جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 760
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۷۶۰ - خداحافظ و یک هفته
بادها هنوز سرد بودند، و همانطور که بای زهمین یک هفته قبل پیشبینی کرده بود، به نظر میرسید که زمین به زودی دستخوش تغییرات اساسی خواهد شد.
با وجود اینکه هنوز زمستان نشده بود و با وجود اینکه برف در این بخش از کشور اتفاق عادی نبود، شب قبل نشانه بزرگی بود که ممکن است به زودی بارش برف آغاز شود.
اگرچه درست بعد از ساعت ۶ صبح بود. و خورشید در آسمان بود لایه نازکی از یخبندان زمین را تا آنجا که چشم کار میکرد پوشانده بود. با این حال، علیرغم دمای بسیار پایین، چندین بازمانده وجود داشتند که در نزدیکی دروازه جنوبی جمع شده بودند، بنابراین سربازان تا دندان مسلح باید مراقب بودند تا از هر نوع مشکل جلوگیری کنند.
چرا که این بازماندگان در آنجا جمع شده بودند....
«شنیدم که رهبر جدید لشکری متشکل از صدها نفر از تکامل دهنده روح را به جنوب خواهد برد.»
«من هم اون شایعه رو شنیدم. به نظر میرسه رهبر جدید قصد داره سرزمینهای جدید رو فتح کنه و به هموطنانمون کمک کنه تا از بدبختی نجات پیدا کنن.»
«... وضعیت فعلی خیلی بده، بهتر نیست همه اینجا بمونن؟ این پایگاه در تمام هفته گذشته روزانه حملات زامبیها و جانوران جهش یافته رو تحمل کرده.»
«اگه به دلیل اینکه رهبر جدید قدرتمندترین نیروها رو بهدست میگیره، این شهرک در نهایت سقوط کنه، چی؟ میدونستم که تغییر رهبر ایده خوبی نیست!»
«خفه شو! تو چی میدونی؟ رهبر جدید قبلاً شمال پکن را فتح کرده و هزاران هموطن رو در اونجا نجات داده! آیا توقع دارید که شخص قدرتمند در حالی که بسیاری از برادران و خواهران رنج میبرند، کاری نکنه؟!»
«من اینو نگفتم!»
«.....»
صداهای زیادی وجود داشت، بنابراین دشوار بود که بدانم چه کسی چه گفته است. با این حال، درست بود که جنبش این بار دیگر برای هیچ کس در پایگاه مخفی نبود.
بیرون از دیوارها، بیشتر افراد تکاملدهنده روح که به دقت برای همراهی رهبر در این عملیات فتح انتخاب شده بودند، تا آنجا که میتوانستند وقت خود را با عزیزان خود میگذرانند، زیرا میدانستند که حداقل این کار را انجام خواهد داد. چندین ماه قبل از اینکه دوباره آنها را ببینند و در بدترین حالت ممکن است دیگر هرگز آنها را نبینند.
در نزدیکترین قسمت به دروازه، بای زهمین نیز با عده ای خداحافظی میکرد.
«زهمین... واقعا باید بری؟» یی لینگر پرسید، او مجبور شد چندین بار لبش را گاز بگیرد تا از ریزش اشکی جلو گیری کند.
بای زهمین آهی کشید. به زور لبخندی زد و در حالی که صورت مادرش را نوازش میکرد با صدای آرامی گفت: «مادر مجبورم. من باید از جایی شروع کنم تا به جایی برسم، این چیزی نیست که شما همیشه به من یاد دادی؟»
«ولی..» یی لینگر لبش را به سختی گاز گرفت و بی میلی در چشمانش بیشتر و قویتر میشد.
او میدانست که پسرش اهداف بزرگی دارد، و با توجه به قدرتش او آنچه لازم بود برای تکمیل آنها داشت. با این حال، علیرغم اینکه میدانست که او به زودی دور خواهد شد، فقط اکنون یی لینگر حس کرد که او تمایلی به جدایی از او را نداشت. آنها حداکثر یک ماه پیش ملاقات کرده بودند اما فقط نیمی از آن ماه را با هم گذراندند، حالا نه تنها بای زهمین رفت، بلکه منگ چی نیز با او میرفت.
با دانستن اینکه او هیچ یک از دو فرزندش را تا مدتی نخواهد دید، یی لینگر احساس کردی که گویی یک جفت دست بیرحم قلبش را محکم میفشرد و سعی میکند آن را تکه تکه کند.
«لینگر، بسه.»
صدای بای دلان از کنار به گوش میرسید، منگ چی و یی لینگر را شگفت زده میکرد و زیرا او معمولاً مورد سرزنش قرار میگرفت و به ندرت با آن لحن خشمگین با یی لینگر حرف میزد. فقط بای زهمین بای دلان را بهتر درک میکرد و میدانست که پدرش چه نوع مردی است، بنابراین مانند آنها شگفتزده نشد.
بای دلان به همسرش نگاه کرد و با صدایی عمیق گفت: «بچههای ما با استعداد و قوی هستن، اونها توانایی ساختن یک مکان واقعا امن برای همه ما رو دارن، اما برای تحقق اون نیاز دارن سخت کار کنن. فکر نمیکنی، ما نیازی نداریم که بار بیشتری از آنچه که قبلاً حمل میکنند به آنها اضافه کنیم؟»
یی لینگر از شنیدن سخنان شوهرش متعجب شد، اما به زودی متوجه شد که دارد چه میکند، با خجالت سرش را پایین انداخت.
«متاسفم..»
منگ چی لبش رو گاز گرفت و سریع جلو رفت تا مادرش رو در آغوش بگیره در حالی که زمزمه کرد که نیازی به پشیمونی نیست و خیلی دوستش داره.
«پیرمرد، اگر مامان را به گریه بیاری، تو رو کت...
کتابهای تصادفی


