جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 774
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۷۷۴ - امپراطور خون بای زهمین در مقابل. ملکه آب و هوا، شانگگوان شین یوئه (قسمت ۱)
شاید چون مدت زیادی ساکت بود و به او خیره شده بود، شانگگوان شین یوئه هر دو دستش رو روی باسنش گذاشت و ابروهاش رو بالا برد، همانطور با عصبانیت آشکاری گفت: «مرد جوون، نه تنها یه جلسه فوق العاده بین مادر و دختر رو که تقریبا نیم سال از هم جدا بودیم و توی این پنج ماه ممکن بود هر کدوم از ما بمیریم رو قطع کردی، تازه حالا سوالامو هم جواب نمیدی؟ امیدوارم تو شریکی نباشی که بینگ شوی من انتخاب کرده.»
قیافه بای زهمین به هیچ وجه تغییر نکرد و پس از رسیدن به فاصله ۲۰۰ متری از او ایستاد.
«ملاقات مادر و دختر؟ میترسم اگر یه ثانیه دیرتر میرسیدم دوست عزیز و ژنرال محترمم تا الان به یه زامبی تبدیل شده بود.» او با لبخندی این حرف رو زد که اصلا شبیه لبخند نبود، و به طور تصادفی رابطه خودش رو با شانگوان در این روند مشخص کرد.
شانگگوان شین یوئه نه تنها شبیه یه نوجوون به نظر میرسید، بلکه حتی رفتارش اون رو شبیه خواهر کوچکتر شانگگوان بینگ شو میکرد و با صدایی پر از عصبانیت میگفت: «چه اشکالی داره اگه من دخترم رو به زامبی تبدیل کنم؟ زامبیها هم یه نژادن، درست مثل نژاد انسان! علاوه بر این، بزار بهت بگم که اگه ارادهی قویی داشته باشی، با شکستن مرتبه سوم، تمام بدخواهیت نسبت به انسانها از بین میره.
بای زهمین شونههاش رو بالا انداخت و در موضع جنگی قرار گرفت و به آرومی گفت: «ببخشید خاله، اما هیچ کدوم برای من مهم نیست. من قول دادم که تو رو دوباره انسان کنم پس این کاریه که انجامش میدم... بنابراین، جلو جلو معذرت میخوام، اما میترسم که مجبورشم کمی باهات خشن باشم.»
شانگگوان شین یوئه آهی از روی خشم کشید و هر دو دستش رو به نشانه تسلیم بالا برد و با خستگی گفت: «شما مردا واقعاً... چرا نمیتونید به ما زنا اجازه بدید که خودمون تصمیم بگیریم؟»
بای زهمین ناگهان احساس خطر کرد و حتی به این فکر نکرد که چه اتفاقی در حال رخ دادن است، به سمت راست لگد زد و با سرعت تبدیل به برقی قرمز شد که در یک لحظه ۱۰۰ متر جابجا شد.
بنگگ!
فقط یک لحظه بعد، یک صاعقه بنفش از آسمان افتاد و با دقت هیولاوارانهای به نقطهای که بای زهمین درست یک ثانیه قبل ایستاده بود برخورد کرد.
بای زهمین با نگاهی طولانی به دهانهای به قطر بیش از ۵۰ متر با لبههای سوخته و جریانات برق که در اطرافش جرقه میزد، وقتی برگشت و به زن مقابلش نگاه کرد صورتش تیره بود.
شانگگوان شین یوئه با زبانش صدایی در آورد و با صدایی معصومانه گفت: «من برات یه پیشنهاد دارم، نمیدونم علاقهای به شنیدنش داری یا نه؟»
قیافه بای زهمین جدی بود و با عصبانیت گفت: «نمیدونم دوباره دنبال این هستی که مثل قبل حواسم رو پرت کنی و با حیله بهم حمله کنی یا نه؟»
«حیله؟ من؟ تو رو خدا! تو باعث میشی اسمم بد در بره!» شانگگوان شین یوئه به سرعت سرش رو تکان داد جوری که انگار تمایلی به قبول مسئولیت همچین عنوانی را ندارد.
بای زهمین نمیدانست که این شخصیت مادر شانگگوان بینگ شو قبل از تبدیل شدن به یک زامبیست، یا اینکه این شخصیتی است که او پس از تبدیل شدن به دست آورده. با این حال، هرچقدر شانگوان شین یوئه بیشتر این مدل رفتار را میکرد، او را بیشتر و بیشتر خطرناک نشان میداد.
بدون اینکه مهلتی برای حرف زدن به او بدهد ادامه داد: «همونطور که قبلاً بهت گفتم... پیشنهاد من خیلی سادهست و مطمئنم که برای هممون مفیده. چرا اول بهش گوش نمیدی؟»
بای زهمین چشمانش رو باریک کرد و سرش رو به نشانه موافقت تکان داد: «ادامه بده.»
«هورااا!»
شانگگوان شین یوئه درحالی که لبخند روشنی بر لبش داشت درجای خودش میپرید و کف میزد. او واقعاً خوشحال به نظر میرسید اگر ده ثانیه پیش حملهای که یک تانک جنگی رو نابود میکند نمیکرد.
«فقط برای اینکه مطمئنشم میپرسم، تو و دخترم با هم دوستید، درسته؟ بدون توجه به موقعیتتون تو جناحی که بهش تعلق دارید.»
«...خب درسته. میشه گفت ما بهترین دوستای همیم، حتی اگه اون دوستای صمیمیه بیشتری داشته باشه.»
«عالیه!» شانگگوان شین یوئه دوباره کف زد و چشمانش به شکل هلالی خم...
کتابهای تصادفی



