جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 798
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۷۹۸: ژنرال شیطان در مقابل پادشاه طوفانها
در میدان نبرد اصلی خارج از دیوارهای شهر بیرکرست، جادوگران انسان در جای خود یخ زدند و به نظر میرسید فراموش کردهاند چگونه مهارتهای خود را فعال کنند. همه آنها با چشمانی پر از وحشت به شیطان آبیپوستی خیره شده بودند که تنها چند قدم دورتر ایستاده بود، درحالیکه جسد ملکه هلنا روی زمین افتاده بود.
هیچکس جرأت نداشت حتی یک عضله را تکان دهد. آنها ترسو نبودند، همه آنها به اندازهای شجاع بودند که پس از رسیدن به سطح بالا از طریق نبردهای بیشمار، به ارتش پادشاهی گیلز بپیوندند. با اینحال، آنها احمق هم نبودند.
هیچکس نمیدانست چگونه، هیچکس نمیدانست که شیطانِ ایستاده با پنجه راستش که به خون ملکه هلنا آغشته بود، چگونه به پایین ارتش جنگجویان و جلوی ارتش جادوگران رسیده بود بدون اینکه کسی متوجه شود. اما یک چیز بود که همه آنها به وضوح میدانستند.
شیطان مقابل آنها اصلاً عادی نبود.
نهتنها این شیطان بسیار قدرتمندتر از شیاطین مرتبه سوم بود که پادشاه گیلز در طول چهل دقیقه گذشته با آنها میجنگید، بلکه مهارتهایی داشت که به او اجازه میداد به راحتی از مهارتهای تشخیص دیگران فرار کند، وگرنه غیرممکن بود که بتواند به این نقطه برسد بدون اینکه کسی متوجه شود.
پادشاه فیلیپ پس از اینکه سه زخم خونین روی سینه و شکمش متحمل شد، حملهاش را متوقف کرد. وقتی به جسد همسرش که روی زمین افتاده بود نگاه کرد، چهرهاش به شدت رنگپریده شد و برای یک لحظه احساس کرد که دنیایش از درون در حال فروپاشی است.
با اینحال، چیزی متفاوت در او شروع به رشد کرد. علاوه بر ناامیدی که احساس میکرد، چیزی که پادشاه گیلز برای بیش از ۱۵۰ سال احساس نکرده بود، در قلبش شعلهور شد.
شعله خشم.
پادشاه فیلیپ صحبت نکرد. او ناسزا نگفت، تهدید هم نکرد.
بوووم!
زمین زیر پای او منفجر شد و ترکهایی به طول بیش از ۱۰۰ متر در همهجا پخش شد. بدنش به فلشی از نور سفید تبدیل شد که هر لحظه درخشانتر میشد و تکاملدهندههای روح پادشاهی با فریادهای وحشت به عقب پرتاب شدند درحالیکه بدن شیاطین در مِهی از خون منفجر شدند.
بلگیوس به پادشاه گیلز توجه داشت، بنابراین حرکت پادشاه خشمگین به طور طبیعی از دید او پنهان نماند. وقتی ژنرال شیطان نیزه طلایی را دید که توسط رعدوبرق سفید احاطه شده بود، بلگیوس جرأت نکرد آن حمله را تحمل کند و با حرکت سریع، بدنش در یک چشم به هم زدن بیش از ۴۰۰ متر دور شد.
بووووووووووووووووووم!!!!
یک انفجار سفید درخشان از نوک نیزه پادشاه شلیک شد و در یک خط مستقیم به سمت دیوارهای شهر پرواز کرد و کمی بعد به آنها برخورد کرد.
رامبل....!!!
بخشی از دیوارهای شمالی توسط حمله پادشاه فیلیپ نابود شد و دهها هزار شیطان که به سمت شهر حمله میکردند، کاملاً نابود شدند. حتی بسیار محتمل بود که برخی از انسانها نیز جان خود را از دست داده باشند وقتی حمله خشمگینانه پادشاه به دیوار دفاعی برخورد کرد.
با اینحال، پادشاه فیلیپ در حال از دست دادن تنها زنی بود که در زندگیش دوست داشت؛ دیگر چه دلیلی داشت که به زندگی دیگران اهمیت دهد؟
به نظر میرسید پادشاه وضعیت فعلی را نادیده گرفته و با قدمهای لرزان به سمت جسد همسرش رفت. او مانند یک مرد شکستخورده روی دو زانو افتاد و نیزهاش، مایه غرورش، را روی زمین گذاشت تا بتواند بدن معشوقهاش را با دستان لرزانش نگهدارد.
پادشاه چیزی نگفت، فقط به چشمان همسرش نگاه کرد که با وجود اینکه هنوز از زندگی میدرخشیدند، با سرعتی قابل مشاهده برای هر کسی در حال محو شدن بودند. وقتی به پایین نگاه کرد، همهچیزی که پادشاه گیلز دید، سوراخی به اندازه مشت بود که از سینه تا پشت معشوقهاش ادامه داشت؛ قلب کاملاً خرد شده بود، هیچ امیدی نبود.
ملکه هلنا نیز از وضعیت فعلی خود آگاه بود؛ او بهتر از هر کس دیگری آن را میدانست. لبهایش که هر لحظه رنگپریدهتر میشد، لرزیدند درحالیکه صدای زمزمهمانندش به سختی به گوشهای مردی رسید که بدن در حال مرگش را به اندازهای محکم نگهداشته بود که به او بفهماند چقدر تمایلی به رها کردنش ندارد، اما در عینحال به اندازهای ملایم بود که نشان دهد چقدر میخواهد از او مراقبت کند.
«من... متأسفم...»
برای خواندن نسخهی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید.
درحال حاضر میتوانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را بهصورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید.
بعد از یکماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال میشود.
کتابهای تصادفی
