جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 755
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۷۵۵: تولد دختر و وضعیت تصادفی (قسمت ۲)
شانگوان همانطور که وضعیت مقابلش را تماشا میکرد نفسی که در سینهاش حبس کرده بود به نشانه آسوده خاطری رها کرد.
اگرچه او معتقد بود که مشکل را پیدا کرده است، اما هنوز ۱۰۰٪ مطمئن نبود. در حالی که او در درک انرژی مانا نابغهای حتی بالاتر از بای زهمین بود، حتی اگر مانای او در آغاز آخرالزمان از او کمتر بوده، شانگوان زمانی که نوبت به جوجه کشی از تخم مورچههای جهش یافته میرسید، دقیقاً مانند بای زهمین بود. او کوچکترین سرنخی در مورد آن نداشت!
او فقط نمیخواست بای زهمین به دنبال لیلیث برای همه چیز برود، شانگوان میخواست به او نشان دهد که میتوانند مشکلات خود را بدون تکیه بر وجود ناشناختهای حتی متعلق به آن دنیا نبود حل کند.
خوشبختانه او موفق شد.
«بینگ شو، این بار واقعاً منو نجات دادی.» بای زهمین آهی کشید و ناگهان احساس کرد پاهایش ضعیف شده است.
شانگوان قدمی به جلو برداشت و به راحتی بازوی او را گرفت در حالی که با چشمان مات و مبهوت به او نگاه میکرد، «من در تعجبم که تمام موجوداتی که کشتی و اون امپراطور عاشورا مرتبه چهارم که فقط میتونست ببینه که بیدردسر از زیر دستش در میری، اگر تو رو در چنین وضعیت رقتباری ببینن، علیرغم اینکه در هیچ میدان جنگی حضور نداشتی، چه فکری میکنن.»
بای زمین اصلاً خجالت نمیکشید و در حالی که به کمک او بلند میشد با خرخر گفت: «اینجا هم میدان جنگه، میدان جنگ پدری که برای جان فرزندش میجنگه!»
شانگوان با شنیدن سخنان او تقریباً از خنده منفجر شد، اما پس از کمی فکر کردن به گذشته خود و تمام سختیهایی که پدرش برای اینکه او را به تنهایی بزرگ کند، احساس کرد که این موضوع مهم نیست.
بای زمین، که در واقع فقط این کلمات را گفته بود تا حال و هوای هنوز عصبی خود را کمی کاهش دهد، وقتی بیان جدی شانگوان را دید، کمی متعجب شد.
«... حدس میزنم حق با توعه، مراقبت از یک بچه کوچیک به خودی خود میدان جنگه.»
اما بای زهمین نیز باهوش بود، او به سرعت متوجه شد که در سر زن جوان کنار او چه میگذرد. پس از همه، بای زهمین از گذشته شانگوان آگاه بود.
در تلاش برای تغییر موضوع، به تخم مرغ خاکستری فلزی در دستانش نگاه کرد و با حیرت گفت: «با این حال، باید بگم که این یارو کوچولو مطمئناً دیوانه وار مانا رو میبلعه. من قبلاً بیش از ۱۰۰ امتیاز مانا رو از دست دادم، اما هنوز هم بیوقفه در حال خوردنه.»
شانگوان قبل از اینکه به او پیشنهاد بدهد گفت: «نظرت در مورد رفتن به خونه من چیه؟»
«به خونه تو برم؟» بای زهمین با گیجی به او نگاه کرد.
«خونه من فقط دو خیابون با اینجا فاصله داره در حالی که خونه تو بیش از ۲۰ کیلومتر با اینجا فاصله داره» شانگوان آرام توضیح داد، و در حالی که با چشمانش به اطراف اشاره میکرد، هدف خود را نشان داد: «ما میتونیم به خونه من بریم تو هم با خیال راحتتری میتونی مانا رو برای موجودی که توی تخم مرغه فراهم کنی بهنظرم بهتره که اینجا بمونیم وقتی قرار ملکه مورچه بعدی بزودی دنیا بیاد.»
بای زمین چشمان شانگوان بینگ شو را دنبال کرد و سرانجام متوجه شد که او چه میگوید.
در واقع، برخی از مردم در منطقه ممتاز بودند که با کنجکاوی تماشا میکردند و در حالی که به تخم درخشان عجیب و غریب نگاه میکردند که به وضوح متعلق به نوعی هیولای جهش یافته بود. بای زهمین حتی به صدایی گوش داد که یک پسر ۶ یا ۷ ساله از مادرش میخواست یکی از آن تخمها را برای او بخرد تا بتواند اژدهای خود را بزرگ کند و در آینده اژدها سوار شود.
«باشه، بیا بریم خونه تو.» بای زهمین بدون فکر زیاد سر تکان داد.
اگرچه او بدش نمیآمد که این افراد تخم مرغ را ببینند، اما زمانی که زندگی کوچک د...
کتابهای تصادفی


