فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس

قسمت: 703

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
فصل ۷۰۳: کشتی جنگی قدرتمند: سفر بین سیاره‌ای «وای!» بای زه‌مین ناخودآگاه نیم قدم به عقب رفت و دایره جادویی بزرگ زیر پایش شروع به درخشش کرد. بای زه‌مین ناخودآگاه آب دهانش را قورت داد و با صدایی ترسیده‌ای با سرعت پرسید: «لیلیث... این چیز منفجر نمی‌شه دیگه درسته؟» دایره‌های جادویی برای او راز ناشناخته‌ای بودند و حتی اگر عقل منطقی‌اش به او می‌گفت که غیرممکن است در دایره جادویی زیر پایش، طلسم مضری برای فرمانده جدید وجود داشته باشد، بای زه‌مین، که از چیز ناشناخته و خطرناک می‌ترسید، در این لحظه نمی‌توانست به روشنی به مسائل فکر کند. با دیدن وحشت بای زه‌مین، لیلیث او را از پشت بغل کرد، آهی کشید و با صدای غمگینی در گوشش گفت: «به نظر می‌رسه این پایان سفر ما باشه...» چی؟! بای زه‌مین تقریباً با صدای بلند فریاد زد و تقریباً روی زمین به زانو افتاد. با این حال، او به زودی متوجه شد که چیزی اشتباه است. درخشش دایره جادویی شروع به کمرنگ شدن کرد و حالت بای زه‌مین مثل ته دیگ سیاه شد. «تو... ای گستاخ کوچولو... جرات داری منو فریب بدی؟» بای زه‌مین ناگهان برگشت و دستانش را به قصد گرفتن لیلیث دراز کرد. «کیا!» لیلیث خیلی سریع‌تر از او بود. او فریاد عجیبی کشید و مانند خرگوش ترسیده از بای زه‌مین فرار کرد و تنها در یک چشم به هم زدن تا سقف اتاق فرمان اوج گرفت. بای زه‌مین از روی زمین به او نگاه کرد و در حالی که با صدای بلند فریاد می‌زد، به او اشاره کرد: «هی! اگه واقعا زن هستی بیا اینجا!» لیلیث قبل از اینکه شروع به خندیدن با صدای بلند کند به سمت او فریاد زد: «تو چند تا چیز اشتباه بین حرفات داری!» بدن بای زه‌مین وقتی به لیلیث نگاه می‌کرد که به او می‌خندید مانند یک ویبراتور می‌لرزید و از چشمانش عملاً آتش بیرون می‌ریخت: «تو... تو... تو...» این جوجه کوچولوی گستاخ جرات کرده بود با او بازی کند! او از لحظه ناامنی کوتاه او استفاده کرد و با او طوری شوخی کرد که تقریباً باعث شد شلوارش را خیس کند! بای زه‌مین از مرگ نمی‌ترسید، او از همان لحظه‌ای که با اولین سوسک فروزان مرتبه اول روبرو شد، برای آن آماده شده بود. با این حال، بای زه‌مین از مرگ احمقانه و بی‌معنا می‌ترسید، همانطور که اگر حلقه جادویی که قرار بود تحت کنترل او باشد، او را می‌کشت! همانطور که لیلیث با خودش می‌خندید، ناگهان با گیجی پلک زد و دید بای زه‌مین به سرعت آرام می‌شود. او متعجب شده بود که الان چه خبر است. با دیدن بای زه‌مین که شروع به تمرکز روی حلقه‌ای کرد که آن‌ها را به هم متصل می‌کرد و هم به او کنترل ناوشکن آسمان را می‌داد، لیلیث به آرامی پرسید: «چی شده، چرا یکدفعه اینقدر ساکت شد؟» بای زه‌مین نگاهی بی‌رحمانه به او انداخت و با دستش حرکتی کوبنده کرد و با صدایی جدی گفت: «تو فقط صبر کن. این بابا مرد صبوریه… حتما کاری می‌کنم که خاطره گرمی دستام روی پوست باسنت بمونه!» لیلیث ناخودآگاه هر دو دستش را به سمت پشتش برد و در حالی که به بای زه‌مین نگاه می‌کرد، مانند گربه‌ای که با نگاه کردن به ببر با دقت عمل می‌کند و نمی‌خواهد زنده خورده شود، به هوا پرید. بای زه‌مین خرخر کرد و به بازرسی حلقه ادامه داد. اطلاعات زیادی در سرش جاری بود و او باید کمی تمرکز می‌کرد: «همف!» در همان زمان که بای زه‌مین و لیلیث چند کار انجام می‌دادند، کانگ جون، مورچه بافنده مرتبه سوم، با گیجی در چشمانش از پهلو نظاره می‌کرد. اگرچه کانگ جون موجودی باهوش بود که از یک انسان بالغ شکست نمی‌خورد، اما واقعیت این بود که آداب و رسوم انسان‌ها چیزهایی بود که او حتی پس از جذب بسیاری از رکوردهای این نژاد، نمی‌توانست بفهمد. برای مورچه بافنده عجیب بود زیرا به نظر می‌رسید انسان نر و ماده در حال دعوا هستند اما به دلایلی اصلاً شبیه دعوا به نظر نمی‌رسید. بای زه‌مین با استفاده از حلقه، فرماندهی کشتی جنگی را درک می‌کرد. او متوجه شد که اسلحه‌ها کجا هستند، چگونه آن‌ها را فعال کند، ک...
برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی