جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 769
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۷۶۹ - شخصی که نباید آنجا باشد، از آسمان پایین آمد
چند دقیقه قبل از اینکه جنگ بین حزب هنگ نیزه خونین به رهبری بای زهمین و هنگ باد سریع به رهبری شائو تائو به طور کامل شروع شود، به جنوب غربی منطقه هایدیان می¬رویم.
چن هه در میانه راه متوقف شد و لشکر پشت¬سرش نیز هنگامی که دیدند ببر شعله¬ور غرنده¬ای که او سوارش بود ناگهان ایستاد، متوقف شدند.
تعداد زیادی دشمن وجود نداشت، و پرتگاه عبورناپذیری هم در اطرفشان مشاهده نمی¬شد.... آنجا تنها یک مرد ایستاده بود که به¬نظر می¬رسید تنها همدم او برف سفیدی بود که او را احاطه کرده بود.
موهایی به رنگ نقرهای تیره که تقریباً به خاکستری می¬زد، چشمانی هم¬رنگ موهایش¬، بدنی باریک، همراه با صورتی چنان خوش¬چهره که حتی چن هه نیز در دلش به شکست خود اعتراف کرد.
«... باید بگم که این واقعاً من رو سورپرایز کرد.»
صدای مرد بی¬تفاوت بود، خالی از هر گونه احساسی که هر موجود هوشمندی باید داشته باشد. چشمانش به تیزی لبه شمشیرش بود، شمشیری که افراد کمی با آن و قابلیت¬هایش آشنا بودند. او به جلو خیره شد و با صدایی آرام که به¬وضوح در محیط طنین¬انداز شد، حرف زد.
«چن هه، فکر می¬کنم شنیدی که رهبر چین جدید کیه، نشنیدی؟»
چهره چن هه رنگ¬پریده بود، اما او دیگر آن دانشجوی جوان سابق نبود. او یکی از عالیترین ژنرالهای حزب متعالیان، یک تکاملدهنده روح قدرتمند با سطح 70 بود که قدرت رزمی او بسیار بالاتر از سطحش بود. صاحب گنجینههای بزرگ، و عالی¬ترین فرمانده هنگ نیزه خونین با دهها هزار مرد مسلح تحت فرمانش.
او در آن لحظه باور نداشت که رئیس سابق کشور شایسته ترساندن او باشد، بلکه فقط به خاطر کسی که بود، به او احترام می¬گذاشت.
«ارباب شوانیوان، خوشحالم که از جهش اولیه جون سالم به¬دربردید. می¬بینم که سختیهای این دنیای جدید نتونسته شما رو شکست بده.»
اگرچه او پاسخ واضحی نداد، اما برای شوانیوان ونتیان و هر کسی که کمترین درکی داشت، این پاسخ بیش از حد واضح بود. این واقعیت که اولین کلماتی که چن هه گفت به جای ابراز شگفتی، چنین چیزهایی بودند، نشان داد که همان¬طور که شوانیوان ونتیان باور داشت، چن هه از کسی که روبه¬روی او ایستاده بود آگاه بود و به همین خاطر به این شکل عمل می¬کرد.
شوانیوان ونتیان به جوان خوش¬چهره¬ای که مقابلش بود نگریست ولی نمی¬توانست به بلوغ او در چندین جنبه توجه نکند.
«بدک نبود! در مقایسه با اون پرنس کوچولوی قبلی، الان بیشتر لیاقت رهبری رو داری. مطمئنم پدرت و اون چن پیر اگه الان تو رو ببینن به تو افتخار می¬کنن.... البته اگر اونا می¬دونستن چه کارایی داری انجام میدی، یه همچین چیزی رو نمی¬گفتم.»
قلب چن هه با شنیدن نام خانواده¬اش شروع به تپیدن کرد و چشمانش بُهت¬زده و گشاد شد. ناخودآگاه یک قدم به جلو برداشت و با صدای بلند پرسید: «خا-خا- خانواده من...! اونا...؟»
شوانیوان ونتیان به مدت چند ثانیه در سکوت به چن هه نگاه کرد، گویی قصد داشت ذهن او را شکنجه دهد، سپس دهانش را باز کرد و بهآرامی گفت: «چن می و دو عموت مردن، برادر بزرگت چن آئوتیان رو یه زامبی رتبه دو حدود پانزده روز پیش کشته...»
چهره چن هه به سفیدی کاغذ و پاهایش ضعیف شده بود. ایستادن و بالا نگه داشتن سرش درحالی¬که کلمه¬به¬کلمه جملات را به دقت می¬شنید، برایش سخت و دشوار شده بود.
«... پدربزرگ و پدر و مادرت زندهان؛ ولی پدرت یک پاش رو از دست داده؛ چون من مجبور شدم همون لحظه که یه زامبی نیمه¬جون زخمیش کرد، اون رو قطع کنم.»
چن هه چشمانش را بست و سرش را به سمت آسمان بالا برد و آه سنگینی کشید که تسکین، اندوه، پشیمانی، قدردانی، نفرت و بسیاری از احساسات بسیار پیچیده در آن طنین¬انداز بود که حال و هوایش را بههم ریخت.
چن می دخترعموی اول چن هه بود و آن دو با یکدیگر بسیار صمیمی بودند؛ اما بزرگترین ضربه برای او، از دست دادن برادر بزرگترش بود.
چن آئوتیان یک برادر بزرگ نمونه بود، کسی که چن هه آرزو داشت تا مانند او شود. چن آئوتیان تنها ۲۹ سال داشت، اما دستاورد...
کتابهای تصادفی

