فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس

قسمت: 702

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
فصل ۷۰۲: اولین دختر بای زه‌مین و کنترل کشتی جنگی پس از دو یا سه دقیقه گفت‌وگو با ملکه مورچه‌های بافنده، شی لین از بای زه‌مین خواست که اتاق فرمان را ترک کند و چند دقیقه بیرون منتظر بماند. بای زه‌مین، اگرچه به خوبی متوجه نشد که چه خبر است، تصمیم گرفت اطاعت کند. با این حال، درست زمانی که می‌خواست آخرین قدم را بردارد تا از در اتاق عبور کند، قدم‌هایش متوقف شد. شی لین با گیجی در چشمانش به بای زه‌مین نگاه کرد و او را دید که در آخرین لحظه ایستاد: «مشکلی هست؟» بای زه‌مین به جای اینکه کاملاً به عقب برگردد، از روی شانه به ملکه مورچه‌های بافنده نگاه کرد، بلافاصله به سؤال او پاسخ نداد و در عوض برای چند ثانیه ساکت به او خیره شد. زمانی که بای زه‌مین برای اولین بار وارد اتاق فرمان شد، شی لین هنوز زیبایی بزرگی بود که در گذشته، دنیای قبل از تکامل، به راحتی می‌توانست با زیباترین زنان جهان حتی با ویژگی‌های عجیب و غریب خود رقابت کند. اما شی لین کنونی، اگرچه هنوز در نوع خود حتی بر اساس معیارهای انسانی زیبا بود، دیگر مانند قبل درخشنده نبود. پوستش به طرز باورنکردنی خشک شده بود و حتی از دور چروک‌هایی روی سطحش دیده می‌شد، برق چشمان درشت اما همچنان زیبای سیاهش تا حدی کدر شده بود که به سختی دیده می‌شد و نفس‌هایش آنقدر سطحی شده بود که اگر حواس او به‌عنوان یک تکامل دهنده‌ روح نبود، بای زه‌مین ممکن بود فکر کند او یک جسد است. شی لین حدود ۲۰ دقیقه پیش آنقدر زیبا و درخشان بود، حتی اگر حالش آنقدر بدتر شده بود که بای زه‌مین نمی‌توانست احساس کند، فکر کرد که حیف است که نتوانسته قبل از اینکه امید به زندگی او بسیار کم شود، قبل از اینکه او عملاً تمام سوابق و استعدادهای خود را به ملکه جدید و آینده اهدا کند از زیبایی او قدردانی کند. بنا به دلایلی، بای زه‌مین می‌دانست که به محض اینکه پا را از اتاق فرمان بیرون بگذارد، احتمال زیادی وجود دارد که دیگر شی لین را نبیند. بای زه‌مین قبل از باز کردن چشمانش و ادامه حرکت به جلو، لحظه‌ای چشمانش را بست. با این حال، قبل از اینکه بدنش کاملاً از اتاق کنترل خارج شود، با صدایی عمیق گفت: «من مطمئناً از اون بچه کوچولو به‌عنوان تشکر از تو برای همه چیز مراقبت می‌کنم.» بای زه‌مین احساس کرد در پشت سرش بسته شد، اما قبل از بسته شدن کامل، صدای خسته ملکه مورچه‌های بافنده به گوشش رسید: «و من مطمئناً در آینده از تو تشکر می‌کنم.» او به عقب نگاه کرد و از کلماتی که شی لین همین الان گفته بود گیج شده بود. با این حال، تنها چیزی که به او سلام کرد، همان درب دوتایی آلیاژی فلزی قبلی بود. بای زه‌مین زیاد در مورد آن فکر نکرد و به زودی آخرین کلمات شی لین را از ذهن خود بیرون کشید. از در دور شد و پشتش را به دیوار فلزی تکیه داد و منتظر هر اتفاقی بود که حالا قرار بود بیفتد. اگرچه دیدار او با ملکه مورچه‌های بافنده بسیار کوتاه بود، در مجموع سی دقیقه هم نبود، بای زه‌مین چیزهای زیادی یاد گرفته بود. علاوه بر این، مکالمه‌ای که این دو به اشتراک گذاشته بودند، برای تأیید بیشتر افکار بای زه‌مین بود. او زیر لب غرغر می‌کرد و صدایش در وسط راهروی متروک می‌پیچید، بعد به در بسته روبروی خود نگاه کرد و زمزمه کرد: «در نهایت قضاوت بر اساس نژاد واقعاً ایده خوبی نیست. اگه در گذشته انسان‌ها می‌تونستن با نژادهای دیگه متحد بشن، پس کی می‌تونه بگه که انسان‌ها در این عصر قادر به انجام این کار نیستن؟» همانطور که بای زه‌مین به گام‌های بعدی خود فکر می‌کرد، زمان بدون توجه به او گذشت. حداکثر پنج دقیقه بیشتر نگذشت که در فلزی با دسترسی به اتاق فرمان دوباره باز شد. صدای ضعیف اما همچنان واضح در میان چنین سکوتی زنگ خطری بود که بای زه‌مین را از خواب بیدار کرد و او را از افکار درونی‌اش بیرون آورد. سرش را بلند کرد و با عجله حالتش را صاف کرد. در مقابل او مورچه بافنده‌ای با حدود ۲.۱۰ متر قد و بدنش که به اندازه‌ای بزرگ بود که نیمی از کل ورودی را می‌پوشاند با چشمان درشت سیاهش به او خیره شده بود. پس از چند ثانیه که هر دو بدون اینکه چیزی بگویند به یکدیگر نگاه کردند، مورچه بافنده مرتبه سوم دهان خود را باز کرد و در کمال تعجب به چینی ماندارین صحبت کرد: «بیا...
برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی