جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 761
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۷۶۱ - حمله و فتح: غیرقابل توقف! (قسمت ۱)
باد با شدت زیادی میوزید. زمین تا جایی که چشم کار می¬کرد، پوشیده از برف بود. درختان جهش¬یافته بزرگ غرق در سرمای شب بودند، برگهایشان با شبنم شبانگاهی یخ¬زده بود و برف بخشی از تنه¬هایشان را پوشانده بود. با این¬حال، آنها همچنان مثل همیشه قوی و استواربودند و در برابر دنیا تکان می¬خورند، انگار که اعلام می¬کردند با وجود مشکلات هرگز تسلیم نخواهند شد.
جادهها تقریباً به طور کامل ناپدید شده بودند، همه¬چیز پوشیده از برف بود. با زمینی که یک¬دست سفید شده بود، و آسمان که کاملاً خاکستری شده و مِهی که اطراف را پوشانده بود، گم نکردن راه معجزه بود.
در میان زوزه باد، صدای قدمهایی سریع سکوت طبیعی را شکست. در دوردست، گروهی متشکل از حدود 20 سایه که بخشی از آنها در مه پوشیده شده بودند، ظاهر شدند و کمی به بیابان پوشیده از برف و خالی از سکنه زندگی بخشیدند.
برخی از آنها تفنگ و برخی دیگر شمشیر یا نیزه آهنی حمل میکردند. با این¬حال، همه آنها کت¬هایی به تن داشتند که تقریباً تمام بدن لرزان آنها را پوشانده بود.
یکی از تکاملدهنده¬های روح گروه درحالی¬که پالتوی پشمی¬ای که بدنش را پوشانده بود محکم¬تر می¬کشید، با صدای بلند نفرین ¬کرد. «لعنتی! اون حرومزاده¬های گروه دو الان باید توی قصر گل لذت ببرن؛ اون¬وقت ما باید توی این سرما بیفتیم بیرون دنبال اون گوشت لعنتی بگردیم!»
«ما هم میتونیم از قصر گل لذت ببریم اما به شرطی که بتونیم شکار خوبی پیدا کنیم، پس بهتره به این توجه کنیم که هر موجود جهشیافتهای که از جلومون رد میشه، نتونه از دستمون فرار کنه.» یکی¬دیگر از اعضای گروه درحالی¬که شمشیرش را محکم¬تر می¬گرفت و تلاش می¬کرد از لرزش ناشی از سرما جلوگیری کند، این را گفت.
همه ساکت ماندند، مخصوصاً جنگجویانی با سلاح گرم که در این سرما بیشتر از بقیه رنج می¬کشیدند و مجبور بودند تا حد امکان انرژی خود را حفظ کنند تا از حد مرگ یخ¬زدن جلوگیری کنند.
یکی از تکامل¬دهنگان روح ناگهان فریاد زد: «هی، یه تعداد آدم جلوی ما هستند!»
گروه فوراً متوقف شد، شمشیرها کشیده شدند و جنگجویان با دستان لرزان اسلحه¬هایشان را بالا آوردند، نه از ترس، بلکه از سرما.
مردی که به¬نظر می¬رسید رهبر باشد، سرش را به خاطر ترس زیادش تراشیده بود، اما به لطف تکامل روحی سطح ۴۱ میتوانست سرما را به خوبی تحمل کند. او جلوتر رفت و با صدای بلند فریاد زد: «شما سه¬تا، سریع سر جاتون وایسید! وگرنه بهتون شلیک می¬کنیم تا بمیرید»
طرف مقابل نیز آنها را دیده بود و شاید به دلیل اخطار و همچنین تفاوت عددی نفرات دو طرف، در فاصله بیش از ۴۰ متر جلوتر متوقف شدند.
گروه ۲۰ نفره با احتیاط نزدیک شدند و وقتی که در نهایت توانستند از مه عبور کنند، متوجه شدند که این گروه متشکل از سه مرد است که به¬نظر میرسید نزدیک 20 سال سن دارند اما سن واقعی آنها مشخص نبود.
رهبر گروه بلافاصله متوجه زره¬های چرمی و حلقههای باارزش در انگشتان سه مرد دیگر و همچنین شمشیرهایی که به¬وضوح از کیفیت شمشیرهای آنها بهتر بود شد. نوری از حرص در چشمانش درخشید، اما سریع آن را سرکوب کرد و با صدایی عمیق خود را معرفی کرد: «من هونگ یان هستم، رهبر تیم شماره نُه اکتشاف چین جدید. می¬خوام بدونم شما کی هستید و به کجا میرید؟»
رهبر مردی خردمند بود، او میدانست که یک گروه سه نفره که توانسته¬اند تا الان در این محیط زنده بمانند، نمی¬توانند عادی باشند. علاوه بر این، حلقههای رنگی به¬وضوح گنجینههایی از سوابق روح بودند [soul record_ثبت روح] که نشان می¬داد آنها احتمالاً تکاملدهندگان روح سطح بالا هستند.
آن سه نفر برای لحظه¬ای به یکدیگر نگاه کردند، ظاهراً متوجه نبودند که بیش از پنج تفنگ به سمت سرهایشان نشانه رفته و 15 تکامل¬دهنده روح که سطحشان پایین¬تر است، به¬آرامی آنها را محاصره می¬کنند.
یکی از آنها بالاخره به رهبر کچل نگاه کرد و با صدایی عمیق گفت: «من سو لی هستم، یکی از تکاملدهندگان روح سطح عالی از لژیون نیزه خونین، که تحت رهبری بای زهمین به حزب متعالیان ت...
کتابهای تصادفی

