جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 698
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶۹۸: ملکه شی لین
«میشه بدونم چرا اینو میپرسی؟» منگ چی با لبخند کمرنگی به فنگ تیانوو نگاه کرد و با بازیگوشی ابرویی بالا انداخت.
فنگ تیانوو لحظهای فکر کرد و سپس با اولین چیزی که به ذهنش رسید و احتمالاً دلیل واقعی پشت سوال قبلیاش گفت:
«فقط کنجکاو بودم.»
منگ چی زمزمه کرد: «... میبینم... فقط از روی کنجکاوی.» خندهی شیطنت آمیزی کرد و با لبخندی روشن گفت: «باشه، کنجکاویت رو برطرف میکنم.»
فنگ تیانوو چشمانش را کمی تنگ کرد و در سکوت سر تکان داد.
«راستش علت اینکه نام فامیلی من منگـه نه بای، ربطی به مادر عزیزم یا پدر عزیزم نداره.» منگ چی با لبخندی کمرنگ گفت و با برق عجیبی که در چشمان تیرهاش میدرخشید، گفت: «دلیل اینکه من منگ چی هستم و نه بای چی یا چیزی شبیه به این، بهخاطر اینه که وقتی نه ساله بودم والدین واقعیم توی یه تصادف رانندگی فوت کردن. هرچند توسط خانواده بای پذیرفته شدم، اما نام خانوادگیم هرگز تغییر نکرد و به احترام خانواده واقعیم، مادر و پدر خوندم تصمیم گرفتن که بهتره منگ رو بهعنوان نام خانوادگیم نگه دارم.»
واکنش همه به شنیدن حرفهای منگ چی نسبتا راکد بود، بهخصوص نانگونگلینگشین که خیلی قبل از رسیدن به منطقه چیانگپینگ، داستان واقعی را از بای زهمین شنیده بود.
هیچکس واقعاً اهمیت نمیداد که آیا منگ چی خواهر بای زهمین بود یا نه. آنچه واقعاً مهم بود این بود که آن دو بهشدت به هم نزدیک بودند و همین کافی بود تا کسی جرات بیاحترامی به منگ چی را نداشته باشد، زیرا این به معنای بیاحترامی به بای زهمین بود.
با این حال، همانطور که منگ چی انتظار داشت، واکنش فنگ تیانوو به اندازه عکسالعملهای دیگران خالی یا خنثی نبود.
«پس...» فنگ تیانوو کمی اخم کرد و در حالی که به منگ چی نگاه میکرد، با تعجب پرسید: «یعنی تو و بای زهمین واقعاً خواهر و برادر نیستین؟»
«به نظر میرسه که اینطور باشه.» منگ چی خندید و با لحن تمسخر آمیزی گفت: «حالا که اینطوری گفتی، واقعاً جالبه. من و برادر بزرگم نام خانوادگی مشترکی نداریم، پس خون به کنار، توی دنیای قبل میتونستیم بدون مشکل ازدواج کنیم... اما حالا، توی این دنیای جدید که قوانین توسط اون تعیین میشه، چون حتی یک قطره خون هم به اشتراک نداریم، حتی میتونیم یه زوج باشیم هههه...»
قیافه شیایا و دیگران با شنیدن این سخنان منگ چی کمی تغییر کرد، همه با تعجب به او نگاه کردند.
«... این... منگ چی؟» نانگونگلینگشین گلویش را صاف کرد و با لبخندی ساختگی گفت: «شوخی میکنی... درسته؟»
«مم؟» منگ چی به نانگونگلینگشین نگاه نکرد، در عوض مستقیم به چشمان فنگ تیانوو خیره شد، درحالیکه با صدایی واضح و لحنی که احساس درون آن غیرقابل درک بود، گفت: «کسی چه میدونه... شاید شوخی میکنم..... یا شاید اصلا شوخی نمیکنم...»
گوشه دهان نانگونگلینگشین یکی دو بار تکان خورد. چندین بار لبهایش را باز کرد، طوری که انگار میخواست چیزی بگوید اما در نهایت عاقلانه تصمیم گرفت دهانش را ببندد و افکارش را برای خودش نگه دارد.
فنگ تیانوو در سکوت چند ثانیهای به منگ چی نگاه کرد و سعی کرد چهرهی او را بخواند. با اینکه در دلش میدانست که منگ چی داشت سر به سرش میگذاشت و به طرز عجیبی موفق میشد، به دلایلی که فنگ تیانوو خودش هم از نمیفهمید تصمیم گرفت این جمله را بگوید:
«فکر نمیکنم برادرت دوست داشته باشه این کلمات رو بشنوه.»
منگ چی شانههایش را بالا انداخت و دستهایش ر...
کتابهای تصادفی


