فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس

قسمت: 741

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۷۴۱: شب گذرانی ش(قسمت اول)

بای زِهمین بشقابی را که به آشپزخانه آورده بود پر می‌کرد، درحالیکه در میان مکالمه سرگرم کننده، همه بدون توجه آن را تمام می‌کردند، درحالیکه یکسری گامهای خفیف را احساس می‌کرد، با نگاهی ریز از کنار توجه خود را به آن داد

«اوه، منگچی چه اتفاقی افتاده؟» قبل از اینکه صورتش را برگرداند با لبخندی ضعیف از او خواست تا به کار خود ادامه دهد.

«هیچی.» منگچی رفت و بدون اینکه از او بپرسد که آیا به کمک نیاز دارد یا نه، شروع به کمک به قطع تنقلات کرد.

«لیلی در نگاه اول دختر خوبی بهنظر می‌رسه.»

بای زِهمین با لبخند گفت: «اون دختره خوبیه، یک فرد خیلی مهربون. من مطمئنم که هر چی بیشتر اون رو بشناسی بیشتر از اون خوشت میاد و در آینده دوستان خوبی خواهید بود.»

منگچی بدون اینکه چیز زیادی در موردش بگوید، به‌سادگی سرش را تکان داد. با اینحال، پس از چند ثانیه سکوت، با حالتی نگران گفت: «اما، برادر بزرگتر…. احساس می‌کنم اون چیزی رو پنهان میکنه.»

حرکات بای زِهمین متوقف شد و برقی از تعجب در چشمانش درخشید. او فکر نمی‌کرد منگچی پارانوئید یا چیز مشابهی دارد، در عوض، بای زِهمین فکر می‌کرد خواهر کوچکترش چشمانی بسیار تیزبین یا حس ششم وحشتناکی برای چیزها دارد.

بای زِهمین لبخند تلخی زد و با صدای آهستهای گفت: «منگچی، در واقع نام واقعی اون، یا بهتر است بگوییم، نام کامل او لیلیث است، نه لیلی…»

«آه؟ لیلیث؟» چشمان منگچی گشاد شد و ناخودآگاه پرسید: «پس لیلی شبیه اسم مخفی برای صدا کردنش هست؟»

« … یه چیزی شبیه اون.» بای زِهمین همزمان با آه کشیدن سرش را تکان داد. او واقعاً نمی‌خواست به منگ‌چی دروغ بگوید، بنابراین، پس از یک لحظه فکر کردن، با صدایی آهسته گفت: «منگچی، هویت واقعی لیلیث…. خیلی شوکه کنندست. کمی صبر کنین و طبیعتاً در مورد اون یاد میگیرین.»

هویت دختری که برادرش به خانه آورده است تکان دهنده است؟

اگر هویت لیلیث در گذشته چیز بزرگی بود، منگچی ممکن بود زیاد اهمیتی ندهد، در نهایت، هویتهای بزرگ گذشته در دنیای کنونی چیز بیاهمیتی بودند یا حداقل دیگر همان وزنی را که قبلاً تحمل می‌کردند نداشتند. وو ککیان گواه آن بود، با وجود اینکه او دارای عنوان دولتی بزرگ بود، مرد مطیعانه همهچیز را با ورود بای زِهمین تحویل داد، حتی اگر در گذشته او چیزی بیش از یک دانشجوی جوان معمولی نبود.

با اینحال، بای زِهمین می‌گفت که هویت لیلیث تکان دهنده است!

آیا لیلیث فردی قدرتمند بود؟ آیا او چیزی شبیه یک شاهزاده خانم وحشی بود که پس از تکامل به مرحله بسیار بالایی، شکل انسانی پیدا کرده بود و به همین دلیل چنین بدن کاملی داشت؟ هزاران تئوری که هر کدام قویتر از گذشته بودند، در سر منگچی شروع به جرقه زدن کردند، زیرا او سعی می‌کرد بفهمد این زن کیست.

بای زِهمین طبیعتاً هیچ ایدهای درباره افکار منگچی نداشت یا ممکن بود کمی خندیده باشد، با اینحال، او هم خیلی بیشتر توضیح نداد، بنابراین پس از چند کلمه هر دو در سکوت فرورفتند.

وقتی آن دو از آشپزخانه به اتاق نشیمن برگشتند،

«خیلی طولش دادین.» یی لینگر با صدایی مهربان آنها را سرزنش کرد و گفت که می‌توانستند به او اجازه دهند آن کارها را انجام دهد.

بعد از بیش از دو ساعت، همگی آنقدر غذا خورده بودند که اگر بهخاطر این نبود که تکامل‌دهنده‌ی روح در سطح بالا با اشتهای زیاد، جایی برایشان باقی نمی‌ماند.

منگچی و لیلیث در طول شام چندین نگاه رد و بدل کردند و بهنظر می‌رسید که فقط با چشمان خود ارتباط برقرار می‌کنند. اقدام نهچندان ظریف دو دختر جوان نهتنها یی لینگر و بای دلان را گیج کرد، بلکه بای زِهمین را نیز کمی بی‌حوصله می‌کرد.

وقتی نزدیک نیمهشب بود، لیلیث برخاست و داشت برای رفتن آماده...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی