جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 786
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 786 : مهارت چشم فطری مرموز
«سرافینا چرا من رو جوری معرفی میکنی که انگار یهجور هیولام؟ کاری میکنی که همه من رو یه دختر عجیبوغریب ببینن.»
صدایی که به دلنشینی صدای سرافینا بود اما بالغ و نرمتر، از چند متر جلوتر شنیده شد. وقتی بای زهمین سرش را بلند کرد، متوجه شد که اولین شاهدخت پادشاهی گیلز به اندازهای نزدیک شده که حتی یک انسان معمولی هم میتوانست هر ویژگی از ظاهر او را با وضوح کامل ببیند.
مانند شاهدخت دوم سرافینا، الیس دیگیلز نیز موهایی طلایی داشت که زیر درخشش آفتاب میدرخشید که آشکارا از ملکه هلنا به ارث برده بودند، مادرشان. اما برخلاف چشمان زمردین سرافینا و پادشاه فیلیپ، الیس چشمان ملکه را به ارث برده بود. آن چشمان بنفش جذاب، با نگاه ملایم شاهدخت اول، حسی دلپذیر در بیننده ایجاد میکرد و باعث میشد مردم ناخواسته دیدگاه خوبی نسبت به او داشته باشند.
شاهدخت اول در حالحاضر زرهای سبک با رنگ بنفش تیره، تقریباً مشکی، بر تن داشت که بهگونهای با رنگ چشمانش هماهنگ شده و در تضاد شدید با رنگ موهایش بود. با وجود اینکه همانند یک جنگجوی شجاع، زره به تن داشت، انحناهایی که در طراحی زره بهکار رفته بود، نشان میداد که بالاتنه شاهدخت اول بیشک از نظر شکلگیری بهتر از شاهزاده دوم بود، چیزی که با توجه به تفاوت سنی میان آنها طبیعی به نظر میرسید.
با اینحال، جدا از ظاهر بیتردید زیبا و باشکوه او، آنچه بیش از همه توجه بای زهمین را جلب کرد، سپر بزرگ سیاه به شکل الماس بود که در دست چپ شاهدخت اول قرار داشت. بای زهمین مطمئن نبود این سپر از چه مادهای ساخته شده، اما با دیدن سنگ روحی که در مرکز آن قرار داشت، تخمین زد که وزن آن باید دستکم ۲ تا ۳ تن باشد. توانایی بلند کردن آن اینقدر راحت، گواهی بر این بود که سخنان سرافینا درباره خواهرش شوخی نبود.
سرافینا با شنیدن صدای الیس زبانش را بهطور شیطنتآمیزی به سمت بای زهمین درآورد و برخلاف انتظارش، با قدمهای نرم به سمت خواهرش دوید. وقتی به الیس رسید، بازوی او را گرفت و با لبخندی شیرین به او چسبید.
«خواهر الیس، آمادگیها برای مسابقات به کجا رسیده؟»
بای زهمین احساس کرد که پاهایش سست شدهاند و برای لحظهای فکر کرد که ممکن است روی زمین بیفتد.
این... این شخص که بود؟ کسی باید سرافینای اصلی را عوض کرده باشد، بله، باید همینطور باشد. بای زهمین حاضر نبود باور کند که آن دختر بیادب و خشن که قبلاً ملاقات کرده بود، ناگهان به یک بچه گربه مطیع تبدیل شده باشد.
شاهدخت اول با انگشت اشاره دست راستش بهآرامی به پیشانی سرافینا ضربه زد. وقتی سرافینا با چشمانی شبیه به تولهسگ بیپناه خود را پوشاند، الیس با آهی گفت: «دختر، یه روز من رو به کشتن میدی.»
سرافینا درحالیکه هنوز پیشانیش را با هر دو دست گرفته بود، با چشمانی تیز به بای زهمین نگاه کرد و پوزخندی زد: «اشکالی نداره، مگه چه ایرادی داره که یکم این اورک رو بترسونیم؟ بهعلاوه، هر چیزی که گفتم کاملاً حقیقت داشت!»
«تو...» شاهدخت اول سرش را تکان داد و بالاخره از خواهر کوچکترش دست کشید. سپس با لبخندی تلخ و شیرین به بای زهمین نگاه کرد و دست راستش را به سمت او دراز کرد و گفت: «سلام، میتونی من رو الیس صدا کنی. من خواهر بزرگتر این دختر دردسرسازم. با اینکه نمیدونم چرا اون تو رو اورک صدا میزنه، اما از آشنایی با تو خوشحالم، آقای غریبه.»
برخلاف آنچه بای زهمین ...
برای خواندن نسخهی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید.
درحال حاضر میتوانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را بهصورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید.
بعد از یکماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال میشود.
کتابهای تصادفی

