جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 699
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶۹۹: رویدادهایی از گذشتهی ناشناخته
«شی لین؟» بای زهمین پلک زد و سر تکان داد. «پس اجازه بده تو رو ملکه شی لین صدا کنم.»
ملکه مورچههای بافنده خندید، اما با دردی که برای لحظهای چهرهاش را درهم پیچید، خندهاش قطع شد.
در این دنیا چیزهای زیادی وجود داشت که میشد درموردشان تظاهر کرد، اما شبیهسازی درد در مقابل فردی مانند بای زهمین که در زندگی خود انواع دردها را تجربه کرده بود سخت بود. او میتوانست بگوید دردی که در ملکه شی لین ظاهر شده بود، واقعی بود و قلابی نبود، که این نظریهاش درمورد این را تأیید میکرد که مشکلی در سلامت ملکه مورچههای بافنده وجود داشت.
بای زهمین کمی اخم کرد و با تعجب پرسید: «ملکه شی لین، به نظر میرسه وضعیت سلامتیتون خوب نیست؟»
سخنان او باعث شد که قیافهی مورچهی تنومند بافنده که کنار ملکه شی لین ایستاده بود تغییر کند. آن موجود با خشمی که در نگاهش برق میزد به بای زهمین نگاه کرد و هالهاش کمی از کنترل خارج شد.
چهرهی بای زهمین ساکن ماند، اما فقط او میدانست که چقدر در دلش شوکه شده بود. هاله مورچه بافنده آبی روبرویش، حتی قویتر از هاله گلینیرا بود که بای زهمین کمی بیش از یک ماه پیش در جهان اوبلون با او روبرو شد! این بدین معنا بود که مورچه روبرویش قطعاً از سطح ۱۸۰ بالاتر بود!
ملکه مورچههای بافنده سرش را کمی برگرداند و همزمان با تکان دادن شاخکهای ظریفش صدای عجیبی از دهانش بیرون داد.
مورچه بافنده آبی بیدرنگ پاسخ داد و با وجود اینکه هنوز از بای زهمین در اتاق راضی نبود، در عرض چند ثانیه آرامش خود را به دست آورد.
ملکه مورچههای بافنده به بای زهمین نگاه کرد و آه ضعیفی کشید. «بای زهمین، دوست داری داستانی کوتاه اما نسبتاً جذاب بشنوی؟»
«لطفا.» بای زهمین با احترام سر تکان داد.
با توجه به اینکه طرف مقابل مهربانانه رفتار میکرد و به نظر نمیرسید که این رفتار ساختگی باشد، دلیلی نداشت که فقط چون طرف مقابل از نژادی متفاوت از او بود، تحقیرآمیز رفتار کند. بای زهمین از آن دسته افرادی بود که بیاحترامی را نمیبخشید، اما احترام را با احترام بیشتری جبران میکرد، به همین سادگی.
چند ثانیه طول کشید تا شی لین افکار و سخنانش را مرتب کند تا اینکه با صدای آهسته و آرامی شروع به صحبت کرد: «خیلی وقت پیش، دقیق نمیدونم چه مدت چون نسلهای بیشماری از اون زمان گذشته و فقط بخشی از تاریخ از ملکهای به ملکهی دیگه منتقل شده. توی اون زمان نسل بشر ارباب این سرزمینها بود. همه نژادهای دیگه باید مراقب رفتارشون میبودن، اما پادشاه این سرزمینها فردی فوقالعاده باهوش به نظر میرسید که فقط به دلیل تفاوتهای نژادی تبعیض قائل نمیشد و به روش خودش سعی میکرد همه نژادهای این کشور رو متحد کنه تا از جنگهای داخلی جلوگیری کنه.»
اگرچه بای زهمین ۱۰۰% مطمئن نبود که درست بود یا نه، سخنان ملکه شی لین باعث شد به پادشاه کانگ گیوئینگ فکر کند.
«ما مورچههای بافنده، علیرغم اینکه در هیچ زمینهای درخشش خاصی نداریم، چون استعداد خاصی نداریم، نه تنها بهخاطر تعدادمون بلکه به دلیل اینکه قدرت طبیعیمون چندین برابر بیشتر از سایر نژادهاست، نژادی قوی هستیم.» صدای ملکه مورچههای بافنده مثل قبل آرام بود، اما با گذشت زمان آهستهتر از قبل شد. «این کار آسونی نبود، حتی با مسئولیت ملکه وقت، خیلی از مورچههای بافنده باهوش وجود داشتن که تمایلی به پیوستن به نسل بشر نداشتن، پس راه خودشون رو رفتن. با این حال، میشه گفت که توی اون زمان انسان و مورچه بافنده حداقل در تضاد نبودن.»
شی لین مکث کرد و برای چند ثانیه نفس نفس زد. سپس ادامه داد:
«اطلاعات زیادی وجود داره که توی این فرآیند از بین رفته، از جمله دلیل وقوع این اتفاق... موضوع اینه که در مقطعی...
کتابهای تصادفی


