جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 773
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۷۷۳ - شانگوان شین یوئه: زنی شیرین و ملایم اما خطرناک و مرموز
خون کاملاً قرمز بود، اما برخلاف خون انسانهای معمولی و بقیه تکاملیافتههای روح، این خون بوی شیرینی هم داشت که عملاً حواس عاقلترین موجودات رو هم وسوسه میکرد.
با اینکه خون گرم بود، شانگوان بینگ شو احساس کرد کسی یک سطل آب یخ را روی سرش ریخته، حس میکرد قطرات قرمز روی گونه چپش به سمت گردنش سر میخورند و در زیر یقه زرهاش گم میشوند.
وقتی به دستی که درست بالای شانههایش بود نگاه میکرد، چشمهای آبیاش میلرزیدند. دست مادرش به سمت جلو دراز شده بود، درست است که بازوی مردانهای که در مسیر دست بود کاملا سوراخ نشده بود، اما قطعاً توانسته بود نه تنها زره قرمز تیره، بلکه پوست و گوشت را نیز زخم کند.
... زره قرمز تیره...؟
شکل یک نفر در ذهن شانگوان بینگ شو ظاهر شد و تمام بدنش به لرزه افتاد، لرزی که در تک تک سلولهای بدنش جاری شد.
شانگوان بینگ شو و شانگوان شین یوئه تقریباً همزمان سرهای خود را برگرداندند و به سمتی نگاه کردند که دست پوشیده از زره ضخیم که به نظر میرسید با استفاده از پولک اژدها ساخته شده بود، از آنجا آمده بود.
آنجا، با فاصلهای به اندازه آن بازو مردانه از دو زن، نوعی درگاه با رنگی تیره به سیاهی درون دهان گرگ به آرامی میچرخید. لحظاتی بعد، یک پا از داخل درگاه بیرون اومد و شانگگوان شین یوئه با احساس هاله فرد که نزدیک میشد فوراً دستش رو پس کشید و با حرکتی سریع بدنش توسط بادهای قوی احاطه شد که اون رو با سرعتی انفجاری در یک لحظه از محل دور کرد.
زمانی که بای زهمین از پورتال خارج شد، اخم کمرنگی بین ابروهاش داشت و اولین کاری که کرد این بود که مطمئن شود شانگگوان بینگ شو ایمن است.
«حالت خوبه؟» با اخم پرسید وقتی که دید چندین زخم کوچک و بزرگ بر روی بازوها و رانهای زیبایش وجود دارد.
چیزی که نگرانش بود این بود که شاید کمی دیر کرده باشد. با اینکه پس از شکست دادن ارتش دشمن در قسمت دیگر ولسوالی حیدیان، از فعال سازی مهارت ابرجنگجو خود برای تلهپورت به این مکان استفاده کرده بود، چون اضطرابش غیر قابل تحمل میشد، بای زهمین مطمئن نبود که زخمهای شانگوان بینگ شو به وسیله زامبیی ایجاد شده بود که خودش رو هم مجروح کرده بود یا نه.
با این حال، شانگگوان بینگ شو به حرفهایش جوابی نداد. چشمان لرزانش کاملاً روی بازوی راستش دوخته شده بود، در واقع، چیزی که به آن خیره شده بود، خون قرمزی بود که به آرامی سیاه میشد و از زخم گوشتی روی مچ دستش میچکید.
«بای زِ... بازو... بازوت...»
صورتش به قدری سفید شده بود که انگار تمام خونش از بدنش تخلیه شده بود در حالی که لبهایش از ترس ارغوانی شده بودند، و هر بار که با چشمان لرزانش دهانش رو باز میکرد صدایی شیرین و ترسیده مانند صدای دختر بچههای کوچک به صورت بریده بریده از دهانش بیرون میآمد. نگاهش هنوز روی زخمی که مادرش روی بای زهمین زده بود ثابت بود.
نه... شانگوان بینگ شو میدانست که دلیل اینکه بای زهمین توسط مادرش آسیب دیده، توسط یک زامبی، فقط به خاطر این بود که خودش بیحرکت ایستاده بود و نزدیک بود به مانای وحشی آلوده شود.
چه اتفاقی میافتاد وقتی یک زامبی انسانی رو زخمی میکرد؟ برای شانگگوان بینگ شو کاملا واضح بود.
تمام جان باقی مانده در پاهایش با فکر کردن به اتفاقی که قرار بود به خاطر اشتباهش بیافتد از بین رفت، و اگر بخاطر بای زهمین نبود که به موقع از بدنش حمایت کرد تا الان پخش بر زمین شده بود.
«بینگ شو؟» بای زهمین کمی ترسید، اما بیشتر از ترس، چیزی که احساس میکرد عصبانیت بود زیرا فکر میکرد خیلی دیر آمده است.
فقط وقتی که دید شانگگوان بینگ شو به بازوی راستش خیره شده فهمید به چه چیزی فکر میکند.
بای زهمین تماشا کرد که خونش سیاهتر و سیاهتر شد و گوشت زیر پوستش شروع به فاسد شدن کرد و از قرمز روشن به قرمزی عجیب با لکههای سیاه و سفید کوچک تبدیل شد. میتوانست احساس کند که مانا درون بدنش به جنب و جوش افتاده و روحش میلرزد، به نظر میرسید که رکوردهایش در حال مبارزه با تغییرات قریبالوقوع هستند.
زامبی سازی... این چیزی است که هر انسانی در صورت گاز گرفته شدن توسط یک زامبی یا خراشیده شدن در حدی که پوست پاره شود، قطعا تجربه خواهد کرد. حتی تکامل دهندههای روح هم نمیتوانند از آن فرار کنند.
«نگرانش نباش.» بای زهم...
کتابهای تصادفی
