جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 766
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 766-راه مسدود شده و دشمنان قدرتمندی ظاهر میشوند
فعالسازی سوم مهارت دستکاری خون مرتبه سوم واقعا قدرت زیادی داشت. با اینکه نه قدرت آسیب بای زهمین را و نه شانس او در کشتن حریفانش را افزایش نمیداد، این فعالسازی سوم شانس بای زهمین برای زنده ماندن را جوری افزایش میداد که حتی اگر خودش هم میخواست نمیتوانست بمیرد.
اما با وجود اینکه خوشحال بود، بای زهمین بیشتر احساس تلخی داشت، و همینطور آه میکشید و سرش را ناخودآگاه تکان میداد.
«مشکل چیه، از نتیجه تکامل مهارتت ناراضیای؟» لیلیث وقتی وضع غمگینش را دید به آرامی پرسید.
«نه... قضیه این نیست.» بای زهمین سرش را تکان داد، و در حالی که به شیلین کوچک خوابیده نگاه میکرد، با صدای آهستهای گفت: «احساس میکنم به زودی بازم با یه تجربه نزدیک به مرگ روبرو میشم.»
«... چرا اينو ميگي؟» لیلیث بدنش را صاف کرد و کتابی را که میخواند بست.
در گذشته ممکن بود او به کلمات بای زهمین توجهی نداشته باشد، اما باز هم غریزه او واقعا نوعی حس ششم عجیب بود زیرا عملا هرگز او را نامید نکرده بود و لیلیث هم از زمان شروع آخرالزمان روی زمین در اکثر اوقات شاهدش بود.
با این حال، کلمات بعدی بای زهمین لیلیث را شوکه کرد.
«خب اینجوریه که چون الان فعالسازی سوم رو به دست آوردم که احتمال زنده موندنم رو به مقدار زیادی افزایش میده پس حتما قراره در لبه مرگ قرار بگیرم، میدونی، همیشه توی رمانا از اینجور اتفاقا میافته.... شخصیت اصلی یک گنج یا مهارت بزرگ به دست میاره که یه جورایی به اون کمک میکنه از مرگ فرار کنه و بدون این گنج یا مهارت مرگ حتمیه.»
لیلیث پس از سکوت آهی خشمآلود کشید. سر و دستانش را بدون گفتن چیزی تکان داد، گویا قبلا تمامی تلاشش را کرده بود و نتیجه فقط شکست بود.
شانگوان بینگشو هم به بای زهمین نگاه کرد و همزمان با اینکه احساس بیکلامی در دلش داشت، به آرامی گفت: «به نظر میرسه واقعا از رمان خوندن خوشت میاد نه؟»
«البته که خوشم میاد.» بای زهمین بدون لحظهای مکث و فکر کردن گفت: «وقتی بقیه پسرا قیافه خوب یا پول برای لاس زدن با دخترا داشتن، من توانایی اینو نداشتم که با کسی رابطه داشته باشم چون نه پولی داشتم و نه قیافه خوب. بنابراین، فقط میتونستم رمان بخونم و وقتم رو بگذرونم.»
«... بیشرمی تو واقعا هیچ مرزی نداره.» شوانگوان بينگشو چشمانش را گرداند و گفت.
او فکر کرد که بای زهمين دارد به دو دليل شوخی ميکند.
اول، بای زهمين به اندازه کافی به هيچ دختری، به خاطر تجربه گذشتهاش با عشق اولش، علاقه نداشت که با او رابطهای برقرار کند.
دوم، شانگوان بینگشو باور نداشت که هیچ دختر علاقهمندی نبود، و اگر واقعا نبود، فقط به خاطر این بود که دخترها به اندازه کافی نمیشناختنش. حداقل، او اعتقاد داشت که اگر به طور عمیق او را میشناختند، هیچ دختری در دانشگاه نمیبود که واقعا به او علاقهای نداشت.
«مسخره.» بای زهمین شانههایش را بالا کشید و در حالی که دستهایش به سمت بالا بود با صدایی کمی تنبلوار پرسید: «از تکامل مهارتت راضیای؟»
«آره.» با اشاره و چشمانی کنجکاو موافقت کرد.
بای زهمین برای لحظهای متوقف شد تا به او نگاهی بیندازد و متوجه چیز جدیدی در موردش شد. اما راجب این چیزی نگفت و به سادگی اشاره کرد و گفت: «خوبه.»
* * *
در حدود ظهر روز بعد، 3000 تکاملدهنده روح به پایگاه شماره...
کتابهای تصادفی

