جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 770
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۷۷۰ - پدر در مقابل دختر!
«شوانگوان بینگ¬شو؟!»
هم شیا یا و هم ایونجلین، و همچنین دیگران، با دیدن شوانگوان بینگ¬شو که مانند یک پری در وسط جایی که بهزودی به میدان نبرد تبدیل میشد، به¬شدت متحیر شدند.
با توجه به سهم اندک اما مرگباری که دشمن لحظاتی قبل به آنها نشان داده بود، احتمالاً بسیار خونبار خواهد بود.
«چرا رهبر دوم اینجاست؟»
«خانم شوانگوان وقتی ما از پایگاه رفتیم، توی پایگاه بود..»
«من هر چند وقت از مهارت شناسایی سونارم استفاده میکردم، اما اون اصلاً شناسایی نشد!»
...
تکاملدهندگان روح شروع به نجوا کردن زیر لب کردند و از صحنه زیبای پیش¬رو شگفتزده شدند.
چشمان شوانگوان بینگ¬شو به مردی با موهای خاکستری تیره که به تنهایی در برابر ارتش چند هزار نفری ایستاده بود و تنها همراهش شمشیرش بود، خیره شد.
درحالی¬که او از ابرها پایین میآمد، دایره جادویی پشتسرش منفجر شد و به تکههای کوچک یخ درخشان تبدیل شد که با شروع به باریدن آهسته باران، به او ظاهری شبیه به یک الهه واقعی در حال فرود آمدن به دنیای فانی بخشیده بود.
او دستی تکان داد و نوعی لغزنده زیر پاهایش ظاهر شد. لغزنده یخی به زمین متصل بود، بنابراین وقتی پایش به برف¬ها برخورد کرد، کوچکترین صدایی درست نشد.
شوانیوان ونتیان با پشتی صاف و چهره¬ای آرام به زن زیبای مقابلش نگاه می¬کرد. دختری که ژنهای او را به ارث برده بود، دختری که او را ترک کرده بود، او نمیتوانست آهی از درون بکشد و احساس نزدیکی کوتاهی به سطح او را تجربه کند.
شوانگوان بینگ¬شو همچنان ایستاده بود و به مردی که به.نظر می¬رسید همسن خودش باشد، نگاه می¬کرد؛ اما در واقع آن مرد پدرش بود. وضعیت او در این شرایط نیز به¬قدری زیبا و شایسته تأمل بود که حتی در این موقعیت نیز جلبتوجه می¬کرد. او یک زرهی تمام بدن به رنگ آبی کم¬رنگ درست به رنگ چشمان سردش پوشیده بود، در دست راستش شمشیری باریک همرنگ زره بود و درست مانند زره، شمشیر نیز با نقش و برجستگی¬های عجیبی پوشیده بود که گاهی نور نقره¬ای ملایم از آن ساطع می¬شد.
پس از حدود یک دقیقه سکوت، لبهای شوانگوان بینگ¬شو به¬آرامی باز شد و صدای صاف او در دشتهای برفی طنین-انداز شد.
«شوانیوان ونتیان، اگر همین الان تسلیم بشی و باهامون همکاری کنی تا حزب چین جدیدی که درست کردی، منحل بشه و به نیروهای حزب متعالیان ملحق بشن، توی طولانی مدت همه¬چیز برات آسون¬تر میشه.»
شوانیوان ونتیان نمیتوانست سرش را تکان ندهد و به¬آرامی گفت: «تنها دلیلی که من هنوز همه آدم¬های اینجا رو نکشتم، اینه که می¬خواستم ببینم کسی که از جوونی آرزو داشت از من جلو بزنه، چه حرف¬هایی میزنه... ولی باید بگم که ناامید شدم.»
شوانگوان بینگ¬شو با شنیدن سخنان او عصبانی نشد. در واقع، لب¬هایش کمی به سمت بالا خم شد و چشمانش به طرز عجیبی برق زدند و با آرامش گفت: «نیاز نیست نگران باشی.... میتونم به تو اطمینان بدم که به.زودی ناامیدیت به چیز دیگه¬ای تبدیل میشه.»
شوانیوان ونتیان ناگهان پرسید: «... آیا تو کسی بودی که این طرح رو مطرح کرده؟»
شوانگوان بینگ¬شو با صدای واضحی پاسخ داد: «من کمک کردم، اما کسی که واقعاً اون رو کشف کرد، بای زهمین بود.»
شوانیوان ونتیان به¬آرامی برای مدتی فکر کرد و سپس سرش را تکان داد: «فهمیدم! به¬نظر میرسه که من واقعاً باید اون پسر رو بکشم وگرنه بعداً برام دردسر بزرگی میشه!»
شوانیوان ونتیان معتقد بود که حزب متعالیان شگفت¬زده خواهد شد و آنها احتمالاً روی این واقعیت حساب نمیکرند که او و دو تا از قدرتمندترین هنگ¬هایش قبلاً وارد منطقه هایدیان شده باشند. او همچنین پیش¬بینی کرده بود که دشمن حداقل به چند روز زمان نیاز دارد تا موقعیت خود را در دو پایگاه تصرف شده تنظیم کند؛ وگرنه وقتی رهبران سعی کنند یکدیگر را ببلعند، همه¬چیز به هم خواهد ریخت و این باعث گسترش هرجومرج در درون دیوارها خواهد شد.
پس از دریافت گزارشی محرمانه از یکی از رهبران پایگاه که موفق به کسب اطلاعاتی شده بود، و در تلاش برای غافلگیری دشمن که قطعاً به دو قسمت تقسیم می¬شد تا از قدرت فوق¬العاده خود بهره¬برداری کند و سپس به هم پیوسته و حمله¬ای دو طرفه را به سمت پایگاه آخر ر...
کتابهای تصادفی


