جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 740
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۷۴۰: معرفی لیلیث به خانوادهاش (قسمت ۴)
وقتی زنگ در به صدا درآمد، مادر بای زهمین عملاً از صندلی خود بیرون پرید و زیر لب زمزمه کرد: «به موقع، هنوز دو دقیقه از آماده کردن همه چیز نگذشته.»
بای دلان سعی میکرد آرامتر عمل کند، اما هر کسی که توجه میکرد متوجه میشد که مرد نیز مضطرب است. این مرد که در چند ماه اول آخرالزمان از خانواده خود محافظت کرده بود و در موارد متعدد جان خود را به خطر انداخته بود، در جای خود نشسته بود، با ناراحتی شروع به لرزیدن کرد.
منگ چی هیچ عکس العمل آشکاری نداشت، او با چشمانی براق به سمت در نگاه کرد، انگار منتظر بود ببیند این کسی که توانسته بود به قلب برادر بزرگ مغرور و دور از دسترس او نفوذ کند، چه کسی است.
« من میرم.» بای زهمین قبل از اینکه کسی بتواند چیزی در مورد آن بگوید از جایش بلند شد و پس از یک نفس عمیق به سمت در ورودی رفت.
تنها صدایی که به گوش میرسید صدای قدمهایش بود و صدای عقربههای ساعت آویزان به دیوار بود که به طور ریتمیک حرکت میکردند، حتی سه دختر بچه کوچولو هم در مار بازی خود مکث کرده بودند و از روی کاناپه با کنجکاوی تماشا میکردند.
بای زهمین با پیچیدن گوشه راهرو از دید همه ناپدید شد و لحظاتی بعد صدای باز شدن در به گوش رسید. هیچ کلمهای گفته نشد، یا لااقل هیچکس در خانه خوش آمدگویی یا چیزی مشابه آن را نشنید، پس از باز شدن در توسط بای زهمین، چیزی که یی لینگر و بقیه شنیدند صدای قدمهایی بود که نزدیک و نزدیکتر میشد، این بار بیشتر از یک جفت بود.
چند ثانیه بعد، یی لینگر و سایر افراد در اتاق نشیمن بای زهمین را دیدند که یک بار دیگر در حالی که او به گوشه میپیچد، وارد خط دید آنها میشود. با این حال، چشمان همه بلافاصله به کسی متمرکز شد که فقط یک ثانیه بعد از پشت سرش پیچید و مانند یک دوست دختر مطیع او را چند قدم عقبتر دنبال کرد.
چهرهای نه چندان درخشان اما بنا به دلایلی چشمان همه را به خود جلب میکرد مانند پروانههایی که جذب آتش میشوند. بدن این زن که ۲۵ سال بیشتر به نظر نمیرسید، دقیقا همان واژه جذابیت و اغوا بود، منحنیهای شیطانی که میتوانست حتی خون مردگان را به جوش بیاورد. راه رفتن او ظریف و زیبا بود، رفتار او دارای لطفی بود که هیچکس در اتاق تا به حال در هیچ زنی ندیده بود و او را شبیه کسی میکرد که در خانوادهای معتبر به دنیا آمده و بهترین تحصیلات روی کره زمین را دریافت کرده است.
با یک بلوز کرم ساده و یک شلوار جین سفید که محکم به باسن و پاهایش چسبیده بود، بالاتنه و پایین تنهاش حس عجیبی از جذابیت، پاکی، شهوت، سادگی و اشراف را القا میکرد. احساساتی که نباید در یک مکان با هم باشند ولی در یک بدن کاملاً جمع شده بودند!
«وای! خواهر بزرگ لیلی!» لو نینگ لپتاپ را به کناری فشار داد و از روی مبلی که روی آن نشسته بود پرید. چشمانش برق زدند وقتی به فردی که با بای زهمین همگام شده بود نگاه کرد و با شوق گفت: «تو دوست دختر برادر بزرگتر بای هستی؟ پس اونچه برادر بزرگم به من گفت در نهایت درست بود!»
لیلیث، به شکل انسانی لیلی، لبخند شیرینی به لو نینگ و دوقلوهای ون زد: «شما سه، چطور رفتار کردید؟ آیا برای برادر بزرگت دردسر درست کردید؟»
« نخیرم!»
«خواهر بزرگ لیلی، ما داریم بازی مار را روی این لپتاپ بازی میکنیم که خواهر بزرگ منگ چی به ما داده!»
« خواهر بزرگ لیلی، ما خوب بودیم! اگر ما رو باور ندارید، میتوانید از برادر بزرگ بای بپرسید!»
سه دختر بچه بیش از حد شیفته بودند، بنابراین بلافاصله شروع به جیغ زدن در همه جا کردند.
لیلیث به زور لبخندی به قلبش زد، اما حالت خود را آشکار نگه داشت. قبل از اینکه با عجله تعظیم کند، با کمی وحشت به والدین بای زهمین نگاه کرد.
«مادر، پدر، خواهر منگ چی، اسم من لیلیه من در مورد شم...
کتابهای تصادفی


