جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 757
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۷۵۷: دختری با سه مادر، بای شیلین!
بای زهمین انتظار داشت با نوزادی با خصوصیات انسانی اما با شخصیت مورچه مانند ملاقات کند و به همین دلیل انتظار داشت در لحظه تولد دختر خواندهاش طوری گریه کند که انگار دنیا جلوی چشمانش فرو ریخته است.
او میتوانست هزاران سناریو مختلف را تصور کند، با این حال، یک چیزی که او قطعاً انتظارش را نداشت این بود که وقتی دخترش به دنیا آمد بلافاصله بتواند صحبت کند، و اینکه اولین کلماتش «پدر» و «مادر» خواهد بود!
نه نه نه، گفتن کلمه «پدر» خوب بود، چون بای زهمین پدرش بود، حتی با اینکه آنها خون مشترکی نداشتند.
با این حال، در مورد کلمه «مادر» چطور؟؟؟ بای زهمین واقعاً میخواست خود را روی زمین بیاندازد، خود را در یک دستمال بپیچد و همه جا بچرخد تا در حین زار زدنش حداقل بتواند خانه را کمی تمیز کند.
خدای من! بای زهمین در حالی که به شانگوان بینگشو نگاه میکرد، نفس عمیقی از هوای سرد کشید. بینگشو با چشمانی درشت به او نگاه میکرد، به وضوح به اندازه بای زهمین شوکه شده بود.
یعنی... ممکن است مورچهها شبیه مرغها باشند؟ آیا آنها اولین موجوداتی را که میدیدند به عنوان والدین و اشخاص محافظ خود تصور میکردند؟
بای زهمین و شانگوان بینگشو انگار یک روح در دو بدن بودند، زیرا گویی با هماهنگی قبلی، به آرامی سرهای خود را چرخاندند تا به دختری نگاه کنند که چهرهاش سرانجام پس از ناپدید شدن نور رنگارنگ کمرنگ اطرافش آشکار شد.
او که روی کاناپه نشسته بود، مانند دختر بچهای حداکثر ۳ یا ۴ ساله به نظر میرسید و با چشمان سیاه مثل شب معصوم و براقش به آنها خیره شده بود. با یک نگاه دقیق میشد دید که پوست او کاملاً سفید و مانند پوست یک نوزاد صاف بود، چیزهایی که بهنظر میرسید رگهای سیاه بودند دو دست و پای کوچک او را تزئین کرده بودند. با این حال، بارزترین ویژگی او، بدون شک موهای بلند، نرم و نقرهای رنگش بود که تا زیر تیغههای کوچک شانههایش میآمدند.
بای زهمین نفس عمیقی کشید و همینطور که به آن صورت عروسکی کوچک نگاه میکرد نمیتونست کمی اعصابش را آرام کند. اولاً سعی میکرد اوضاع را در حد اعتدال را رعایت کند، اما این واقعیت که این دختر کوچک دختر او بود اصلاً تغییر نکرد.
بای زهمین به آرامی به کاناپه نزدیک شد و حرکات او توسط دختر کوچولو دنبال شد و طوری به او خیره شد که انگار نگران بود بای زهمین فرار کند و او را رها کند.
او به آرامی موهای دختر را نوازش کرد که باعث خوشحالی دختر کوچک شد. حتی مطیعانه چشمانش را بست و به او نزدیکتر شد تا او به سر کوچکش دسترسی بهتری داشته باشد.
بای زهمین به آرامی توضیح داد: «شیلین، با اینکه من پدرت هستم، اون مادر تو نیست.»
«شیلین؟» دخترک چشمانش را باز کرد و در حالی که هنوز از نوازش او لذت میبرد، از چشمان درشتش برای نگاه کردن به او استفاده کرد. او با کنجکاوی پرسید: «پدر، این اسم مادر اولم نیست؟»
«...»
«...»
بای زهمین و شانگوان بینگشو به یکدیگر نگاه کردند، هر دو سردرگم بودند و همچنین تعجب در چشمانشان موج میزد.
پس از لحظهای سکوت، بای زهمین نوازشهایی را که ناخودآگاه قطع کرده بود، از سر گرفت و با صدایی ملایم گفت: «اسمی که برای تو انتخاب کردم بای شیلینه. بای برای نام خانوادگی ما و شیلین از ترکیب نام خانوادگی و اسم ملکه سابق مورچههای بافنده است.»
دخترک سرش را تکان داد. شنیدن صدایش به شیرینی شنیدن صدای آواز پرندگان در یک روز بهاری دلنشین بود. «من میدونم که نام خانوادگی ما بای هست. شیلین م...