جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 691
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶۹۱: ناوشکن آسمان!
در همان زمان بود که شانگوان وارد سالن بزرگ شد. او تنها بود، هیچ کس دیگری بعد از او وارد نشد.
درست مثل بای زهمین، اولین کاری که شانگوان کرد این بود که اطراف را با احتیاط بررسی کرد... نه، حتی از او هم محتاطتر بود. این به این دلیل بود که حداقل شانگوان میدانست که در آن سوی دروازه عظیم، به لطف جسد کتک خورده مورچه بافنده آبی که بای زهمین قبلاً به آن سوی پرتاب کرده بود، موجودات مرتبه سوم وجود دارد.
با این حال، در کمال تعجب شانگوان، مکان به قدری سالم و روشن بود که به نظر نمیرسید جنگ بزرگی در آنجا رخ داده باشد؛ نبردی که در آن حداقل یک موجود مرتبه سوم پس از دریافت یک حمله وحشتناک کشته شده بود.
در واقع، با ظاهری به دور از خسارت، این مکان آنقدر مجلل به نظر میرسید که او را شگفتزده کرد. اما چیزی که شانگوان را بیش از همه متعجب کرد، بدون شک چیز عظیمی بود که در فاصلهای ناشناخته ایستاده بود اما به اندازهای بزرگ بود که چشم هر کسی را به خود جلب کند.
«او- اون چیه...»
عکسالعمل او بسیار شبیه واکنش بای زهمین بود وقتی اولین بار آن را دید.
«من خیلی در موردش مطمئن نیستم.»
شانگوان با شنیدن صدایی که به اندازهای نزدیک بود که او را غافلگیر کرد، از جا پرید و اگر بهخاطر این نبود که به راحتی آن شخص را تشخیص داد، ممکن بود یک حمله قلبی کوچک داشته باشد.
بای زهمین را دید که روی سکوی خونی ایستاده بود که تقریباً ۵۰ متر بالای سرش شناور بود.
پرسید: «مـ- مورچههای مرتبه سوم چی شدن؟»
بای زهمین بالاخره چشمانش را از آن چیز عظیم دوردست گرفت و به شانگوان نگاه کرد. او اثر مهارت دستکاری خون را لغو کرد و سکوی خونی که روی آن ایستاده بود بلافاصله تمام استحکام خود را از دست داد و به حالت مایع خود بازگشت و به سرعت توسط او کنار گذاشته شد در حالی که بدنش آزادانه روی زمین افتاد.
بای زهمین به او نزدیک شد و با حالتی جدی گفت: «سه تا مورچهی آبی اینجا بودن از جمله اون مورچهای که به اون سمت دروازه فرستادم. اون مورچهها رو به سختی میشد موجودات مراحل اولیه مرتبه سوم در نظر گرفت، اما حتی برای من هم تلاش لازم بود تا هر سه تاشون رو بکشم. به همین دلیل با تو تماس گرفتم، میدونستم پیامم رو متوجه میشی.»
اگرچه شانگوان ممکن بود در برخورد با بیش از یک مورچه بافنده آبی مشکلات جدی داشته باشد، اما مهارتهای کنترل جمعیت و مانور او دقیقاً همان چیزی بود که او را به همتیمی عالی بای زهمین تبدیل میکرد. بای زهمین با داشتن فردی با قدرت و مهارت او بهعنوان پشتیبان، مطمئن بود که حتی اگر تعداد دشمنان بهطور تصاعدی افزایش یابد، میتوانند به خوبی از پسش بربیایند.
بعد از اینکه بای زهمین تقریباً برای او اتفاقات و جریان نبرد را توضیح داد، شانگوان سرانجام ایده نسبتاً روشنی از تصویر کلی داشت. با این حال، او هنوز نتوانست آن چیز غولپیکر حداقل چند کیلومتر دورتر را از سرش بیرون بیاورد.
«ولی... اون چیه؟»
او در حالی که به قسمت جلویی یک وسیله نقلیه نگاه میکرد اخم کرد. تفاوت این بود که این وسیله نقلیه فرضی اصلاً چرخ نداشت، بهجز پایه غولپیکر حداقل ۵۰۰ متری، کاملاً باز بود.
بای زهمین از دور به آن چیزی نگاه کرد که در لحظه ورود به سالن توجهش را جلب کرده بود و دلیل غافلگیری او در ابتدا بود.
بای زهمین با صدای جدی گفت: «قبل از اینکه وارد بشی، قصد داشتم برم از نزدیک ببینم... اما بعد از فکر کردن به مورچههای با...
برای خواندن نسخهی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید.
درحال حاضر میتوانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را بهصورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید.
بعد از یکماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال میشود.
کتابهای تصادفی
