فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس

قسمت: 759

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۷۵۹ - به سمت جنوب: آغاز فتح! (قسمت ۲)

«ز-زه‌مین..» یی‌ لینگر پسرش را صدا زد، چشمانش همچنان به چشمان دختر کوچکی دوخته شده بود که تازه مادربزرگش را صدا کرده بود.

«ا- این بانو جوان..»

بای ز‌ه‌مین به مادرش نگاه کرد و با توجه به لب‌های او و همچنین چشمان لرزان او نتوانست آهی در دلش نکشد.

یی ‌لینگر، درست مانند بای دلان، همیشه نگران آینده بود. نه در مورد تحصیل و نه در مورد یافتن شغل، زیرا او می‌دانست که پسرش فردی است که قطعاً در برابر مشکلات زندگی تسلیم نمی‌شود. نگرانی یی ‌لینگر این بود که پسرش به دختری برای مدت ها نگاه نکرده بود بعد از اتفاقاتی که در دوران دبیرستانش افتاده بود.

آیا او می‌تواند تشکیل خانواده دهد؟

آیا او همسر خوبی پیدا میکند که در مواقع سختی، معتمد و شریک او باشد؟

آیا او هرگز یک نوه می‌بیند؟

آیا او برای همیشه تنها خواهد ماند؟

...

سؤالات زیادی درباره خانواده وجود داشت که همیشه او هر بار که پسرش را میدید، در دل میپرسید. به هر حال، پدر و مادر برای همیشه آنجا نخواهند بود، و یی ‌لینگر نمیخواست که پسرش تا زمانی که دیگر او نبود تنها بماند.

بای زه‌مین طبیعتاً نگرانی‌های والدینش را درک می‌کرد و از آنها آگاه بود، اما او نمی‌توانست کار زیادی در مورد این موضوع انجام دهد. بالاخره قلب قلمرویی بود که مغز حق نداشت در آن قدم بگذارد.

طعنه آمیز بود... بسیار طعنه آمیز که به لطف ظاهر ثبت روح، به ظاهر همه چیز از یک نقطه به سمت بهتر شدن تغییر کرد.

«مامان، این بای شیلینه، دخترم.» بای زه‌مین سرش را تکان داد و حرف ختر کوچک را تایید کرد.

بدن یی ‌لینگر میلرزید و دهانش باز و بسته میشد که انگار میخواست چیزی بگوید اما نمیتوانست آن را در قالب کلمات بیان کند.

بای زه‌مین قبلاً وضعیت تخم مرغ خاکستری فلزی را برای آنها توضیح داده بود، بنابراین، همه در خانه می‌دانستند که او روزی با دختر بچه ای در آغوش ظاهر می‌شود. با این حال، دختر کوچکی که به او نگاه می‌کردند، چشمان شبیه بای زه‌مین داشت و به جز خطوط سیاهی که بخشی از بازوهای کوچک و پاهای باریک او را پوشانده بود، هیچ چیز او را از یک انسان معمولی متمایز نمی‌کرد.

یی‌ لینگر که نمی‌توانست در آن لحظه احساسش را بیان کند به جلو خم شد و با صدایی ملایم و محتاطانه‌ که انگار از ترساندن دختر کوچک می‌ترسید صدا زد: «شیلین کوچولو، می‌تونی اجازه بدی مادربزرگ تو رو بغل کنه؟»

«ممم!» بای شیلین لبخند شیرینی زد و با عجله به سمت یی‌ لینگر شتافت و خود را در آغوش او انداخت و او را کمی غافلگیر کرد.

بازوهای یی لینگر به میل خود حرکت کردند، دور بدن کوچک بای شیلین حلقه زدند و او را در آغوش گرفتند گویی که می‌ترسید در لحظه بعدی ناپدید شود.

«مادر بزرگ، شیلین واقعاً امیدوار بود همه شما رو ببینه!»

یی لینگر چشمانش را پایین انداخت و با چشمان سیاه درخشان نوه‌ی غیرمنتظره اما خوشایند که پسرش به تازگی به او داده بود روبرو شد.

«بچه... اگر به گفتن چنین چیزهایی ادامه بدی، این پیرزن رو به گریه می‌ندازی.» یی لینگر به زور لبخندی زد و پیشانی بای شیلین را بوسید و باعث قهقهه او شد.

بای دلان در سکوت همه چیز را تماشا می‌کرد، اما نگاه خیره‌اش به حالت کوچک بای شیلین خیره شده بود. چندین بار بود که مجبور شد برای چند ثانیه چشمانش را ببندد زیرا احساس می‌کرد چشمانش شروع به خارش می‌کند.

بای زه‌مین یواشکی بلند شد و زمزمه کرد: «هی پیرمرد. اگه بخوای می‌تونی گریه کنی. به هر حال من مرد خونم.»

«... من واقعاً باید به حسابت برسم، موش گنده.»

...

بعد از چند دقیقه همه روی دو کاناپه بزرگ نشسته بودند. یی لینگر هنوز به بای شیلین چسبیده بود و گهگاهی او را چنان محکم در آغوش می‌گرفت که دختر شروع به چرخیدن در دامان او می‌کرد و زیر لب غرغر می‌کرد و زمزمه می‌کرد.

«بنابراین... می‌تونیم بگیم که شیلین کوچک دختر واقعی تویه و به فرزندی پذیرفته نشده؟ بای دلان از او پرسید که سعی کرد آرام عمل کند، در حالی که به ستاره کوچک نگاه میکرد که گهگاه به او نگاه میکرد و دست کوچکش را در جهت او تکان میداد و به نخهای قلب قدیمیاش میکشید.

«خب، از نظر تئوری، همه چیز همین شکلیه.» بای زه‌مین سری تکان داد. اگرچه شیلین به دلایل واضح با روشهایی که ما میدونیم به دنیا نیومده، اون برخی از سوابق منو داره و به همین دلیل ویژگیهای کمی ...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی