جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 748
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۷۴۸: «... من نمیدانستم که شما چنین ترجیحاتی دارید، اگر دوست دارید میتوانم شما را بابا صدا کنم. (قسمت ۲)
در حالی که بای زمین و لیلیث به طبقه پایین به سمت اتاق ناهار خوری میرفتند، هر دو در سکوت به یکدیگر نگاه کردند و برای لحظهای هر دو مکث کردند گویی با توافق قبلی سعی کردند به صداهایی که از اتاق طبقه پایین میآمد گوش دهند.
در واقع به طرز عجیبی ساکت بود. به جز صدای جابجایی ظروف و جابجایی ظروف آشپزخانه بر روی میز مرمری آشپزخانه، صدایی شنیده نمیشد.
بایزهمین سرش را تکان داد وقتی متوجه چشمان پرسشگر لیلیث شد قبل از اینکه ابتکار عمل رفتن به پایین را بگیرد، که مانند یک همسر خوب و مطیع او را یکی دو قدم پشت سرش دنبال میکرد.
وقتی به گوشه راه پله رسیدند و وارد راهروی اصلی شدند، بعد از چند قدمی که رفتند، چشم انداز نشیمن بزرگی که به اتاق غذاخوری چسبیده بود، در خط دید هر دوی آنها قرار گرفت.
«آه، برادر بزرگ بای!» لو نینگ از روی کاناپهای که با ون یان و ون یون مشترکا نشسته بودند، پرید قبل از اینکه به سمت بایزهمین شتافت. چشمانش با نور خالصی میدرخشید، همانطور که با یک پوسیدگی کوچک روی لبهایش گفت: «خواهر بزرگ لیلی، چرا زودتر با من صحبت نکردی؟ آیا این کوچولو کار اشتباهی انجام داده است؟»
لیلیث پلک زد و چشمانش درخشید. او به جلو خم شد و به آرامی موهای مشکی براق لو نینگ را نوازش کرد و با لبخندی ملایم روی صورتش گفت: «نینگ کوچولو، در مورد چی صحبت میکنی؟ شما همیشه خیلی خوب رفتار کردید. همه برادران و خواهران بزرگتر و همچنین عمهها و عموها شما را بسیار دوست دارند زیرا شما حساس و حرف گوش کن هستید. خواهر بزرگ لیلی کمی خواب آلود بود، به همین دلیل من اون موقع باهات صحبت نکردم.»
درست زمانی که حرفهای لیلیث به گوش رسید، منگ چی داخل اتاق نشیمن ظاهر شد و مادرش را دنبال کرد. هر دوی آنها سینی را حمل میکردند که روی آن ظروف مختلف بود. حتی چندین جعبه شیر خارجی هم بود. این شیرها حتی زمانی که اقتصاد پایگاه در وضعیت خوبی بود باز هم در میان تجملات تجملاتی تلقی میشدند و فقط افسران عالی رتبه میتوانستند گهگاه مقداری از آنها را به خانه ببرند.
«اوه، لیلی، زهمین، شما دو نفر بالاخره پایین اومدید.» یی لینگر لبخند شیرینی زد، مخصوصاً به عروسی که پسرش اخیراً به او معرفی کرده است. یک لحظه به من فرصت بده، بزار اول این کار رو تموم کنم. به زودی صبحانه میاد، تو اینجا بشین فرزندم.»
«این… مادر، اما من میخوام کمک کنم-»
یی لینگر به او فرصت نداد تا کار را تمام کند و در حالی که با صدایی غیرقابل انکار اما در عین حال شیرین گفت: «فقط اینجا بنشین منتظر بمون، من نمیتونم اجازه بدم یک عضو تازه در خانواده اولین صبح در خانه کار کنه. فکر نمیکنی؟»
لیلیث چارهای جز این نداشت که طبق گفتهاش عمل کند و مطیعانه روی زمین نشست و مادر بایزهمین از رضایت سرش را تکان داد. اگرچه او کمی احساس درماندگی میکرد، لیلیث نیز توانست آهی پنهانی بکشد و به بایزهمین نگاهی دور انداخت و به خودش گفت که بالاخره حق با این حقیر کوچک بود. جز نگاه کردن به او با چشمان عجیب و غریب، یی لینگر با او مانند گنجی که اکنون از بهشت افتاده است رفتار میکرد.
بایزهمین هم آهی از سر آسودگی کشید و در حالی که به خواهرش نگاه کرد قدمی به جلو برداشت و با لبخند گفت: « منگ چی، بزار بهت کمک کنم.»
منگ چی با حالتی پر از گلایه به او نگاه کرد و با صدای تمسخرآمیزی گفت: «نگران نباش برادر بزرگ. حتما بعد از تمرین خیلی سخت در شب خسته شدی. بهتر نیست اونجا بنشینی و کمی صبر کنی؟ یک لحظه دیگه صبحانه آماده میشه.»
بایزهمین برای لحظاتی یخ زد و در دلش لبخند تلخی زد.
حتی اگر او یک احمق بود، نمیتوانست متوجه آزار صدای منگ چی نشود که با توجه به دو دایره سیاه زیر چشم او کاملاً قابل درک بود!
«هی، هی، برادر بزرگ زهمین، خواهر بزرگ لیلی.» ون یان بعد از اینکه لپ تاپ را به خواهر دوقلویش داد با حالتی معصومانه نزدیک شد. او به بالا نگاه کرد و چشمان کوچک درخشانش با نگاه کنجکاو دو نفری ک...