فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس

قسمت: 742

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۷۴۲: شب گذرانی (قسمت ۲)

مسئولیت آن را بر عهده بگیرم؟ بای زِه‌مین باورش نمی‌شد که این کلمات از دهان لیلیث بیرون آمدند.

البته نه به این دلیل که فکر می‌کرد او یک زن ارزان قیمت است یا به این دلیل که او شخصیتی ندارد. دلیل اینکه او نمی‌توانست باور کند که او می‌گوید ایده مسئولیت‌پذیری را مطرح می‌کرد، کاملاً متفاوت، اما در عینحال عادی بود.

بای زِهمین از عصبی بودنش زبانش را گاز گرفت و به همین دلیل مجبور شد مکث کند. متأسفانه در این شرایط بههیچوجه نمی‌توانست آرام شود.

چه مردی می‌توانست در برابر زنی مثل لیلیث آرام عمل کند؟ بای زِهمین از آن مطمئن بود، حتی کسانی که از همجنس‌ها بیشتر لذت میبردند، نمی‌توانستند موضع خود را در مقابل این زن حفظ کنند. و این وقتی سختتر میشد که آن مرد باکره بود، و این دقیقاً مشکل زِه‌مین بود.

بیشتر از هر وقتی، او نگران کلماتی بود که باید از دهانش بیرون می‌آمد چرا که هر حرف اشتباهی منجر به برآورده نشدن آرزوی همیشگیاش میشد.

چشمان سیاهش عملاً شعله‌های سوزان را نشان می‌دادند و بر روی شبح سفید بسیار نرم که نور کم‌نور مهتاب را می‌تاباند، می‌چرخید. او آنقدر نزدیک بود که بای زِهمین فقط کافی بود دستش را دراز کند تا ران‌های مخملی او را حس کند، و اگر جرئت می‌کرد، حتی می‌توانست از لباس خوابی که مانع رسیدن به خواسته‌اش میشد فراتر برود.

لیلیث با صدای آهستهای پرسید: «آیا نگران اینی که جذابیت من بر ذهنت تأثیر بزاره؟»

در واقع، حتی او از اینکه خودش پس از دیدن آلت بای زِه‌مین چنین سخت میشد، چقدر هیجان‌زده شده بود، شگفت‌زده شد. آیا این که فردی که به اندام زیبا و سکسی او واکنش نشان می‌دهد همان مردی است که او دوستش داشت؟ لیلیث نمی‌دانست. او فقط درک کرد که باید با خودش کاری انجام دهد وگرنه ممکن است روی او بپرد و همانجا او را بخورد.

بای زِهمین با عجله سرش را تکان داد و از ترس سوءتفاهم بلافاصله توضیح داد: «نه نه، اینطور نیست…. من می‌دونم که جذابیت یک آمار غیرقابل ردیابیه درست مثل درصد ضربه بحرانی، این چیزی نیست که ما واقعاً بتونیم اون رو کنترل کنیم. در حالحاضر تعجبآوره که تو میتونی خودت رو در تمام این مدت سرکوب کنی. اما اگر من و تو با اختلاف قدرت فعلی خودمون رابطه داشته باشیم…»

«میدونم. من میدونم منظور تو چیه.» لیلیث سرش را طوری تکان داد که انگار فهمیده بود، اما چشمان یاقوتی او همچنان به مردانگی بای زِهمین خیره شده بود، به نوعی مانند چشمان جانوری بود که به طعمه خود خیره شده و مشتاقانه منتظر لحظه مناسب بود تا آن را ببلعد. تمامش را.

لیلیث بازوی چپش را کنار دست راستش دراز کرد و انگشت اشارهاش بهآرامی از مشت گره کردهاش بیرون آمد. حرکات او بسیار محتاطانه بود زیرا برای اولینبار چشمان یاقوتی رنگش برای نگاه کردن به چهره مردی که کنارش دراز کشیده بود حرکت کرد.

با اینحال، بای زِهمین خیلی مشغول دنبال کردن حرکت بازوی او بود، بنابراین نمی‌توانست اهمیتی بدهد که آیا به او نگاه می‌کند یا نه. وقتی روی نوک انگشتش تمرکز کرد چشمان سیاهش بهآرامی گشاد شد و برق ناباوری در مردمک چشمانش جرقه زد.

بای زِهمین دندانهایش را به هم فشار داد و غرغر کوچکی که در گلویش حبس شده بود، با صدای بلند در اتاق طنینانداز ‌شد.

این نبود که نمی‌توانست یک لمس ساده را تحمل کند، دلیل واکنش او متفاوت بود… این به آن دلیل بود که با وجود اینکه تمام چیزی که رخ داد فقط کمی فشار دادن ملافه و حتی لمس مستقیم نبود، کسی که این کار را انجام می‌داد همان زنی بود که او دوستش داشت و مدت‌ها در فکرش بود!

مثل زمانی بود که با تمام وجود آرزوی طعم یک دسر خوشمزه را داشته باشی اما فقط بعد از گذشت چندین سال بتوانی آن را بچشی، مطمئناً چشمان خود را می‌بستی و با لذت آه می‌کشیدی!

بای زِهمین در برابر وسوسه بسیاری از زنان مقاومت کرده بود، و با اینکه می‌توانست در این مدت از زنان زیبای زیادی لذت ببرد، هرگز این کار را نکرد. حتی در میان این همه تنشی که در آن زندگی می‌کرد تسلیم نشد! این فقط باعث افزودن سوخت به شعلههای آتش درونش شد.

«نگران نباش... تا زمانی که فقط شیطنتهای کوچیک باشه.... ما باید خوب باشیم.»

بای زِهمین برگشت و به لیلیث نگاه کرد. همچنان به او نگاه می‌کرد، دهان کوچکش با هر نفس وسوسهانگیز باز و بسته می‌شد و باعث می‌شد که سینههای برجستهاش مانند دو خرگوش که سعی در جلب توجه و جستجوی محبت دارند بالا و پایین بپرند.

و در واقع... آنها بهزودی محبتی را دریافت خواهند کرد که به شدت هوس می‌کردند.

”او گفت اشکالی ندارد... نه؟"

بای زِهمین مثل ب...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی