به جلو گذاشت.
او چندین مهارت را بهطور همزمان فعال کرد و در پاسخ یک زره سبک روی بدنش یخ زد، هاله انجماد اطراف او شروع به رقصیدن کرد که باعث شد موهای سفید نقرهای او به آرامی تاب بخورد، آذرخش آبی در اطراف شبح زیبایش برق زد و در نهایت یک شمشیر دوم اما ساخته شده از یخ در دست آزادش با درخشش سفید خالص ظاهر شد.
بهجز شیایا و بای زهمین، بقیه مجبور شدند چند قدم به عقب برگردند وقتی تحت تأثیر یخبندان اطراف بدن شانگوان و هاله او که چندین سطح بالا رفته بود، قرار گرفتند.
«من اول میرم.»
شیایا لبخند کمرنگی زد و برقی از هیجان در چشمانش درخشید وقتی به یکی از سه مورچه بافنده آبی در کنار بیست و چندی مورچه بافنده قرمز نگاه کرد که به نظر میرسید منتظر چیزی بودند چون با وجود ظاهر شدن حمله نکردند. بای زهمین درست زمانی که میخواست به جلو حرکت کند، شانه او را گرفت و متوقفش کرد.
سرش را در پاسخ به نگاه او تکان داد و با صدایی واضح گفت: «وظیفه تو این بار اینه که از تیم حمایت کنی و به دشمنان نفرین پرتاب کنی.»
«چی؟» شیا در ناباوری بود. با تعجب در چشمان درشتش به او نگاه کرد و ناخودآگاه پرسید: «چرا؟»
او مطمئن بود که اگر با بای زهمین ارتباط برقرار کند، قدرتش آنقدر بالا میرود که بتواند یکی از سه مبارز برتر این میدان نبرد باشد. شیایا دلیل نجات جان بسیاری میشد... اما بای زهمین داشت او را عقب نگه میداشت و میخواست پشت سرشان بماند؟
بای زهمین بدون پلک زدن به او نگاه کرد و با بیتفاوتی گفت: «چون زنده به تو نیاز دارم.»
«به من نیاز داری؟» شیایا با چشمانی درشت به او نگاه کرد.
در واقع نه تنها شیایا شوکه شد، بلکه همه از سخنان بای زهمین شوکه شدند. به خصوص افرادی مانند شانگوان، وو ییجون، منگ چی، فنگ تیانوو، چن هه، نانگونگلینگشین، ژونگ ده و سای جینگیی.
فنگهونگ حتی سوت زد و ابرویی بالا انداخت که چشمهایش بین دو نفر به این طرف و آن طرف میچرخید، انگار میخواست چیز جالبی پیدا کند.
بای زهمین اهمیتی نمیداد که دیگران چه فکری میکنند و اگر میخواستند فکر بدی کنند، بگذار اینطور فکر کنند. مهم این بود که اگر حتی لیلیث هم به او گفته بود که به شیایا توجه خاص داشته باشد، هر چه میشد از آن حرفها غافل نمیشد.
بای زهمین ادامه داد و با بیرحمی گفت: «این نقش اصلی تو الان و توی این میدون جنگه. بهجز کمک در مواقع اضطراری اجازه مبارزه با مورچه بافنده آبی رو نداری. اگه از دستوراتم سرپیچی کنی، من در قطع رابطه با تو تردید نخواهم کرد، حتی اگه به قیمت جونت تموم شه. سربازی که از دستورات ژنرال در میدان جنگ اطاعت نمیکنه میتونه منجر به شکست کل ارتش بشه... ما توی این گروه به چنین سربازی نیاز نداریم.»
قیافه شیایا با شنیدن سخنان بای زهمین تغییر کرد. او میدانست که او واقعاً میتواند ارتباط بین آن دو را قطع کند، حتی اگر از نظر تئوری چنین چیزی امکان پذیر نباشد، بنابراین به حرفهای او شک نکرد و بیان سرد او نشان داد که واقعاً جدی است.
بالاخره شیایا چارهای نداشت جز اینکه تسلیم شود و سر تکان دهد: «متوجهم، رهبر.»
چ...
کتابهای تصادفی
