جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 772
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 772 - شوانگوان شینیوئه!
با احساس حضور شخصی در پشت¬سرش، اولین¬کاری که شوانیوان ونتیان بهطور غریزی سعی کرد انجام دهد، حرکت به کنار و چرخاندن شمشیرش به سمت دشمن با یک قوس قطری بود. با اینحال، در کمال تعجب و وحشت، شوانیوان ونتیان هنگامی که سعی کرد بدنش را حرکت دهد، متوجه شد که اگرچه او کاملاً یخ¬زده نبود، اما توانایی حرکت واقعی او به حدی کاهش یافته که آمار چابکی او فقط نمایشی است و نمی¬تواند به درستی استفاده شود.
رئیس سابق چین با وجود سرعت واکنش و عکسالعمل¬های بالایش، به سختی فرصت انجام کاری را داشت. شوانیوان ونتیان از غریزه خالص جنگی که در اعماق روح او ریشه دوانده بود، بدن خود را تا آنجا که میتوانست به سمت راست خم کرد.
متأسفانه، او بهزودی احساس درد عمیق و شدیدی کرد که از بازوی چپش به مغزش منتقل میشد و به پایین نگاه کرد، دستی لطیف و زیبای سفید برفی را دید که بهوضوح متعلق به زنی بود که از یخ محبوسش کننده دستش عبور کرده بود.
«لعنتییی!!!»
برای اولین¬بار، شوانیوان ونتیان با دیدن ناخن¬های سیاهی که با خونش لکه¬دار شده و بر روی یخ می¬چکید، کاملاً خونسردی خود را از دست داده بود.
چطور می¬توانست آرامشش را حفظ کند؛ درحالی¬که میدانست بیشتر از چند ثانیه به پایان عمرش باقی¬نمانده است؟
«رستگاری!»
فریاد ناامیدانه و خشمگین شوانیوان ونتیان با پایان حرکت دادن دست راستش همراه شد، و باعث شد لبه شمشیرش رنگ نقره¬ای عمیقی به خود بگیرد که از انرژی شمشیر پر شده بود، انرژی که درک آن به تنهایی دشوار بود، چه برسد به یادگیری آن.
طبیعتاً دشمن غیرمنتظره از قبل به خوبی می¬دانست که شوانیوان ونتیان چقدر خطرناک است. او پس از اینکه توانست یک زخم نافذ بر روی مرد ایجاد کند، درنگ نکرد و در اولین لحظه¬ای که احساس خطر کرد، بدنش تبدیل به گردبادی از باد و برف شد.
هنگامی که شوانیوان ونتیان حرکت برش را به پایان رساند، درخشش طلایی نور از شمشیرش فوران کرد، به آسمان اوج گرفت و ابرها را همراه با رعد و برق به دو نیم تقسیم کرد.
قدرت آن حمله به حدی وحشتناک بود که حتی یک موجود رتبه سوم قدرتمند نیز باید بسیار محتاط میبود تا تکه¬تکه نشود. متأسفانه، اگر نتوانید به دشمن خود ضربه بزنید، داشتن یک حمله قدرتمند فایده¬ای ندارد.
شوانیوان ونتیان با قدرت، پایش را به زمین کوبید تا فاصله بگیرد و در یک لحظه، صدها متر از موقعیت قبلی خود دور شد. با نگاه به پایین و دیدن خون قرمزی که در یخ بنفش ترک خورده جاری بود، شوانیوان ونتیان متوجه شد که با گذشت هر ثانیه، خون بیشتری از او به رنگ سیاه تبدیل می¬شود.
با نگاه کردن به جلو با چشمانی پر از نیت قتل، نگاه شوانیوان ونتیان با سایه زن فوق¬العاده زیبایی برخورد کرد که کمی بیش از 700 متر با او فاصله داشت.
این زن بهطرز خیره کننده¬ای زیبا بود، به¬نظر می¬رسید حداکثر 18 تا 19 سال داشته باشد و هم صورت و هم بدن کوچکش عملاً به حدی بینقص بودند که پیدا کردن یک ایراد در خلقت او دشوار بود.
او در محاصره تعداد بیشماری از دانه¬های برف بود که دور بدن دوست داشتنیش در زیر یک گردباد که به طور واضح غیرطبیعی به¬نظر میرسید، می¬چرخیدند. با یک لباس یک¬دست سفید که تا زیر زانوهایش را پوشانده بود و دستان لاغرش را نمایان میکرد، موهای کاملاً سفید زن به¬آرامی پشت¬سرش میرقصیدند و با چشمان قرمز روشن و با لبخندی متحیر کننده به شوانیوان ونتیان نگاه می¬کرد.
«بالاخره بیاحتیاطی کردی.»
صدای او شیرین و نرم به¬نظر می¬رسید، حتی در میان رعد و برق آسمان و بادهایی که دور او می¬چرخید، هیچ مانعی برای شنیدن آن وجود نداشت.
«من منتظر این لحظه بودم.»
شوانیوان ونتیان دندان¬هایش را به هم فشار داد و با درخششی از شرارت در چشمانش، بدون درنگ شمشیرش را حرکت داد و برش زد. با این¬حال، هدف او زنی نبود که به تازگی ظاهر شده بود.
هدف او ب...
کتابهای تصادفی

