جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 695
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶۹۵: قویترین و ورود به نابودگر آسمان
«که اینطور.» بای زهمین در حالی که به حرفهای خواهرش گوش میداد سرش را تکان داد و پس از لحظهای فکر کردن متوجه شد که آنچه منگ چی میگفت واقعاً منطقی بود.
اگر در داخل کشتی جنگی واقعاً موجودی وجود داشت که قادر به کنترل، یا به معنای دیگر، قادر به درک و استفاده از دستورات اتاق کنترل کشتی باشد، طبیعی بود که آن موجود هر گونه اختلالی را تشخیص دهد. مسئله این بود که چه موجودی بود...
شانگوان با اخم خفیفی گفت: «احتمالاً ملکه باشه، اینطور نیست؟»
«... باید باشه...؟» بای زهمین هم خیلی مطمئن نبود.
برای اینکه هدایت همچین کشتیهای عجیب و پیشرفتهای قطعاً یک موجود بسیار هوشمند با دانش زیادی کنترل آن را به دست میگرفت. حتی بای زهمین با مهارت سرباز نیروی ویژهاش که مقدار عظیمی از اطلاعات و دانش بهترین سربازان موجود را به او میداد، ۱۰۰% مطمئن نبود که بتواند این نابودگر آسمان را کنترل کند. زیرا در دانشی که بای زهمین از مهارت سرباز نیروی ویژه بهدست میآورد، واقعاً هیچ اطلاعاتی از حلقههای جادویی وجود نداشت.
اگر ملکه مورچههای بافنده واقعاً کنترل حلقههای جادویی و سلاحهای کشتی جنگی را در اختیار داشت، واقعاً مشکلساز میشد.
شانگوان احساس کرد که مشکلی وجود داشت و در حالی که امیدوار بود بای زهمین جوابی داشته باشد، به او نگاه کرد به آنچه آزارش میداد اشاره کرد: «اما، اگه کاپیتان کشتی واقعاً ملکه مورچههاست، پس چرا هنوز هیچ کدوم از سلاحها رو شلیک نکرده؟»
متأسفانه بای زهمین بدون هیچ حرفی سرش را تکان داد. او هم نمیدانست چه خبر بود و درست مثل شانگوان ذهنش خالی بود.
«جدا از این، برادر بزرگتر.» منگ چی دوباره به حرف آمد و در حالی که به دایره جادویی سفید رنگ نگاه میکرد، اضافه کرد: «حداکثر شش نفر میتونن از این تلهپورت استفاده کنن. بقیه باید بیرون منتظر بمونن.»
بای زهمین و شانگوان با شنیدن حرفهای منگ چی ابروهایشان را در هم کشیدند.
اگر فقط شش نفر میتوانستند به داخل کشتی جنگی انتقال یابند و بقیه مجبور بودند عقب بمانند، سطح خطر بهشدت افزایش میافت. این امر مخصوصاً برای افرادی که خارج از ناوگان جنگی باقی میماندند صدق میکرد زیرا از نظر فنی برای رویارویی با دشمن ناشناخته، شش نفر از قویترینها خطر ورود به نابودگر آسمان را میپذیرند.
اما پس از آن، چه اتفاقی برای دیگرانی میافتاد که بیرون میمانند؟ اگر تصادفاً معلوم میشد که ملکه مورچهها واقعاً کاپیتان کشتی بود و اگر ملکه کاری میکرد که انسانها باور کنند دیگر هیچ مورچه گارد سلطنتی مرتبه سوم وجود ندارد و بعد موجودات مرتبه سوم را به آنجا انتقال میداد، همه سلاخی میشدند.
بای زهمین تا حدودی مردد شد و برای اولین بار از زمانی که مهارت قلب تزلزلناپذیر خود را به دست آورد، تصمیمگیری برایش سخت شد. اما بای زهمین پس از حدود پنج دقیقه سنجش مزایا و معایب، بالاخره آهی بیرون داد و بدون هیچ حرفی به شانگوان نگاه کرد.
شانگوان و بای زهمین در این مدت چیزهای زیادی را تجربه کرده بودند، بنابراین حتی اگر چیزی نمیگفت، او فقط از احساساتی که در چشمهایش میدرخشید یا از متن گفتوگو منظورش را میفهمید.
بعد از لحظهای سکوت، سرش را به آرامی تکان داد و به آرامی گفت: «باشه... من میمونم.»
بای زهمین با لبخند ملایمی سری تکان داد و با صدایی آهسته گفت: «راستش داشتم به این فکر میکردم که تو رو به اونجا برسونم، چون تو الان قوی...
کتابهای تصادفی

